آیا می دانید ؟
بنیادنیمروز در شبکه های اجتماعی مثل تلگرام و..با شماره های 09360876222 و در خدمت شما دوستان وهمراهان عزیز09214708191
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

موضوع: داستان موکه مه کنجکه تونو

  1. #1
    کاربر ســایت
    تاریخ عضویت
    ۹۰-اسفند-۲۰
    نوشته ها
    81
    امتیاز
    957
    سطح
    16
    Points: 957, Level: 16
    Level completed: 57%, Points required for next Level: 43
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 28 در 13 پست

    داستان موکه مه کنجکه تونو

    [align=CENTER]ترمه [/align]
    دخترک پانزده سال بیشتر نداشت.سیاهی چشمانش طوری بود که انگار وقتی صبح می شد،تمامی سیاهی شب جمع شده ودر چشمانش خانه می کرد.و شامگاه که می خوابید دوباره شب از میان مژه هایش بیرون آمده وگسترده می شد.

    نامش " تـرمـه " بود.مثل ترمه زیبا بود ولطیف.

    انگشتان بلند وکشیده اش در به کارگیری سوزن وپیچ وتاب دادن به طرح هایی که روی پارچه پیاده می کرد آنقدر با مهارت بود که خیلی ها در تشخیص کارهایش با سوزن دوزی ها وترمه دوزی های مادرش"ماه بی بی "به اشتباه می افتادند.



    "ماه بی بی " در خیلی از کارهای دستی ودوختن پیراهن های زیبا بین همه زنها به چیره دستی معروف بود.بعد از اینکه شوهرش"شیر علی عیار" از دنیا رفته بود،گذران زندگی بر آنها سخت شده بود و برای تامین هزینه های زندگی ،بیشتر به کار بافتن "شال های خودرنگ"(گلیم های خودرنگ)می پرداخت.

    نخ های تابیده شده از پشم گوسفندان ،روی دار قالی باموهای بز درمی آمیخت واین هنر دستهای "ماه بی بی " بودکه در ظرافت دادن به نقشها،شال ها را بهای بیشتری می بخشید.

    گاهی وقت ها هم"حصیر بافی "کار کمکی آنها بود.
    [align=CENTER]۞ ۞ ۞[/align]
    قراربود "ترمه" را به "جان محمد" بدهند.(شوهر بدهند)در ازای خون بهایی که طایفه ی "ترمه"بایستی به طایفه ی "جان محمد" می داد.به ازای خونی که حتی اتهامش ثابت نشده بود.

    قضیه از این قرار بود که چند ماه پیش ،"محمدامیر عیار"که از طایفه "جان محمد"بود در نیزار وبه طرز مشکوکی کشته شده بود .جسد خیس او، صبح ِ پگاه ونزدیک طلوع آفتاب روی "توتن" اش ۱ پیدا شده بود.هرچه پرس وجو کردند و به دنبال نشانه گشتند چیزی پیدا نشد.فقط به این دلیل که افرادی از طایفه ترمه در آن نزدیکی مشغول پهن کردن دام و بریدن "نی" بودند ، متهم شدند.

    کار، بالا گرفته بود و خان طایفه ترمه برای اینکه درگیریها شدت پیدا نکندوباعث خونریزی های بیشتر نشود،در جلسه "ریش سفیدی "به درخواست خان ِ طایفه "جان محمد"،تن داد وقرار شد که "ترمه" به عقد یکی از افراد طایفه "جان محمد" در آید.

    "جان محمد" را همه می شناختند .آدم روبه راهی نبود.بی قید ولا ابالی .

    چند روز قبل از عروسی سر ِتندور(تنور) موقع پختن نان ترمه کلی با مادرش صحبت کرده وگفته بود که دلش به این وصلت رضا نیست.ودوست ندارد که زن ِ"جان محمد" شود.ولی مادر هیچ نداشت که برای قانع کردنش بگوید.

    ترمه دلش رضا نبود راضی به این جفا نبود

    سنگ صبور این دل کسی به جز خدا نبود....



    -----------------------------------------------------------------

    از آن طرف "جان محمد" سرمست وخوشحال بود.دیگر "محمد امیر ِعیار"هم نبود که با این وصلت مخالفت کند.می دانست که اگر "محمد امیر" زنده بود به خاطر دوستی که با "شیرعلی" (پدر ترمه) داشت اجازه نمی داد کسی مثل او شوهر "ترمه" شود.

    تعداد عیاران کمتر وکمتر می شد و تعدادکسانی که با ظلم ونابرابری مبارزه می کردند نیز کمتر .

    -----------------------------------------------------------------

    گذشت ... تا روز عروسی فرارسید.

    حوالی عصر بود و خانواده و طایفه داماد برای بردن عروس به ده، نزدیک می شدند.صدای دهل وسرنا ، نزدیکتر ونزدیکتر می شد. به در سرای(حیاط خانه) عروس که رسیدند ، صدای هلهله و شادی از میانشان بلند شد.مراسم سرتراشک(اصلاح سر وصورت داماد) بر گزار شد وبعد از آن هم داماد را به حمام بردند. در همین حین رقص "چوبازی " برقرار بود . صدای چکاچک چوبها که در هوا می رقصیدندوبر همدیگر فرود می آمدند، فضا را به تسخیر در آورده بود.

    پیش می آمد که چوبی در حین ِ بازی می شکست ولی سریع آنرا عوض می کردند. اما در بازیِ زندگی، که، دلِ شکسته ، قابل تعویض نیست.

    داماد از حمام بیرون آمده ومشغول روبوسی با کسانی شد که برای تبریک گفتن جلو می آمدند.اسب عروس، تزئین شده و آماده بود.این آخرین لحظاتی بود که ترمه در خانه پدری اش به سر می برد.بابا نبود تا بیاید وطبق رسم ، ناز دخترش را بخرد وبرای اینکه عروس آماده رفتن به خانه شوهرش شود چیزی (هدیه ای ) به او پیشکش کند.اصلا اگر بابا بود که ماجرا اینطوری رقم نمی خورد.

    داماد در کنار عروس قرار گرفت . ترمه سرش را بالا گرفت .سفیدی چشمش دیگر به سرخی میزد. رو به مادرش کرد و با صدایی که بغض در آن نشسته بود گفت :

    موکه!


    مادر!

    موکه مه کنجکه تونو !

    مادر!این منم دخترک تو!


    منه نلی که بره ...

    مگذار که مرا ببرند...


    سوزونِ دستکه تونو .... منه نلی که بره...

    من که مثل سوزنی در دست تو ام(گوش به حرف تو بوده ام)...
    مگذار که مرا ببرند...

    خه دول و سازک می بره منه نلی که بره...


    با دهل وسرنا مرا می برند(بااسباب شور وشادی می برند ولی من راضی نیستم) مگذار که مرا ببرند...



    و مادر که خیلی سعی داشت تا استوار ومحکم بماند جواب داد:



    ننه و جون ننه کنجه کلونه ننه

    ای جان مادر! دختر عاقل من !


    ننه و جون ننه کار کُن ِ دَر ِ خونه


    ای جان مادر! تو باعث آبادی این خانه بوده ای

    آلا که می بره تره آتش وجونو ننه

    الان که تورا می برند آتش به جانم افتاده!!


    آلا که می بره تره اشتو گریونو ننه

    الان که تورا می برند ببین که چگونه گریانم!



    رو به خواهرش کرد وگفت :

    خه جفت جوری می بره منه نلی که بره ....


    با یک جفت جارو مرا می برند(برای بیگاری وکارکشیدن می برند)

    مگذار که مرا ببرند...


    وخواهر جواب داد :

    دَدَه و جون دده آلا که می بره ترَه

    ای جان خواهر!
    الان که تورا می برند

    از خونه نـِئکِ بابا خونه تو می بره تره

    ازخانه نیک پدری به سر خانه وزندگی ات می برند


    وباز رو به برادرش کرده و گفت :

    از رائه خَمَک می بره منه نلی که بره.....

    از راهی که به خمک می رود مرا می برند ، مگذار که مرا ببرند...


    وبرادر:

    دده و جون دده آلا که می بره تره


    ای جان برادر! الان که تورا می برند

    دَن سرا مه مستو دده از زیر قرآن گرا بکنی


    من بر در سرای خانه با قرآن می ایستم تا تو از زیر آن رد شوی



    و مادر باز برای دلداری رو به دختر کرد و گفت:



    گریه مکو دخترک نازوک و بلگ چَغَک

    گریه نکن دخترکم!ای که مثل برگهای تازه بهاری نازک ولطیفی!

    اِمشو که می بره تره نمک مزه بر دلـَک


    در این شبی که تورا می برند بر دل زخمدیده ام نمک مزن

    سبا موکه تو بیایه رازای دل بُـکنی تو


    صبح فردا مادرت به دیدارتو می آید تا سنگ صبور ت باشد

    خاکای زیر حجله را از گریه گل بُـکنی تو


    می دانم که از گریه زیاد خاکهای زیر حجله را گـِل خواهی کرد



    عروس از زیر قرآنی که دست برادرش بود گذشت وبا گامهای نا مطمئن پای در رکاب اسب گذاشت. وخیلی آرام بر زین اسب نشست.در میان این همه آدم، خودش را تنها می دید. تنها در برابر خدای خود.


    [align=CENTER]" خدایا خودم را به تو می سپارم"
    [/align]


    ضرب دهل و آوای سرنا از سر گرفته شد و جمعیت به راه افتاد .چندنفر از اقوام داماد با طعنه ها ونیشخند هایی به نزدیکان عروس از اینکه دخترشان را می برند، نیش می زدند.

    رفتند ... و رفتند تا از ده دور شدند.

    مادر وبقیه با دلهای گران (دلهای گرفته)به درون خانه برگشتند. اسب ترمه آرام و رهوار، ره می سپرد. ترمه ساکت و آرام در افکار خود فرو رفته بود. ناگهان صدای ناله ای بلند شد.اسب ترمه ایستاد.با صدای ناله ، جمعیت نیز ایستاد.

    همه دور اسب جمع شدند.ونگاهها همه بطرف "جان محمد"خیره شدکه روی زمین افتاده ودر خود می پیچید. برادر وپدرش به شتاب، بالای سرش حاضر شدند.پدر سرش را بالا گرفت.

    - چی شده پسرم ؟ چی شده؟

    وسرآسیمه دست وپاها وبدن پسرش را وارسی می کرد .فریادهای جان محمد که دو دستش را به شکم چسبانده بود بلندتر وبلندتر می شد.

    پدر با سر به آبادی اشاره کرد وگفت :

    -اینجا چیزی خوردی؟

    و جان محمد با همان حالت نزار جواب داد :نه ! هیچی !...

    وچشمانش در چشمان پدر خیره شد...پدر مات ومبهوت شده وناباورانه به صحنه ای که جلوی چشمانش شکل گرفته بود،نگاه می کرد.

    جان محمد آرام گرفت ودیگر هیچ نگفت.پدر ، برادر ، مادر وخواهرهایش ، ناله کنان به بقیه می گفتند:

    -برگردید!!

    -سریع!

    -زود باشید، حکیم را خبر کنید!

    ولی دیگر دیر شده بود واز دست هیچ کس کاری بر نمی آمد... جان محمد مرده بود.

    چقدر ناگهانی و باورنکردنی!

    خانواده داماد وخویشان او به ترمه لقب "عروس شوم " داده وترمه را به خانواده اش برگرداندند.اما خیلی های دیگر بعد از این شوک، به خود آمده و می گفتند: این آه دل دخترک بود که جانمحمد بدنام را ناکار کرد.

    این ماجرا دهان به دهان بین مردم همه آبادیها گشت و آوازه ترمه – دخترکی که بانیروی قلب خود و توکل به خدا بر نامرادیها فائق آمده بود - تا شهرهای دورتر نیز رفت .

    ---------------------------------------------------------------

    دوسال از این ماجرا گذشته بود که...

    یک روز که "ماه بی بی"به خانه آمد ترمه را صدا زد .دخترش را در گوشه ای نشاند وبا اوشروع به صحبت کرد....

    وقتی مادر، اسم "حبیب" را برای ترمه آورد،نه تنها چشمهای ترمه ،شادی وشعف رانشان می دادبلکه لبهای اونیز به خنده وا شد.حبیب را می شناخت .بارها او را دیده بود که تیشه بر دوش برای آبیاری زمین سوی صحرا روانه می شود.

    ازفردا ترمه با شور وشوق – ودقت زیاد- مشغول آماده کردن سور وسات عروسی بود.(فقط لـُنگِ گلدوزی شده ی سرتراشک ،آنقدر پر از طرح بود که دوختن آن چند هفته طول کشید.)

