آسوكه زابلي يا همون داستان هاي سيستاني كه برگرفته از فرهنگ عاميانه سيستان وزندگي روزمره سيستانيان است داراي جذابيت هاي فراواني است.اساطير سيستاني وافسانه هاي سيستاني در قالب دستان سيستاني يا آسوكه زابلي وآسوكه سيستاني بروز يافته است.آسوكه بخشي از فرهنگ شفاهي سيستان وسيستانيان است كه بايد بازنويسي شود.آسوكه سيستان داراي كاركردهاي زيبايي است كه بايد از طريق ادبا ونويسندگان سيستاني پي گرفته شود نويسندگان سيستاني ودانشجويان سيستاني در خصوص جمع اوري آسوكه سيستاني بايد اهتمام جدي وعاجل داشته باشند چون با از بين رفتن نسل گذشته مردان وزنان سيستاني آسوكه زابليوآسوكه سيستان نيز از بين ميرود در اينم بين چند تن از عزيزان در فضاي مجازي با نام مستعار كارهايي كردهاند كه با ديدنش در تالار گفتمان گفتم برايتان بزارم تا لذت ببريد ايكاش اين عزيزان را بشناسيم تا قدرداني ويژه كنيم


[size=medium]

آسوكه هاي جمع آوري شده ي(بزلنگي)
(آسوكه اول )


روزي بود و روزگاري پيرمردي زندگي مي كرد كه سه دختر دم بخت داشت ،
از بدي روزگار وضعيت مالي اين خانواده بد بود و پدر نگران جمع آوري جهيزيه ي دختران.
سه دختر هر روز از پدر درخواست مي كردند كه براي بهبود وضعيت زندگي به دنبال اشرفي باشه اما پدر با ناراحتي به دخترانش گفت كه هيچ جايي رو سراغ
نداره براي يافتن اشرفي اما سه دختر لبخند زنان رو به پدر كردند و گفتند ما جايي رو مي شناسيم كه در آنجا اشرفي هاي فراواني وجود داره و ما مي توانيم مقداري از آن اشرفي ها رو قرض بگيريم.
پدر مكان اشرفي ها را از دخترانش پرسيد و آن ها گفتند باغي بزرگ در وسط درياچه ي هامون وجود دارد متعلق به بزلنگي ، در آن باغ درخت بزرگي وجود دارد كه از هرشاخه ي آن مقدار زيادي اشرفي آويزان است.
پدر چون با اصرار زياد دخترانش مواجه شد پذيرفت كه به باغ بزلنگي برود ، پدر بعد از چندين ساعت به در بزرگ باغ رسيد ولي در باغ بسته بود و پيرمرد هيچ راهي براي باز كردن در به ذهنش نرسيد و مجبور شد به سختي از روي ديوار خودش را به داخل باغ برساند.
باغي بود پر از درخت هاي سر به فلك كشيده ؛ پيرمرد با احتياط زياد از بين درخت ها گذشت تا بالاخره به درختي رسيد بسيار بزرگ، تا به حال چنين درختي نديده بود ، درختي پر از سكه هاي طلا . اشرفي ها زير نور خورشيد
مي درخشيدند.
ناگهان پيرمرد متوجه شد كه بزلنگي زير درخت به خواب عميقي فرو رفته ترسيد به درخت نزديك بشود اما به ياد دختراش افتاد كه منتظر اشرفي بودند پس با توكل به خدا سعي كرد از درخت بالا برود .
به آهستگي از درخت بالا رفت تا به اولين شاخه رسيد، شروع به چيدن اشرفي ها كرد كه ناگهان يكي از اشرفي ها از دستش ليز خورد و بر سر بزلنگي فرود آمد ؛ پيرمرد بيچاره از ترس رنگ از رخساره اش پريد . بزلنگي با عصبانيت پاي پيرمرد را گرفت و اورا بر زمين كوبيد.
پيرمرد كه از ترس ناي صحبت كردن نداشت ، براي اين كه خوراك بزلنگي نشود ، دليل آمدنش به اين جا را براي بزلنگي تعريف كرد.
بزلنگي از خوردن پيرمرد نحيف منصرف شد و فكري به سرش زد.
پيرمرد را گفت : به اين شرط مي گذارم زنده از اين مكان بروي كه يكي از دخترانت را به همسري من در آوري وگرنه همين جا سرت را از تنت جدا مي كنم. پيرمرد چاره اي جز پذيرفتن شرط بزلنگي نداشت و بزلنگي به پيرمرد گفت زماني كه باد سياه و سفيد شروع به وزيدن كرد ، به دنبال دخترت مي آيم تا مقدمات عروسي را فراهم كنم. و اين گونه شد كه پيرمرد راهي خانه گشت.
عصر فردا بادي سياه و سفيد شروع به وزيدن كرد و سرو كله ي بزلنگي پيدا شد ؛ پيرمرد با چشماني اشك آلود دختر بزرگش را با بزلنگي همراه كرد.
بزلنگي و دختر پيرمرد در نيمه هاي راه ، نرسيده به درياچه ي هامون به جوي آبي رسيدند و به دختر گفت اگر بتواني مرا به پشت خود بگيري و از آب بدون خيس شدن پايت بگذري ، همسر من مي شوي واگر خيس شدي خوراك من خواهي شد.
دختر ، بزلنگي را بر پشتش نهاد و خواست از آب بگذرد كه يك پايش به آب خورد و بزلنگي او را گرفت و به باغش برد ، سرش را از تنش جدا كرد و در خانه آويزان كرد و تنش را نيز خورد.
روز بعد بزلنگي به خانه پيرمرد رفت و گفت : دخترت بيمار شده و به من گفت برو و يكي از خواهرانم را براي پرستاري از من بياور ؛ پيرمرد مجبور شد دختر دوم خود را با بزلنگي همراه كند .
در راه ، وقتي به جوي آب رسيدند ، بزلنگي دومرتبه اين درخواست را از دختر دوم كرد و او نيز به سرنوشت خواهرش دچار شد.
فرداي آن روز بزلنگي ، مانند روز قبل به خانه ي پيرمرد رفت و گفت ، دختردومت نيز بيمار شده و مرا فرستاده تا دختر سومت را براي پرستاري ازآن ها با خود ببرم ؛ پيرمرد به خاطر ترس از بزلنگي دختر سوم را نيز همراه آن فرستاد .
بزلنگي و دختر كه به جوي آب رسيدند ، بزلنگي شرطش را به دختر سوم نيز گفت ، از آن جايي كه خواهر كوچك از دو خواهر ديگر داناتر بود ، بزلنگي را به قسمتي از جوي كه عرضش كمتر بود رساند و او را بر پشت گرفت و از جوي پريد ، در نتيجه پايش خيس نشد و بزلنگي به دختر گفت : اكنون تو همسر من هستي و اورا با خود به باغ برد و به وي گفت : اين باغ و خانه هاي آن در اختيار توست . ساعتي نگذشت و بزلنگي به بهانه آوردن خواهران بزرگ تر از باغ خارج شد و به دختر گفت تا زمان بازگشتم حق بيرون رفتن از خانه را نداري و يك گوني پنبه جلوي دختر گذاشت و به او گفت تا زمان برگشتم از آن ها نخ درست كن.
دختر در روز دوم گوني پنبه را تمام كرد ، شروع به گردش در باغ كرد كه ناگهان اتاقي در انتهاي باغ توجه اش را جلب كرد. درون اتاق ، نمناك و تاريك بود به زحمت آتشي افروخت و ناگهان با سر هاي آويخته شده ي خواهرانش مواجه شد و از هوش رفت.
هوا تاريك شده بود كه دختر به هوش آمد ، مدتي را به ناله و زاري پرداخت و تصميم بر انتقام گرفت و نقشه اي ريخت :
بالاي در خانه سايباني درست كرد و يك كندوي بزرگ زنبور روي آن گذاشت و از آن جا گريخت. بعد از ظهر سر و كله ي بزلنگي پيدا شد و به گمان اين كه دختر در خانه است در را باز كرد و سايبان افتاد و كندو بر سر بزلنگي افتاد و از شدت زهر نيش زنبور ها جان سپرد.

باز نويسي داستان : ايران بانو[/size]