PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : زبان شعرناب((اشعاري كه يك دنيا حرف دارند))گلچين اشعار



گزمه
سه شنبه ۱۰ مرداد ۹۱, ۰۸:۳۱
e]در اين تاپيك تلاش كنيم هر يكاز ما اشعار كوتاه وبلندي داريم كه به جان ودلمان چسبيده است وخيلي دوستشان داريم چه شعر سيستاني وچه شعر فارسي ؛پس بياييم با جمع آوري اين ابياتديگران را در احساس خوبمان شريك كنيم[/color]
لطفا اشعار حتي الامكان كوتاه باشه


این شعر واقعاٌ فوق العاده است، حتماٌ بخونید.
پیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها

زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی عذابش آتش است

تا ببندی چشم ... کورت می کند
تا شوی نزدیک ... دورت می کند !!

کج گشودی دست ... سنگت می کند !!
کج نهادی پای ... لنگت می کند !!

تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند !!

با همین قصه دلم مشغول بود
خواب هایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا !!

هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صدها مسأله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود



تا که یک شب ...
دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر این جا کجاست؟؟
گفت این جا خانه ی خوب خداست !!

گفت این جا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند !

با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟!

گفت آری خانه ی او بی ریاست ...
فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش ... روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است !!

دوستی را دوست معنا می دهد
قهر هم با دوست معنا می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست ...
قهری او هم نشان دوستی است

تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد ...

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود ...

می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد !!

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت ...
با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند !!

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد !!

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت ...

مثل این شعر روان و آشنا
پیش از این ها فکر می کردم خدا...شعر از قيصر امين پور

يعقوب ليث سيستاني
سه شنبه ۱۰ مرداد ۹۱, ۰۸:۴۲
88888888888888888888888888888888888888888888
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد ** هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت ازپی آن تا کند خراب *** بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان *** بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص وعام *** بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز *** این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد *** بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت *** این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست *** گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت ** هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت ***ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن *** تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید *** نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان *** بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم *** تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی ** این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی*ست ایستاده درین خانه مال و جاه ** این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع *** این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست *** هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف *** یک روز بر زبان شما نیز بگذرد.

نی زار
سه شنبه ۱۰ مرداد ۹۱, ۱۲:۲۱
بشنـو این نی چون شکــایت می*کـــنـد
از جـداییــهـــا حکـــــایت مـــی*کــــنـد
کــــز نیستـــان تـــا مـــــرا ببریــــده*انـد
در نفیــــــرم مــــــرد و زن نالیـــــده*انـد
سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق
تـــا بگـــویــم شـــرح درد اشتیـــــاق
هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش
مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم
جفــت بــدحالان و خوش*حالان شـــدم
هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من
از درون مـن نجســت اســـرار مــن
ســـر مــن از نالـــه*ی مـــن دور نیست
لیـک چشم و گوش را آن نور نیست...

42d3e78f26a4b20d412==