    مراسم عروسی به پا شد.آتش بزرگی درمیانه میدان افروخته شد .ضربات دُهـُل چی همه رابه یک رقص حماسی فرامی خواند .حلقه "چوبازی" تشکیل شد و همآهنگ با ضربات دُهـُل ،شروع به چرخیدن کرد.ضربات چوبها که برهمدیگر فرود می آمدند،آتش را مست می کرد و زبانه های آن همنوا با این شادمانی می رقصیدند.

    وقت رفتن عروس ازخانه پدری فرارسیده بود.برادر عروس با قرآنی در دست نزدخواهرش آمد و طبق رسم، هدیه ای(یک النگو) به او پیشکش کرد تا ناز ِ عروس خانم رابرای رفتن بخرد.با برخاستن ترمه صدای کـَل کشیدن وهلهله زنها بلند شد و (داره) دایره ها یشان را برسر دستها گرفتند تا مراسم "پابرداری "با خواندن ترانه زیبای "نوگل عروس جان جان" آغاز شود:

    "نوگل أروس جان جان ، پؤ که خا وَردا پؤ که خا وَردا گـُلـَـک مَنگـَلی بستو "....

    ای نوگل عروس گامهایت را بردار وبرای برداشتن هر گام از ما هدیه ای بگیر! ....

    ---------------------------------------------------------------

    به این ترتیب ترمه به خانه بخت حقیقی اش رفت وآنطور که شایسته اش بود زندگی دیگری را آغاز کرد.

    دست خدا به زندگیش شکل و بَر و رنگ داد

    شوهر همدل و شوخ باچندتا بچهءشَنگ داد

    "موکه مه کنجکه تونو" بــه نــام او نـنـگ داد

    از آن به بعد کم کم رسم شد که در عروسیها ترانهء "موکه مه کنجکه تونو" را به یاد دل پاک وباایمان دخترک بخوانند. وخانواده ها در ازدواج دخترانشان هیچ اجباری قایل نشوند هرچند که به ظاهر مصلحتی در این کار باشد....

  2. کاربر روبرو از پست مفید ali سپاس کرده است .

    sistan (جمعه ۰۲ خرداد ۹۳)

  3. #2
    کاربر ســایت
    تاریخ عضویت
    ۹۰-اسفند-۱۹
    محل سکونت
    زاهدان سیتی
    نوشته ها
    758
    امتیاز
    7,007
    سطح
    55
    Points: 7,007, Level: 55
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 143
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    سپاس ها
    1,230
    سپاس شده 1,225 در 462 پست
    حالت من
    Narahat

    RE: داستان موکه مه کنجکه تونو

    [align=JUSTIFY][size=large]احسنت احسنت احسنت [/size]:5:[size=large]-به این داستان تاثیرگذارت واقعا ...............--خدای من شاهده خیلی دوست داشتم بفهمم جریان این ترانه چی بوده---احسنت به شما افرین بدون شک یکی از بزرگترین ابهامات رفع شد[/size].:5:

    [align=CENTER][size=large]اگر زحمت میکشیدی و منبعش رو هم ذکر میکردی ممنونت میشم [/size]
    [size=large] [/size]:8:[size=large] خدا قوت [/size]:8:
    [/align]


    [size=large]**نظرم رو هم بعدا بیان خواهم کرد [/size]:19:[/align]

  4. کاربر روبرو از پست مفید زیاد جدی نیست سپاس کرده است .

    sistan (جمعه ۰۲ خرداد ۹۳)

  5. #3
    کاربر ســایت
    تاریخ عضویت
    ۹۰-اسفند-۲۰
    نوشته ها
    81
    امتیاز
    957
    سطح
    16
    Points: 957, Level: 16
    Level completed: 57%, Points required for next Level: 43
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 28 در 13 پست

    RE: داستان موکه مه کنجکه تونو

    سلام من این داستانو از سایت خانه فرهنگی سیستانیان گرفتم.

    خوشحال شدم از اینکه از این مطلب خوشتون اومده.

