آیا می دانید ؟
بنیادنیمروز در شبکه های اجتماعی مثل تلگرام و..با شماره های 09360876222 و در خدمت شما دوستان وهمراهان عزیز09214708191
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: افسانه ها وداستان هاي كهن سيستان/آسوكه زابلي

  1. #1
    کاربر ســایت
    تاریخ عضویت
    ۹۰-آذر-۱۴
    سن
    32
    نوشته ها
    453
    امتیاز
    2,085
    سطح
    27
    Points: 2,085, Level: 27
    Level completed: 57%, Points required for next Level: 65
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 403 در 173 پست

    افسانه ها وداستان هاي كهن سيستان/آسوكه زابلي

    آسوكه زابلي يا همون داستان هاي سيستاني كه برگرفته از فرهنگ عاميانه سيستان وزندگي روزمره سيستانيان است داراي جذابيت هاي فراواني است.اساطير سيستاني وافسانه هاي سيستاني در قالب دستان سيستاني يا آسوكه زابلي وآسوكه سيستاني بروز يافته است.آسوكه بخشي از فرهنگ شفاهي سيستان وسيستانيان است كه بايد بازنويسي شود.آسوكه سيستان داراي كاركردهاي زيبايي است كه بايد از طريق ادبا ونويسندگان سيستاني پي گرفته شود نويسندگان سيستاني ودانشجويان سيستاني در خصوص جمع اوري آسوكه سيستاني بايد اهتمام جدي وعاجل داشته باشند چون با از بين رفتن نسل گذشته مردان وزنان سيستاني آسوكه زابليوآسوكه سيستان نيز از بين ميرود در اينم بين چند تن از عزيزان در فضاي مجازي با نام مستعار كارهايي كردهاند كه با ديدنش در تالار گفتمان گفتم برايتان بزارم تا لذت ببريد ايكاش اين عزيزان را بشناسيم تا قدرداني ويژه كنيم

    آسوكه هاي جمع آوري شده ي(بزلنگي)
    ( سری اول _ آسوکه سوم )

