سيستان بر لبه ي تيغ آفتاب مانده بود و آرزوي ابر و باران را در دامنه ي خشك عطش،نقاشي مي كرد.

هامون بستر غبار و جولانگه طوفان و تلماسه شده بود.

در حوالي كوه خواجه در مسير تاريخ قدم مي زدم .آب،از دهانه ي هيرمند چكه چكه مي تراويد و در استخوان بندي رود پنهان مي شد.

پريان ،آب و موج را گم كرده بود پشت اسرار گز هاي بي سايه

نيزار ،آوازهاي ممتد و طولاني گاو ها و هي هي چوپان و بال بال پرندگان را در ازدحام ريگزار ها جا گذاشته بود.

دهكده از عطر قدم هاي بره هاي آبرو تهي مانده بود و ناله زار دل ريش و صبر سينه سوز را تحمل مي كرد و كوچه با سقف هاي شكسته و ديوار هاي ترك خورده پيمان ماندن بسته بود و تاريخ با ورق هاي سرشار از اندوه از نوشتن باز مانده بود.

مردان آبرومند به كوچ پيوسته بودند و كوچ با خاك متبرك وداع گفته بود.

قدم ها طعم تلخ غربت مي داد و آفتاب در نيزه ي آخر غروب بال بال مي زد كه كوچ شام آخر خاك را قسمت مي كرد.

موج در آغوش تابوت از عطر توتي و تيقال مي گريخت و به ابديت جان مي پيوست.

دختران نيزار ارده ايي جان سوز را در فضاي آرزو مي خواندند بي آنكه بخت و تخت را فراموش كرده باشند.

پسران دريا بي موج و نيزار پنداري از تخت پريده اند و به عصاي آرزو ها تكيه مانده اند.

زنان كپر هاي صبور آرزو مند ، جهاز دختران را گم كرده اند و مردان كوچه باغ هاي عروس آور را با دهل و سرنا و آواز هاي دسته جمعي كه عطر زندگي در آن به مشام مي رسيد همراهي مي كردند.

پير زني مي گفت ديدار به قيامت خالو و پيرمردي مثل آفتاب غروب مي كرد .

بره هاي تشنه در سر زا جان سپردند و گوسفندان آبادي در آغوش گرگها بي چوپان و آغل و مرتع چون جنازه ي بي تابوت بر روي زانوان ناتوان خويش لميدند.

شاعري به باور قلم پيوسته بود تا سيستان بر شانه هاي زخمي قلم نفس بكشد و دار و ندار ذهنش را دريا و نيزار و تختك مي آفريد تا خاطره ها با موج و نگاه و زندگي هماره خوشايند رقم بخورد.

رد پاي هيچ عروسي در كوچه باغ هاي نيمروز نمي شكفت و اسب هيچ دامادي در پاي كوه آرزوي هستي تاخت را نمي دانست.

سرتراشك پنداري در پشت دايره ها هجوم تلماسه را فهميده بود و حنا مي آوريم بر شما به دست تقدير سپرده شده بود پشت بام ها مهتابي ها غبار گرفته بودند و كيج بازي (kaych)در ميدان هاي ورم كرده ي آبادي غريب .

خانه هاي مطروكه پنداري زادگاه من بود كه چون من آوار شده بودند.

غربت،همه ي آرزوي من شده بود بي خانه اي مطروكه ، بي باد هاي يكصد و بيست روزه و بي مرگ و مير هاي سال مرگي .

در همين سيستان كه آرزوهاي من در آن خاك مي خورد و من در غربت به عصاي زندگي تكيه داده بودم براي لقمه اي نان بايد به طوفان پناه برد و كوره راههاي مر گ آور و دهكده هاي خالي از سكنه.

هزاران رد پا بي صاحب مانده بود و هزاران سرپناه بي آبروي همنفس و هزاران كوره راه مطروكه

دريا روزگار يائسه گي را پشت سر مي گذاشت و ابر هاي باران زا پشت به زمين كرده بودند و زمين پيراهن چهلچين به باد داده بود و خاك معناي آبستني نمي دانست،دريا دروازه ي آب را در حوالي دهانه ي هيرمند گم كرده بود

مثل آن روزهاي جواني به دنبال لحظه هاي خوش در جستجوي ساز و دهل و رقص شمشير و چاپ هاي دست جمعي همه ي آرزو هاي جواني را بهانه مي كردم كه از كوچه هاي بن بست بگريزم و از تلماسه هاي ورم كرده بر پوست زمين به ميدان هاي برزگ پناه ببرم كه آدم ها نبض آنجا را سرشار از زندگي كرده باشند و چهاربيتي با نفس هاي گرم مردي سيه چرده خوانده شود و من مالامال ار عطر نگاه عاشقانه ي دختر اهوراي دريا گردم و بپذيرم با تمام تار و پودم تمام سرمشق هاي مقدسش را ...و بپذيرم بي حتي ترديد لحظه اي باب الحوائج بام متبرك و روزگار انتظار و تلخ كام ناگوار ... وبپذيرم آنچه را كه از من هرگز نمي پذيرند.

در همين سيستان به دنبال كودكي ام كوچه باغ هاي دهكده ي خوش نشين لورگ باغ را ناشيانه چرخيدم به دنبال خودم به دنبال باور هاي بچه گانه ام به دنبال پرواز هاي بي سرو ته كه بال مي گشودم و بر بال خيال تا گندم زار هاي به انتظار درو مي آمدم تا خرمن هاي مانده در زير سم گاو هاي خرمن كوب،رشته هاي تسليم شده ي سر گز . در حوالي تنور دهكده به دنبال نان گرم و آب سرد ، آرزوي چاي و قليان ... نه ... آرزوي كاسه اي دوغ داشتم كه حريصانه بنوشم و راه را كج كنم و تا خانه ي مادر بزرگ يك نفس بدوم و قروت و رخمي ... چه لذتي كه به زندگي مي بخشد باور كن هيچگاه از شوروه هاي مادربزرگ سير نشدم خوش به حال پدربزرگ كه با مادر بزرگ هم قسم شد كه از دروازه ي زندگي عبور كند و هيچگاه مادربزرگ را تنها نگذارد .

مادربزرگ خودش تعريف مي كرد وقتي مادرت به دنيا آمد پدربزرگ وضو گرفت و رو به قبله ايستاد و دو ركعت نماز حاجت خواند و دعا كرد و گفت :حالا ديگر هيچ وقت نمي ميريم اين دختر نفس هاي گرم زندگي ماست كه به دنيا دميده مي شود. و رد پاي ما مي ماند تا صور قيامت.اين دختر لبخند زندگي است بر لحظه هاي دردهاي بي درمان مان.

مادربزرگ خودش مي گفت:پدربزرگ دستم را گرفت و محكم فشرد و گفت: زندگي همين لحظه ي پاك تولد اين دختر است بر پهندشت آرزويمان . حالا آرزويمان در اين جهان بزرگ روز به روز گسترده تر مي شود.و زندگي با تو مادربزرگ شيرين تر مي گردد.

در همين سيستان كه همه ي مشاهير بزرگ قدم بر عرصه ي خاك پهناور آن نهاده اند من طفلي آرزومند به جان قلم پيوستم و همه ي دلخوشي هايم بام بومي بود كه در آن زاده شده بودم در همين گوهر درخشان نامم را فهميدم و از لهجه ي مادرم لذت بردم و از هيبت پدرم كه به گويش محلي در قلمرو دولت سخن ، حكم مي راند

مثل بچه گنجشكي دهان گشودم و سرمستي كردم و مغرورانه بال گشودم.در ميان زمين و آسمان رها شده بودم كه تيري از گز هاي آبرويمان بر بالم نشست و خوار لحظه پژمردم و به دنبال خويش پنداري تو را فراموش كردم .

باور كن تمام سال را سرگردان بودم و پرواز را فراموش كرده بودم پنداري بي بال و پر ، سيماي لحظه هاي كوه اندوه گرديدم در حوالي خانه ي تو

باور كن من سال ها راه را پيمودم تا به خاك زادگاهمان بپيوندم و در پناه غبار و طوفان و عطش ، همنفس لحظه هاي تو گردم اما پنداري سالهاست كه به دنبال هم نمي گرديم و هيچگاه يكديگر را گم نكرده ايم ...چقدر فرياد مي زدي ايوب در باد ...تركمن صحرا ... و من چقدر فرياد مي زدم قهرمانان مانده در جهنم ... سيوستان...

تنها يك فرياد نقاشي شده بود بر ماسه هاي سرشار از عطش ساحل اهورايي هامون ... و ديگر هيچ...
اثري از ابراهيم شيخ ويسي برگرفته ازدريا وكوير