  6. کاربر روبرو از پست مفید ali سپاس کرده است .

    sistan (جمعه ۰۲ خرداد ۹۳)

  7. #4
    کاربر ســایت
    تاریخ عضویت
    ۹۰-اسفند-۱۹
    محل سکونت
    زاهدان سیتی
    نوشته ها
    758
    امتیاز
    7,007
    سطح
    55
    Points: 7,007, Level: 55
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 143
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    سپاس ها
    1,230
    سپاس شده 1,225 در 462 پست
    حالت من
    Narahat

    RE: داستان موکه مه کنجکه تونو

    [align=CENTER][size=large]آخه منی که معنی 20یا 30درصد از این ترانه متوجه میشدم برام خیلی جای تعجب بود که این ترانه غم اور چرا باید تویه یه همچین مراسمی بخوننش ؟؟؟؟؟ که خیلی خوشحال شدم این ابهاماتم رفع شد اونم به این جامع ای___ اقا بازم ممنون تون [/size][/align]

  8. کاربر روبرو از پست مفید زیاد جدی نیست سپاس کرده است .

    sistan (جمعه ۰۲ خرداد ۹۳)

  9. #5
    کاربر ســایت
    تاریخ عضویت
    ۹۰-اسفند-۱۹
    محل سکونت
    زاهدان سیتی
    نوشته ها
    758
    امتیاز
    7,007
    سطح
    55
    Points: 7,007, Level: 55
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 143
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    سپاس ها
    1,230
    سپاس شده 1,225 در 462 پست
    حالت من
    Narahat

    RE: داستان موکه مه کنجکه تونو

    اینم لینک دانلود پ

    http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://imanbenoit.persiangig.com/VIDEO%20And%20MUSIC/nane%20me.mp3

  10. کاربر روبرو از پست مفید زیاد جدی نیست سپاس کرده است .

    sistan (جمعه ۰۲ خرداد ۹۳)

  11. #6
    کاربر ســایت
    تاریخ عضویت
    ۹۰-آذر-۱۴
    سن
    27
    نوشته ها
    77
    امتیاز
    1,026
    سطح
    17
    Points: 1,026, Level: 17
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 74
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 59 در 29 پست

    RE: داستان موکه مه کنجکه تونو

    سلام به دوستان با احساس وخوش ذوق سیستانی؛این داستان را در روزنامه نیمروز((گلستان نو))چاپ کرده بودند ونویسنده اش را هم آقای آذری میشناسه از جناب آذری خواهش می کنم که اسم ومشخصات ایشان را ذکر کنند.از سایر دوستان هم انتظار داریم که اگر چنین داستان هایی دارند معرفی کنند

  12. کاربر روبرو از پست مفید آرزو فراهی سپاس کرده است .

    sistan (جمعه ۰۲ خرداد ۹۳)

  13. #7
    مدیر ارشد سایت مدال ها:
    Community Award

    تاریخ عضویت
    ۹۰-مهر-۲۴
    نوشته ها
    855
    امتیاز
    8,969
    سطح
    63
    Points: 8,969, Level: 63
    Level completed: 73%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 47.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    سپاس ها
    1,845
    سپاس شده 1,737 در 567 پست
    قراره که انشاالله این داستان توسط یکی از دوستان هنرمند وفرهیخته که از سیستانیهای گلستان وبه عبارت بهتر از زابلیهای انبارعلوم هستند تبدیل به فیلم شود وبنیادنیمروز هم در این راستا همکاری خواهد داشت

    اگرچه باده فرحبخش وبادگلبیزاست-به بانگ چنگ مخورمی که محتسب تیزاست

    صراحی ای وحریفی گرت به چنگ افتد = به عقل نوش که ایام فتنه انگیزاست

    درآستین مرقع پیاله پنهان کن =که همچوچشم صراحی زمانه خونریزاست

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. استخر تولید انرژی خورشیدی
    توسط mostafa در انجمن اختراعات و ابتکارات سیستانی ها
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: جمعه ۰۲ خرداد ۹۳, ۱۲:۵۸
  2. علی آباد کتول،آشنایی با شهرستان علی آباد کتول
    توسط گلستان در انجمن گردشگری و میراث فرهنگی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: جمعه ۰۲ خرداد ۹۳, ۱۲:۵۲
  3. در گیری دو طایفه سیستانی در روستای گلستان ازتوابع فاضل آباد شهرستان علی آباد کتول
    توسط sistan-katool در انجمن اخبار گلستان وسیستانیهای گلستان
    پاسخ ها: 16
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۲۸ فروردین ۹۳, ۱۲:۵۶
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۴ خرداد ۹۱, ۰۸:۳۸
  5. استخدام پلیس فضای تولیدوتبادل اطلاعات
    توسط sistan در انجمن استخدام سایر استان ها
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۰۲ آبان ۹۰, ۱۶:۰۶

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •