زندگینامه


شهید سنگچولی به سال ۱۳۴۷ در یک خانواده مذهبی و کشاورز در روستای پیرحاجات از توابع شهرستان طبس دیده به جهان گشود. دوران کودکی را نزد والدین خود به خوبی سپری نمود. در سن ۶ سالگی برای کسب علم و دانس پا به دبستان گذاشت و تحصیلات خود را تا کلاس سوم راهنمایی ادامه داد. سپس به علت ضعف مالی پدر و مردود شدن در کلاس نتوانست به تحصیل ادامه دهد، لذا مجبور به ترک آن شد و از آن به بعد همدوش پدر به شغل کشاورزی مشغول گردید. بعد از مدتی کشاورزی به طبس مهاجرت و به شغل فلزکاری اشتغال ورزید. با فراخوانی به خدمت مقدس سربازی با شوق و اشتیاق فراوان خود را معرفی و عازم این خدمت مقدس در نیروی ژاندارمری گردید. وی با از دست دادن پدر خود مخارج زندگی خویش را تامین می نمود و مدتی را در منطقه جنوب کشور با دشمنان اسلام و قرآن در حال نبرد بود تا عاقبت در تاریخ ۲۲/۴/۶۷ در منطقه جنوب بر اثر اصابت ترکش خمپاره به فیض شهادت نائل گشت. روحش شاد و یاد و نامش گرامی باد.

خاطره از: مادر شهید

خاطره ای از که از علیرضا به یاد دارم روزی بود که او تصادف کرد. شرح خاطره از این قرار بود که من روزی کنار تنور بودم و داشتم نان می پختم و هنوز در فکر این بودم که برای آشنایمان کمی از این نان بفرستم، که علیرضا از اتاق بیرون آمد و من به گفتم بیا و چند نان برای حاج ابراهیم ببر. نان ها را همراه او کردم و رفت تا نان ها را ببرد. حدود نیم ساعت بعد برگشت. کمی که به او نگاه کردم متوجه شدم که برایش اتفاقی افتاده. بعد که از او پرسیدم چی شده؟ اما جوابی از او نشنیدم و فقط گفت: بیرون با شما کار دارند. هنگامی که جلوی در رفتم مردی را دیدم که گفت: خانم من با پسر شما تصادف کردم. لطفاً اگر پسرتان صدمه ای ندیده است رضایت بدهید تا من بروم. من هم بدون آنکه بخواهم آن مرد را معطل خود کنم از او معذرت خواهی کردم و به داخل خانه برگشتم. از قضا که من گفته های آن مرد اشتباه شنیده بودم با عصبانیت به سمت علیرضا رفتم و سیلی محکمی به او زدم و چون فکر می کردم که علیرضا مقصر بوده است به او گفتم که چرا حواست را جمع نکردی، که گفت مادر جان، مقصر که من نبودم بلکه آن مرد بود که با موتورش به دوچرخه من زد.

عنوان خاطره: خواب علیرضا

خاطره از: همرزم شهید یادم می آید که بعد از اعزام شدن به اهواز ۱۵ روز را در آنجا گذراندیم. شبی که در اردوگاه خواب بودیم ناگهان علیرضا بیدار شد و به من گفت: علی خواب عجیبی دیدم. من از او پرسیدم که چه خوابی؟ او جواب داد: خواب شهادتم را دیدم. و من به احتمال زیاد شهید خواهم شد. من به او گفتم علی جان بادمجان بم آفت ندارد. تو را چه به شهادت. او سری تکان داد و دوباره خوابید. صبح قرار بود که گروه ها به مناطق اعزام شوند. از قضا من و علیرضا هر یک در گروهی متفاوت افتادیم و از همین قضیه خیلی ناراحت شدیم. بعد از مدتی حدود یک ماه خبر رسید که در منطقه ای که بمباران شده تعدادی از بچه ها به شهادت رسیده اند و یکی از بچه ها گفت که علیرضا هم به فیض شهادت نائل شده و آنجا بود که به یاد خواب و حرف علیرضا افتادم.