    یکی بود یکی نبود . در بیشه ای دور ، مردی با همسر و پسر اش زندگی می کرد . مرد ، کارگر بود و روی زمین های حاکم ، زراعت می کرد . آنها زندگی فقیرانه ای داشتند و زن اش پیاپی غر می زد و هر روز دل اش بهانه ی چیز تازه ای را می گرفت . یک روز ارسی قرمز و روز دیگر اطلس گلدار و جاوند زری دار و چوری نگین دار . کشاورز ، از عهده ی تامین خواسته های همسرش بر نمی آمد . یک شب طاقت اش از دست خواسته های زن اش ، طاق شد و از خانه زد بیرون . همین طور رفت و رفت و از کوچه های شهر گذشت و گذشت تا رسید به صحرا . رفت و به دیوار خرابه ای تکیه زد و نشست و آهی کشید .
    تا اینجایش را داشته باشید ، اما بشنوید از آن طرف . یک روز که مرد کشاورز بر سر زمین های حاکم مشغول کار بود ، بزلنگی از کنار خانه اش رد شد و زن کشاورز را دید که ارسی های قرمز به پا کرده بود و میان خانه مشغول چرخش است . باری هر روز می آمد و کم کم با زنک آشنایی پیدا کرد و فقیر بودن شان را دو بامبی بر سرشان می کوبید و فخر می فروخت و دل زن کشاورز را آب می کرد . زن هم شب به شب ، که شوی اش خسته و درمانده از سر زمین به خانه باز می گشت ، اوقات را بر اهل منزل ، تلخ می کرد . یواش یواش بزلنگی توانست با مکر و حیله ، دل زن را بدست بیاورد و با هم قرار گذاشتند که هر چه سریعتر از شر شوی فقیر اش خلاص شوند .
    مرد کشاورز بر دیوار خرابه ای تکیه زده بود و از آن سوی دیوار ، بزلنگی با صدایی خفه ، انگار که داشت برای چند نفر نقشه ای را شرح می داد ، شروع به سخن گفتن کرد . کشاورز اول اش ترسید و نیم خیز شد که برود ، ولی تا اسم صندوقچه ی جواهرات و کیسه های پر از شمش را شنید ، بر جای خود میخکوب شد و گوش سپرد . بزلنگی که دانست نقشه اش گرفته ، مسیر نقب به خزانه ی حاکم را از آن سوی دیوار می گفت و مرد کشاورز همه را شنید ولی بر شیطان لعنت فرستاد و با خانه اش بازگشت . بزلنگی به زن کشاورز گردی داده بود و سفارش کرده بود که در غذای کشاورز بریزد تا به خوابی عمیق برود و صبح را بیدار نشود . زن نیز چنین کرد و کشاورز نگون بخت هم خورد و خوابید .
    نیمه های شب ، بزلنگی به خزانه رفت و نیمی از خزانه را خالی کرد و طلا ها را به خانه اش که درون چاهی بود ، برد .
    صبح ، بزلنگی به پیش قاضی مفسد شهر رفت و گفت که مرد کشاورز طلاها را دزیده و فی الفور ، نگهبانان را روانه ساختند و مرد کشاورز بخت برگشته را دستگیر کردند . حاکم ظالم ، بر کشاورز خشم گرفته بود و قاضی رای به گردن زدن مرد ، داد . در میدان شهر ، مرد هر چه داد و فریاد زد که ای زن بگو که من بی گناهم ، فریاد اش راه به جایی نبرد و زن اش لب از لب باز نکرد .
    کشاورز را سر بریدند و جارچی ها جار زدند که درس عبرتی شود برای همگان . از آن سو ، بزلنگی با زن کشاورز ازدواج کرد . پسر کشاورز مادرش را بسیار دوست می داشت . بزلنگی و زنک ، برای آنکه از شر پسرک خلاص شوند ، حیله ای بستند و زن روی اش را با زردچوبه ، رنگ کرد و نان خشک بر بسترش ریخت و آه و فغان اش به آسمان بلند شد . پسرک نگران و درمانده ، بر بالین مادرش نشسته بود و مادر اش نالان به او گفت : من بیمارم و شفای درد ام ، عاج فیل و جگر شیر است ، برو و برایم بیاور . پسرک بار سفر بست و راهی دیار غربت شد تا دوای درد مادرش را پیدا کند . بعد از رفتن پسرک ، بزلنگی و مادر پسرک ، به زندگی شان سر و سامان دادند و صاحب بزلنگی های زیادی شدند .
    پسرک در راه ، پیرمردی را دید و از او پرسید که از کدام جهت باید برود تا عاج فیل و جگر شیر را بیابد . پیرمرد نگاهی به پسرک انداخت و فهمید که جوانی خام و ناپخته است ، از او پرسید : پسرم چه کسی تو را به دنبال عاج فیل و جگر شیر فرستاده است ؟ پسرک نیز تفصیل را بازگفت و پیر مرد آهی کشید و گفت : تو را از پی هیچ روانه ساخته اند فرزندم ! مادرت اکنون با بزلنگی ازدواج کرده است و او مادرت را واداشته که چنین حرف هایی بزند و درخواست هایی داشته باشد . که اگر شوی مادرت بزلنگی باشد ، پس او باعث مرگ پدرت شده و مادرت هم شریک اوست . حرف پیرمرد که به اینجا رسید ، خون در رگ های پسرک جوشید و خروشید . پسرک خواست که برگردد و انتقام پدرش را بگیرد . پیرمرد ، او را به آرامش دعوت کرد و گفت بیا بنشین که من می دانم چگونه باید بزلنگی را نابود کنی ، به شرط اینکه 4 سال اینجا بمانی و برایم کار کنی . پسرک پذیرفت و 4 سال برای پیرمرد سخت کار کرد . در پایان آخرین روز از 4 سال ، پیرمرد به پسر کشاورز مقداری از آب چشمه ی جادو داد و سفارش های لازم را کرد و پسر راهی دیار خود شد .
    رفت و رفت تا رسید به شهر ،از آب چشمه ی جادو بر چشمانش مالید و به خانه قبلی شان وارد شد و دید که مادرش در صحن خانه در حال رسیدگی و رتق و فتق امور بچه های بزلنگی است . چندی نگذشت که خود بزلنگی هم وارد خانه شد . بزلنگی و مادرش و بچه هایشان به جای اینکه به داخل خانه بروند ، به داخل چاه رفتند و پسر کشاورز بر بالای چاه رفت و بانگ زد بر مادرش که : ای مادر ، من و پدرم تو را بسیار دوست می داشتیم و تو زندگیمان را نابود کردی و با بزلنگی ازدواج کردی ، هرگز تو را نخواهم بخشید ، تو به سزای اعمال ناشایستت می رسی . بزلنگی آمد که از چاه بیاید بیرون و حساب پسر کشاورز را بگذارد کف دست اش که ناگهان پسر کشاورز فولاد آب دیده ای را از کیسه اش بیرون آورد و بر در چاه گرفت . بزلنگی نتوانست تکان بخورد . پسرک فولاد آبدیده را همانجا گذاشت و رفت قلوه سنگ و خاک آورد و چاه را از آن پر کرد و بزلنگی مکار و مادر بدکردار و بچه های بزلنگی را در چاه مدفون کرد .
    بعد به خون خواهی پدر اش ، قیام کرد و با مردم شهر ، حاکم ظالم و قاضی فاسد و دار و دسته اش را از تخت به زیر کشیدند و پیر دانای شهر را بر جای آنها نشاندند و راه عدل و انصاف و وفا داری در پیش گرفتند . باز نویسی : sara_unicornتالارگفتمان سيستانيها

  2. کاربر روبرو از پست مفید سيستانيان سپاس کرده است .

    پسر سیستانی3 (شنبه ۱۲ اسفند ۹۱)

  3. #2
    کاربر ســایت
    تاریخ عضویت
    ۹۱-مرداد-۲۷
    نوشته ها
    166
    امتیاز
    696
    سطح
    13
    Points: 696, Level: 13
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 123 در 52 پست

    RE: افسانه ها وداستان هاي كهن سيستان/آسوكه زابلي

    خیلی قشنگ بود

  4. کاربر روبرو از پست مفید پسر سیستانی سپاس کرده است .

    پسر سیستانی3 (شنبه ۱۲ اسفند ۹۱)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. عكس سيستانيان/كودك سيستاني؛دختربچه سيستاني با لبتك(عروسك سيستاني)در دستش
    توسط سيستانيان در انجمن فرهنگ وآداب و رسوم سیستانیها
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۰۱ اسفند ۹۲, ۰۰:۰۳
  2. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۱۰ آبان ۹۱, ۱۸:۳۷
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۰۸ آبان ۹۱, ۱۱:۵۳
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۱۷ شهریور ۹۱, ۱۵:۰۴
  5. آسوكه پنج ارغن (پيش گفتار)
    توسط sanchooli در انجمن داستان
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۱ دی ۹۰, ۱۹:۵۸

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •