آیا می دانید ؟
بنیادنیمروز در شبکه های اجتماعی مثل تلگرام و..با شماره های 09360876222 و در خدمت شما دوستان وهمراهان عزیز09214708191
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

موضوع: آسوکه زابلی،آسوکه بزلنگی از داستان های عامیانه سیستانی ها

  1. #1
    کاربر ســایت مدال ها:
    Master Tagger

    تاریخ عضویت
    ۹۱-دی-۲۵
    نوشته ها
    2,085
    امتیاز
    18,642
    سطح
    86
    Points: 18,642, Level: 86
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 208
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveCreated Blog entry10000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    26
    سپاس ها
    5,762
    سپاس شده 4,124 در 1,467 پست

    آسوکه زابلی،آسوکه بزلنگی از داستان های عامیانه سیستانی ها

    آسوكه هاي جمع آوري شده ي(بزلنگي)
    (سري اول-آسوكه اول )

    روزي بود و روزگاري پيرمردي زندگي مي كرد كه سه دختر دم بخت داشت ،
    از بدي روزگار وضعيت مالي اين خانواده بد بود و پدر نگران جمع آوري جهيزيه ي دختران.
    سه دختر هر روز از پدر درخواست مي كردند كه براي بهبود وضعيت زندگي به دنبال اشرفي باشه اما پدر با ناراحتي به دخترانش گفت كه هيچ جايي رو سراغ
    نداره براي يافتن اشرفي اما سه دختر لبخند زنان رو به پدر كردند و گفتند ما جايي رو مي شناسيم كه در آنجا اشرفي هاي فراواني وجود داره و ما مي توانيم مقداري از آن اشرفي ها رو قرض بگيريم.
    پدر مكان اشرفي ها را از دخترانش پرسيد و آن ها گفتند باغي بزرگ در وسط درياچه ي هامون وجود دارد متعلق به بزلنگي ، در آن باغ درخت بزرگي وجود دارد كه از هرشاخه ي آن مقدار زيادي اشرفي آويزان است.
    پدر چون با اصرار زياد دخترانش مواجه شد پذيرفت كه به باغ بزلنگي برود ، پدر بعد از چندين ساعت به در بزرگ باغ رسيد ولي در باغ بسته بود و پيرمرد هيچ راهي براي باز كردن در به ذهنش نرسيد و مجبور شد به سختي از روي ديوار خودش را به داخل باغ برساند.
    باغي بود پر از درخت هاي سر به فلك كشيده ؛ پيرمرد با احتياط زياد از بين درخت ها گذشت تا بالاخره به درختي رسيد بسيار بزرگ، تا به حال چنين درختي نديده بود ، درختي پر از سكه هاي طلا . اشرفي ها زير نور خورشيد
    مي درخشيدند.
    ناگهان پيرمرد متوجه شد كه بزلنگي زير درخت به خواب عميقي فرو رفته ترسيد به درخت نزديك بشود اما به ياد دختراش افتاد كه منتظر اشرفي بودند پس با توكل به خدا سعي كرد از درخت بالا برود .
    به آهستگي از درخت بالا رفت تا به اولين شاخه رسيد، شروع به چيدن اشرفي ها كرد كه ناگهان يكي از اشرفي ها از دستش ليز خورد و بر سر بزلنگي فرود آمد ؛ پيرمرد بيچاره از ترس رنگ از رخساره اش پريد . بزلنگي با عصبانيت پاي پيرمرد را گرفت و اورا بر زمين كوبيد.
    پيرمرد كه از ترس ناي صحبت كردن نداشت ، براي اين كه خوراك بزلنگي نشود ، دليل آمدنش به اين جا را براي بزلنگي تعريف كرد.
    بزلنگي از خوردن پيرمرد نحيف منصرف شد و فكري به سرش زد.
    پيرمرد را گفت : به اين شرط مي گذارم زنده از اين مكان بروي كه يكي از دخترانت را به همسري من در آوري وگرنه همين جا سرت را از تنت جدا مي كنم. پيرمرد چاره اي جز پذيرفتن شرط بزلنگي نداشت و بزلنگي به پيرمرد گفت زماني كه باد سياه و سفيد شروع به وزيدن كرد ، به دنبال دخترت مي آيم تا مقدمات عروسي را فراهم كنم. و اين گونه شد كه پيرمرد راهي خانه گشت.
    عصر فردا بادي سياه و سفيد شروع به وزيدن كرد و سرو كله ي بزلنگي پيدا شد ؛ پيرمرد با چشماني اشك آلود دختر بزرگش را با بزلنگي همراه كرد.
    بزلنگي و دختر پيرمرد در نيمه هاي راه ، نرسيده به درياچه ي هامون به جوي آبي رسيدند و به دختر گفت اگر بتواني مرا به پشت خود بگيري و از آب بدون خيس شدن پايت بگذري ، همسر من مي شوي واگر خيس شدي خوراك من خواهي شد.
    دختر ، بزلنگي را بر پشتش نهاد و خواست از آب بگذرد كه يك پايش به آب خورد و بزلنگي او را گرفت و به باغش برد ، سرش را از تنش جدا كرد و در خانه آويزان كرد و تنش را نيز خورد.
    روز بعد بزلنگي به خانه پيرمرد رفت و گفت : دخترت بيمار شده و به من گفت برو و يكي از خواهرانم را براي پرستاري از من بياور ؛ پيرمرد مجبور شد دختر دوم خود را با بزلنگي همراه كند .
    در راه ، وقتي به جوي آب رسيدند ، بزلنگي دومرتبه اين درخواست را از دختر دوم كرد و او نيز به سرنوشت خواهرش دچار شد.
    فرداي آن روز بزلنگي ، مانند روز قبل به خانه ي پيرمرد رفت و گفت ، دختردومت نيز بيمار شده و مرا فرستاده تا دختر سومت را براي پرستاري ازآن ها با خود ببرم ؛ پيرمرد به خاطر ترس از بزلنگي دختر سوم را نيز همراه آن فرستاد .
    بزلنگي و دختر كه به جوي آب رسيدند ، بزلنگي شرطش را به دختر سوم نيز گفت ، از آن جايي كه خواهر كوچك از دو خواهر ديگر داناتر بود ، بزلنگي را به قسمتي از جوي كه عرضش كمتر بود رساند و او را بر پشت گرفت و از جوي پريد ، در نتيجه پايش خيس نشد و بزلنگي به دختر گفت : اكنون تو همسر من هستي و اورا با خود به باغ برد و به وي گفت : اين باغ و خانه هاي آن در اختيار توست . ساعتي نگذشت و بزلنگي به بهانه آوردن خواهران بزرگ تر از باغ خارج شد و به دختر گفت تا زمان بازگشتم حق بيرون رفتن از خانه را نداري و يك گوني پنبه جلوي دختر گذاشت و به او گفت تا زمان برگشتم از آن ها نخ درست كن.
    دختر در روز دوم گوني پنبه را تمام كرد ، شروع به گردش در باغ كرد كه ناگهان اتاقي در انتهاي باغ توجه اش را جلب كرد. درون اتاق ، نمناك و تاريك بود به زحمت آتشي افروخت و ناگهان با سر هاي آويخته شده ي خواهرانش مواجه شد و از هوش رفت.
    هوا تاريك شده بود كه دختر به هوش آمد ، مدتي را به ناله و زاري پرداخت و تصميم بر انتقام گرفت و نقشه اي ريخت :
    بالاي در خانه سايباني درست كرد و يك كندوي بزرگ زنبور روي آن گذاشت و از آن جا گريخت. بعد از ظهر سر و كله ي بزلنگي پيدا شد و به گمان اين كه دختر در خانه است در را باز كرد و سايبان افتاد و كندو بر سر بزلنگي افتاد و از شدت زهر نيش زنبور ها جان سپرد.

    باز نويسي داستان : ايران بانو تالارگفتمان

  2. #2
    کاربر ســایت مدال ها:
    Master Tagger

    تاریخ عضویت
    ۹۱-دی-۲۵
    نوشته ها
    2,085
    امتیاز
    18,642
    سطح
    86
    Points: 18,642, Level: 86
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 208
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveCreated Blog entry10000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    26
    سپاس ها
    5,762
    سپاس شده 4,124 در 1,467 پست
    از کلیه عزیزانی که اسوکه زابلی وداستان های عامیانه دارند تمنا می کنم که در سایت های مختلف نشر کنند نه تنها آسوکه وداستان های سیستانی بلکه هرنوع مطلب در خصوص فرهنگ وآداب و رسوم سیستانیها,صنایع دستی سیستانیها,موسیقی سیستانیها و..تا مطالب مربوط به سیستانیها که توسط خودشان نوشته شده بیشتر شود وجهانیان ما را با نوشته های مخالفین وغرض ورزان نشناسند

    یادش بخیر این صحنه های توتن سواری در دریاچه مقدس هامون


    سیستونی مشمه وه جز خودخا کسِِِ ره نداره/دس خه بل در دس مه نو بگک یا علی

  3. #3
    کاربر ســایت مدال ها:
    Master Tagger

    تاریخ عضویت
    ۹۱-دی-۲۵
    نوشته ها
    2,085
    امتیاز
    18,642
    سطح
    86
    Points: 18,642, Level: 86
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 208
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveCreated Blog entry10000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    26
    سپاس ها
    5,762
    سپاس شده 4,124 در 1,467 پست
    حقیق و تالیف : سارا سالاری

    داستانی از زنانه ترین محفل بانوان سیستانی ... داستانی که شرط بیان اش ، " ورود آقایان ممنوع " است . جستار زیر _ به زعم استروسی ها _ بارقه ای است در ساختگرایی " آسوکه ی بی بی سه شنبه " و بررسی نماد ها و داستان های مشابه ذکر شده در فرهنگ های مختلف ... . بخش یک : مقدمه ی آسوکه ی مادران سرزمین آفتاب بررسی آیین سفره داستان بی بی سه شنبه بخش دو : بی بی حور و بی بی نور و بی بی سه شنبه زیبای خفته ، نخ ، سه فرشته ی نگهبان بخش سه : سیندرلا ، خاکستر ، خاکستری ، تنور سیندرلا ، رودوپیس ، کفش ، آب بخش چهار : گاو ، مادر ، تاملی کوتاه خروس ، پدر ، راز بخش پنج : باد ، طوفان ، هندوانه ، مدئا گریزی به مادر تباری در عصر پدر سالاری بخش یک : مقدمه ی آسوکه ی مادران سرزمین آفتاب بررسی آیین سفره داستان بی بی سه شنبه بررسی قصه های عامیانه ، همیشه موضوع اصلی پژوهش های مردم شناسی است . مردم شناسان ، موضوع داستان عامیانه را تحلیل می کردند تا عناصر فرهنگی از بین رفته ی یک جامعه ، یا اهمیت عناصر دیگر در زندگی مردم را شناسایی کنند . " پراپ " _ نویسنده و داستان نویس روسی _ برای قصه ها مدلی ارائه داد که براساس آن ، عناصر و واحدهای قصه ها رده بندی می شوند که بی شباهت به کار ساختار گرایان نیست . " پراپ " می گوید : " اگر ما بتوانیم الگو های ساختاری موجود در یک موضوع ، یا یک نوع فولکلوریک را جدا و توصیف کنیم ، ممکن است بتوانیم راهی به شناخت ماهیت فرهنگی مربوط به آن به طور کلی ، و هم چنین به مقولات شناسایی ، تعهدات آرمانی و رفتار واقعی مردمانی که در آن فرهنگ شریکند ؛ باز کنیم " نخست به آیین سفره می پردازیم ؛ سفره ی بی بی سه شنبه ، یکی از سفره های معروف نذری در میان سیستان بانوان و دیگر بانوان اقصی نقاط ایران است . در باور ها ، " بی بی حور ، بی بی نور و بی بی سه شنبه " ؛ سه زن پاک نهادند که واسطه ی بر آورده شدن حاجات نیازمندان می باشند . " دکتر همایون سپهر " _ جامعه شناس ، ادیب و مردم شناس _ در بیان نقش زنان برای سفره های نذری می گوید : " در ایران باستان ، زنان به دلیل حس نگهبانی و محافظت و نگرانی نسبت به خانواده ؛ سفره را نذر ایزدبانوان می کردند و از آنان می خواستند تا حافظ و نگهبان خانواده هایشان باشند . زنان به عنوان نخستین انسان هایی که کشت را بر عهده گرفتند ، دانه را شناختند و مسئولیت غذای خانواده را عهده دار شدند ، توانستند پایه و اساس سفره های نذری و غذا را بنیان گذارند . در حقیقت با سیری در تاریخ ایران باستان می توان دریافت که سفره عامل طلب باران برای زمین خشک و برهوت _ گریستن _ و نماد باغ و مزرعه است . " از همین رو می توان گریستن بر سفره های نذری را ، نشانی کهن از طلب باران برای برکت دانست ! در شرق ، شمال و مرکز ایران ؛ بر سر سفره ی بی بی سه شنبه نماز می گزارند و قرآن می خوانند و دعا می گویند و حاجت می طلبند . در سیستان ، " لیتّی " می پزند و به خراسان شمالی ، " آش بی بی سه شنبه " و در دیگر نقاط ، " کاچی " بر سر سفره آوردند . این سفره ها تجلی دورانی است که زندگی کشاورزی و باغداری توسط زنان و با استمداد از نیرو های فرا طبیعی ایزدان و ایزدبانوان وجود داشته است . سفره های نذری ، تمثیل و نمادی از بهشت اند که از جهان معنوی بر سطح زمین آمده اند . داستانی که بر سر سفره ی " بی بی سه شنبه " بیان می شود ، به گویش ها و شیوه های متفاوتی نقل شده است . " آسوکه ی بی بی سه شنبه " در سیستان ، داستان دختری است " فاطمه " نام که به ظلم نامادری گرفتار آمده ، صبر پیشه کرده و در مقابل ظلم و جور نامادری ، از سه بانو مدد می طلبد . در تهران ، ری ، ورامین ، مشهد و ... ؛ داستان اندکی تفاوت دارد و همانند تمامی داستان های مشابه در جهان که اصلی تفاوتشان در نام ِ قهرمان داستان است ، فاطمه ی سیستانی را " شهربانو " و " ماه پیشانی " می نامند . در اشتهارد و جهرم نیز داستان " گل خندان " و " گل قهقهه " را آورده اند . در ادبیات داستانی افغانستان ، این داستان را " زیبا و تاجور " می خوانند و در اروپا ، " سیندرلا " است ... ! احمد شاملو ، در کتاب کوچه _ قصه های عامیانه _ داستان " بی بی حور و بی بی نور " را مجزا از داستان " بی بی سه شنبه " تعریف می کند . .......... بخش دو : بی بی حور و بی بی نور و بی بی سه شنبه زیبای خفته ، نخ ، سه فرشته ی نگهبان در ریخت شناسی قصه های عامیانه ، با نقش ِ "خویش کاری* بخشنده" مواجه می شویم . مرحله ای که قهرمان داستان ، پس از ترک خانه _ عزیمت _ مورد آزمایش قرار می گیرد و در برابر کارهای آینده واکنش نشان می دهد و این جاست که "جادو" ، قدم به صحنه می گذارد ... ! "ماتیکان سیستان" ، بی بی حور و بی بی نور و بی بی سه شنبه را در لفافه ی مادران ِ سه منجی بشارت داده شده در آیین زرتشت می پیچاند و هویتی ملموس و قابل درک به این سه بانو می بخشد . "کندو" ، خواننده را درگیر شناخت این سه بانوی پاک سرشت نمی کند ، قضاوت را به خواننده می سپارد . بی بی حور و بی بی نور و بی بی سه شنبه ، در خراسان شمالی ، دختران پیغمبر می شوند و مقدس ، و در جای جای ایران ، دارای مقبره های متعددند .
    مقبره ی بی بی سه شنبه در 15 کیلومتری جهرم
    "زیبای خفته" _ داستان کودکانه نوشته ی شارل پرو نویسنده ی فرانسوی _ داستان شاهدختی است که در روز تولد طلسم می شود و در سن 16 سالگی ، با فرو رفتن سوزن ِ دوک ِ نخریسی در انگشت اش ؛ طلسم کارگر می افتد و شاهدخت به خواب می رود .
    نقاشی زیبای خفته اثر بورنه جونز
    یکی از عناصر در ظاهر مشترک داستان زیبای خفته و آسوکه ی بی بی سه شنبه ، "نخ" است . نخ نماد ادامه ی زندگی است و فقط توسط حاملان ِ ابدی زندگی یعنی زنان ؛ ریسیده می شود . "گاو سور" در آسوکه ی سیستانی نمادی مطلق از "مادر" است که به یاری دخترش می شتابد و پنبه ها را می ریسد و نخ می کند و جان دخترک را از گزند ِ اهالی خانه حفظ می کند ، اما در زیبای خفته ؛ دوک نخریسی باعث نیمه جان شدن ِ شاهدخت می شود !!! دومین و مهم ترین عنصر در این دو داستان ، حضور سه بانو است که قدرتی ماورایی دارند . سه فرشته ی همراه شاهدخت آرورا در داستان زیبای خفته ، از بدو تولد همراه وی بوده اند اما در داستان سیستانی ، این سه بانو به هنگامه ی بروز حاد ترین مشکل دخترک ، به داستان وارد می شوند !
    سه فرشته ی نگهبان در انیمیشن زیبای خفته اثر کمپانی والت دیسنی
    شباهت ها فقط استفاده از عناصر هم ریخت است که در هردو داستان ، کاربردی متفاوت دارد . "پراپ" در فصل چهارم ریخت شناسی قصه های عامیانه ، خویشکاری هایی که در داستان ها یافت می شود و ظاهری یکسان ولی کاربردی متفاوت دارند را توضیح می دهد و این گونه استفاده از عناصر و نماد ها را "همسانگردی" می خواند . در "هرات" ، ساختن پلی را برای سهولت رفت و آمد به دو بانوی نیکوکار و پاکدامن نسبت می دهند ، به بی بی حور و خواهرش بی بی نور . نگرانی های مادرانه ، دلواپسی ها و گره گشایی های فرشتگان داستان زیبای خفته ، به سان ِ مهر و عطوفت و کارگشایی ِ بی بی حور ، بی بی نور و بی بی سه شنبه است . این ها عناصر یکتای داستان های شرق و غرب اند ... خویشکاری : عمل شخصیتی از اشخاص داستان که از نقطه نظر اهمیتی که در جریان عملیات قصه دارد ، تعریف می شود . ..........برگرفته ازدریا وکویر

    - - - Updated - - -

    حقیق و تالیف : سارا سالاری

    داستانی از زنانه ترین محفل بانوان سیستانی ... داستانی که شرط بیان اش ، " ورود آقایان ممنوع " است . جستار زیر _ به زعم استروسی ها _ بارقه ای است در ساختگرایی " آسوکه ی بی بی سه شنبه " و بررسی نماد ها و داستان های مشابه ذکر شده در فرهنگ های مختلف ... . بخش یک : مقدمه ی آسوکه ی مادران سرزمین آفتاب بررسی آیین سفره داستان بی بی سه شنبه بخش دو : بی بی حور و بی بی نور و بی بی سه شنبه زیبای خفته ، نخ ، سه فرشته ی نگهبان بخش سه : سیندرلا ، خاکستر ، خاکستری ، تنور سیندرلا ، رودوپیس ، کفش ، آب بخش چهار : گاو ، مادر ، تاملی کوتاه خروس ، پدر ، راز بخش پنج : باد ، طوفان ، هندوانه ، مدئا گریزی به مادر تباری در عصر پدر سالاری بخش یک : مقدمه ی آسوکه ی مادران سرزمین آفتاب بررسی آیین سفره داستان بی بی سه شنبه بررسی قصه های عامیانه ، همیشه موضوع اصلی پژوهش های مردم شناسی است . مردم شناسان ، موضوع داستان عامیانه را تحلیل می کردند تا عناصر فرهنگی از بین رفته ی یک جامعه ، یا اهمیت عناصر دیگر در زندگی مردم را شناسایی کنند . " پراپ " _ نویسنده و داستان نویس روسی _ برای قصه ها مدلی ارائه داد که براساس آن ، عناصر و واحدهای قصه ها رده بندی می شوند که بی شباهت به کار ساختار گرایان نیست . " پراپ " می گوید : " اگر ما بتوانیم الگو های ساختاری موجود در یک موضوع ، یا یک نوع فولکلوریک را جدا و توصیف کنیم ، ممکن است بتوانیم راهی به شناخت ماهیت فرهنگی مربوط به آن به طور کلی ، و هم چنین به مقولات شناسایی ، تعهدات آرمانی و رفتار واقعی مردمانی که در آن فرهنگ شریکند ؛ باز کنیم " نخست به آیین سفره می پردازیم ؛ سفره ی بی بی سه شنبه ، یکی از سفره های معروف نذری در میان سیستان بانوان و دیگر بانوان اقصی نقاط ایران است . در باور ها ، " بی بی حور ، بی بی نور و بی بی سه شنبه " ؛ سه زن پاک نهادند که واسطه ی بر آورده شدن حاجات نیازمندان می باشند . " دکتر همایون سپهر " _ جامعه شناس ، ادیب و مردم شناس _ در بیان نقش زنان برای سفره های نذری می گوید : " در ایران باستان ، زنان به دلیل حس نگهبانی و محافظت و نگرانی نسبت به خانواده ؛ سفره را نذر ایزدبانوان می کردند و از آنان می خواستند تا حافظ و نگهبان خانواده هایشان باشند . زنان به عنوان نخستین انسان هایی که کشت را بر عهده گرفتند ، دانه را شناختند و مسئولیت غذای خانواده را عهده دار شدند ، توانستند پایه و اساس سفره های نذری و غذا را بنیان گذارند . در حقیقت با سیری در تاریخ ایران باستان می توان دریافت که سفره عامل طلب باران برای زمین خشک و برهوت _ گریستن _ و نماد باغ و مزرعه است . " از همین رو می توان گریستن بر سفره های نذری را ، نشانی کهن از طلب باران برای برکت دانست ! در شرق ، شمال و مرکز ایران ؛ بر سر سفره ی بی بی سه شنبه نماز می گزارند و قرآن می خوانند و دعا می گویند و حاجت می طلبند . در سیستان ، " لیتّی " می پزند و به خراسان شمالی ، " آش بی بی سه شنبه " و در دیگر نقاط ، " کاچی " بر سر سفره آوردند . این سفره ها تجلی دورانی است که زندگی کشاورزی و باغداری توسط زنان و با استمداد از نیرو های فرا طبیعی ایزدان و ایزدبانوان وجود داشته است . سفره های نذری ، تمثیل و نمادی از بهشت اند که از جهان معنوی بر سطح زمین آمده اند . داستانی که بر سر سفره ی " بی بی سه شنبه " بیان می شود ، به گویش ها و شیوه های متفاوتی نقل شده است . " آسوکه ی بی بی سه شنبه " در سیستان ، داستان دختری است " فاطمه " نام که به ظلم نامادری گرفتار آمده ، صبر پیشه کرده و در مقابل ظلم و جور نامادری ، از سه بانو مدد می طلبد . در تهران ، ری ، ورامین ، مشهد و ... ؛ داستان اندکی تفاوت دارد و همانند تمامی داستان های مشابه در جهان که اصلی تفاوتشان در نام ِ قهرمان داستان است ، فاطمه ی سیستانی را " شهربانو " و " ماه پیشانی " می نامند . در اشتهارد و جهرم نیز داستان " گل خندان " و " گل قهقهه " را آورده اند . در ادبیات داستانی افغانستان ، این داستان را " زیبا و تاجور " می خوانند و در اروپا ، " سیندرلا " است ... ! احمد شاملو ، در کتاب کوچه _ قصه های عامیانه _ داستان " بی بی حور و بی بی نور " را مجزا از داستان " بی بی سه شنبه " تعریف می کند . .......... بخش دو : بی بی حور و بی بی نور و بی بی سه شنبه زیبای خفته ، نخ ، سه فرشته ی نگهبان در ریخت شناسی قصه های عامیانه ، با نقش ِ "خویش کاری* بخشنده" مواجه می شویم . مرحله ای که قهرمان داستان ، پس از ترک خانه _ عزیمت _ مورد آزمایش قرار می گیرد و در برابر کارهای آینده واکنش نشان می دهد و این جاست که "جادو" ، قدم به صحنه می گذارد ... ! "ماتیکان سیستان" ، بی بی حور و بی بی نور و بی بی سه شنبه را در لفافه ی مادران ِ سه منجی بشارت داده شده در آیین زرتشت می پیچاند و هویتی ملموس و قابل درک به این سه بانو می بخشد . "کندو" ، خواننده را درگیر شناخت این سه بانوی پاک سرشت نمی کند ، قضاوت را به خواننده می سپارد . بی بی حور و بی بی نور و بی بی سه شنبه ، در خراسان شمالی ، دختران پیغمبر می شوند و مقدس ، و در جای جای ایران ، دارای مقبره های متعددند .
    مقبره ی بی بی سه شنبه در 15 کیلومتری جهرم
    "زیبای خفته" _ داستان کودکانه نوشته ی شارل پرو نویسنده ی فرانسوی _ داستان شاهدختی است که در روز تولد طلسم می شود و در سن 16 سالگی ، با فرو رفتن سوزن ِ دوک ِ نخریسی در انگشت اش ؛ طلسم کارگر می افتد و شاهدخت به خواب می رود .
    نقاشی زیبای خفته اثر بورنه جونز
    یکی از عناصر در ظاهر مشترک داستان زیبای خفته و آسوکه ی بی بی سه شنبه ، "نخ" است . نخ نماد ادامه ی زندگی است و فقط توسط حاملان ِ ابدی زندگی یعنی زنان ؛ ریسیده می شود . "گاو سور" در آسوکه ی سیستانی نمادی مطلق از "مادر" است که به یاری دخترش می شتابد و پنبه ها را می ریسد و نخ می کند و جان دخترک را از گزند ِ اهالی خانه حفظ می کند ، اما در زیبای خفته ؛ دوک نخریسی باعث نیمه جان شدن ِ شاهدخت می شود !!! دومین و مهم ترین عنصر در این دو داستان ، حضور سه بانو است که قدرتی ماورایی دارند . سه فرشته ی همراه شاهدخت آرورا در داستان زیبای خفته ، از بدو تولد همراه وی بوده اند اما در داستان سیستانی ، این سه بانو به هنگامه ی بروز حاد ترین مشکل دخترک ، به داستان وارد می شوند !
    سه فرشته ی نگهبان در انیمیشن زیبای خفته اثر کمپانی والت دیسنی
    شباهت ها فقط استفاده از عناصر هم ریخت است که در هردو داستان ، کاربردی متفاوت دارد . "پراپ" در فصل چهارم ریخت شناسی قصه های عامیانه ، خویشکاری هایی که در داستان ها یافت می شود و ظاهری یکسان ولی کاربردی متفاوت دارند را توضیح می دهد و این گونه استفاده از عناصر و نماد ها را "همسانگردی" می خواند . در "هرات" ، ساختن پلی را برای سهولت رفت و آمد به دو بانوی نیکوکار و پاکدامن نسبت می دهند ، به بی بی حور و خواهرش بی بی نور . نگرانی های مادرانه ، دلواپسی ها و گره گشایی های فرشتگان داستان زیبای خفته ، به سان ِ مهر و عطوفت و کارگشایی ِ بی بی حور ، بی بی نور و بی بی سه شنبه است . این ها عناصر یکتای داستان های شرق و غرب اند ... خویشکاری : عمل شخصیتی از اشخاص داستان که از نقطه نظر اهمیتی که در جریان عملیات قصه دارد ، تعریف می شود . ..........برگرفته ازدریا وکویر

    یادش بخیر این صحنه های توتن سواری در دریاچه مقدس هامون


    سیستونی مشمه وه جز خودخا کسِِِ ره نداره/دس خه بل در دس مه نو بگک یا علی

  4. #4
    کاربر ســایت مدال ها:
    Master Tagger

    تاریخ عضویت
    ۹۱-دی-۲۵
    نوشته ها
    2,085
    امتیاز
    18,642
    سطح
    86
    Points: 18,642, Level: 86
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 208
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveCreated Blog entry10000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    26
    سپاس ها
    5,762
    سپاس شده 4,124 در 1,467 پست
    قصه های سیستان ( آسوکه های سیستان )
    آسوکه های سیستان

    آسوکه در گویش سیستانی افسانه را گویند. چنین مرسوم بوده که چون کودکان و نوجوانان از کار روزمره و بازی های سنتی فارغ می شدند به دور هم حلقه زده و به گفتن آسوکه می پرداختند. آغاز کار چنین بود که یکی از افراد حاضر از یکی از حاضرین می پرسید :
    انار بشکنو تر چن دونه ؟ Anare bashkano tera chen dona
    مفهوم آن این بود که اگر اناری بشکنم تو چند دانه بر می گزینی؟ و هر یک از حاضرین عددی را به زبان می آورد آنگاه سوال کننده شروع آسوکه را به کسی محول می کرد که عدد بزرگتری را به زبان می آورد یا عددی را که سوال کننده در دل نیت کرده بود.
    مشهورترین آسوکه های محلی سیستان اینها بودند :
    (( شاه مارسیاه ، اسب پری زاد ، سنگ صبور ، گرگک gargak ، نیم نخودک ، اسب چل کره asbe chel korra، نیم کونک ، کیک میر جلو keyke mir jalo ، بزک جنگلی شاه bozake ، پوستی دوز ، شغال دم کنده ، وفای زن ، ماه تو و او رفته نوشاه تو و خورفته Mahe to va O rafta no shahe to va kho rafta، حور که پنیر درازمه ، یک فیرت و دو فیرت ، بز لنگی ( یا شیر مه گله شیر مه زودتر بیا در پیش مه ) ، فاطمه که و عاشیه که )) و بسیاری آسوکه های دیگر که ملاحت آنها در گویش سیستانی است و چون به فارسی گفته شود ملاحت آن از میان برود.

    پ . ن : برای راحتی خواندن ، تلفظ کلمه را به صورت لاتین نوشته ام ، اگر کلمه یا جمله ای را اشتباه تلفظ کردم یا تلفظ درست آنرا میدانید لطفا من را راهنمایی کنید.

    کندو - غلامعلی رئیس الذاکرین دهبانی

    - - - Updated - - -

    درود

    داستان سنگ صبور را حتما خوانده اید ... قصه ی دختری که از قضای روزگار در قلعه ای محبوس میشود و هر روز یک انگشت دانه آب میخورد و یک دانه بادام و یک سوزن از تن پسر جوانی که طلسم شده است ، در می آورد ، تا 39 روز . روز 40 ام ، دختر کولی سوزن آخر را از تن پسر جوان در می آورد و ...
    سال ها بعد دخترک که کنیز پسر و دختر کولی شده است ؛ برای سوغاتی سنگ صبور و عروسک چینی می خواهد ...
    روایت اصیل سنگ صبور را صادق هدایت در کتابی به همین نام مرقوم کرده است . نیز محمد رضا اصلانی ، در فیلم آتش سبز ؛ از روایت دو افسانه ی کهن ایرانی ؛ سنگ صبور و حدیث هفت واد شاهنامه بهره جسته است .



    باری ، روایتی جدید از داستان سنگ صبور را به سبک سیستانی می خوانیم ... _ واژه ها و جملات بی هیچ دستبردی ، نقل شده اند _


    سیه بخت و سفئد بخت

    مردی بود که دو دختر داشت ، یکی از آنها سیاه چهره بود و دیگری سفید پوست بود . مرد تصمیم گرفت که اینها را به مکتب خانه ببرد و هنگامی که آنها را به مکتب برد ، استاد مکتب خانه اسم دختر سفید پوست را سفئد بخت و اسم دختر سیاه چهره را سیه بخت گذاشت . بعد سفئد بخت ازدواج می کند و سیه بخت می ماند . پدرش یکروز به سیه بخت می گوید که بیا برویم تفریح و او را با خودش می برد و از یک روزدخانه عبور می کند بعد به او کلک می زند و می گوید من دستشویی می روم و تو همینجا بمان و می رود کمی دورتر کت خود را بر روی چوبی آویزان می کند که دختر فکر کند او همینجاست . بعد خودش از رودخانه می گذرد و دخترش خیال می کند او همینجاست و چون دید دیر کرد ، صدا زد : " بَبو شاشو ،شاشونه تا کی مئشاشی ؟ " بعد می رود و می بیند که پدرش نیست ، گریه می کند و به بیابان می رود . به یک چهار دیواری خراب می رسد ، میبیند صدای ناله می آید و به طرف ناله می رود می بیند یک جوان افتاده است و مورچه ها به صورت او چسبیده اند و مریض است ، بعد دوایی گیر می آورد و به طبابتش می پردازد و او سالم می شود و با دختر ازدواج می کند . یکروز جوان به زنش می گوید من دوست دارم برای تو کلفتی بگیرم ، دخترک قبول نمی کند بعد چند مرتبه می گوید و او قبول می کند . وقتی کلفت می آید ، می بیند که چقدر جوان به زنش علاقمند می باشد و چند روزی می گذرد و جوان تصمیم می گیر به بازار برود . به زنش می گوید برایت چه بگیرم ؟ زن می گوید یک پیراهن و به کلفتش می گوید برای تو چه بگیرم ؟ می گوید یه سنگ " سئر و صبور " . بهد وقتی جوان می رود ، کلفت به زن جوان می گوید بیا ما لباس هایمان را عوض کنیم ، ببینیم وقتی شوهرت می آید تو را می شناسد یا نه ؟ بالاخره این کار را عملی می کنند و وقتی جوان می آید زنش را اشتباه می گیرد و لباس را بجای اینکه به زنش بدهد به کلفتش می دهد و سنگ را بجای اینکه به کلفتش بدهد به زنش می دهد . بعد زنش سنگ را با یک کارد بر می دارد و به بیابان می رود ، جوان از این موضوع مطلع می شود که کلفتش که در واقع زنش بود ، سر به بیابان نهاده و دنبالش می رود و هنگامی که به او نزدیک می شود میبیند با خودش می گوید : " ای سئنگ ، سئر و صبوری ، تو صبوری مه صبور " . تا می خواهد چاقو را در شکمش بزند ، جوان دستش را می گیرد و می گوید چه می کنی ای کلفت ؟ ، زنش می گوید ای بیوفا ! مگر من بدکاری کردم که تو را معالجه کردم ، حالا زن تا کلفتت را تشخیص نمی دهی ؟ بعد مرد از زنش عذرخواهی می کند و او را به خانه می آورد و کلفت خود را به دم اسب می بندد و بر روی زمین او را می کِشد تا بمیرد .

    اثرسارایونیکورن تالار گفتمان

    یادش بخیر این صحنه های توتن سواری در دریاچه مقدس هامون


    سیستونی مشمه وه جز خودخا کسِِِ ره نداره/دس خه بل در دس مه نو بگک یا علی

  5. #5
    کاربر ســایت مدال ها:
    Master Tagger

    تاریخ عضویت
    ۹۱-دی-۲۵
    نوشته ها
    2,085
    امتیاز
    18,642
    سطح
    86
    Points: 18,642, Level: 86
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 208
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveCreated Blog entry10000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    26
    سپاس ها
    5,762
    سپاس شده 4,124 در 1,467 پست
    آسوکه های جمع آوری شده ( سنگ صبور )
    درود


    دوستان ، داستان " سیه بخت و سفئد بخت " ، رو یکی از مادربزرگ های سیستانی نقل کردن ...
    گویا دوستان با ادبیات کهن داستانی ایرانی و عناصر ظریف اون آشنایی ندارن ... هر نوع داستان برای قرار گیری در رده بندی داستانی ، باید نوع خاصی از عناصر رو دارا باشه ...

    داستان های کودکان ، دارای ریشه های فرهنگی حقیقی هستن اما شاخه و برگ های داستان ، این اجازه رو دارن که با تخیل راوی داستان تغییر کنن ...

    یکی از رسوم ادب کردن زنان در قدیم ، بستن گیس اون ها به دم اسب بوده ، این مدعا در جای جای کتاب بزرگ : افسانه های کهن ایرانی " ، به اثبات رسیده ... بریدن گیس ، گیس بریده و یا بستن به دم اسب یا قاطر از تنبیهات مخصوص بانوان بوده و در مورد هیچ فرد ذکوری انجام نمی گرفته ...
    همون طور که می دونید ، کنیزک ها در حکم محارم بودن برای آقای خونه ... لذا بانوی اول خونه ، دقت نظر خاصی روی رابطه کنیزک و اقای خونه داشتن ... وقتی مرد داستان ، اونقدر ظاهر بینه که با عوض شدن لباس همسرش ؛ اون رو از کنیزش تشخیص نمیده ، خانوم خونه از فرط ناراحتی به سنگ صبور پناه میبره ...
    کنیزک هم بخاطر کلک ناشایست اش برای تصاحب مقام بانوی اول خونه ، تنبیه میشه ... در واقع آقای خونه ، از کاه ِ گناه کنیزک کوهی میسازه تا دل همسرش رو بدست بیاره ... این جور و جفا ، در نگاه اول به حسادت زنانه ختم میشه ، اما تصمیم گیرنده ی نهایی مرد خونه اس ... کسی که ترجیح میده برای سرپوشی رو گناه ظاهر بینی اش ، زن دیگه ای قربانی بشه ...
    سارایونیکورن تالار گفتمان


    - - - Updated - - -

    آسوکه گل خَندو مُرواریدگِریو
    درروزگارِقَدیم خانوادِ بُدِکِ خُدا اُشنَ گوچِه نمدا. یک روز کاروانِ از پِشِ خونِ شُ گرامِشَدَک دَرِ قافِلَ یَگ زَنِ پُ وَماهِ بُِدَ ک کِ.ونزدیکه خونه زن ومردکه که گوچه ندِشته که برَسیده که دردِ اُنَ گرَفـتَ بُدَک مجبور شَدِ اَمجَ بِستِه نو دَرِ خُنِ اُشنَ بزَدِ تَ اُرتینَ اَمجَ پُ سپَک کُنَ. کیوانی خُنَ اَرکارِ کِ مترِست وَراُ بکَردَک وزن زاچ َگوچه خَ وَسلامتی وَدِنیا بیاوَ بعد اَزوشو تشکر بکردِنوزن زاچ دعا بکَردک،
    خدایایگ کِنجِ ای خونِوَدَرَ بدیَ:ِ که هردَمِ بخَندَازدَنیُ گُل بریزَ،گریَ بکنَ از چَشیُ مُروارید بریزَ، رَبریَ از قدَمیُ طلا بریزَ.
    بَدِیک سال اُشنَ خُداکِنجِ بدادَک کِ اسمِنَ بِشتِ گلِ خندُ مُرواری گریُ.
    روز وَروز پولدارُپولدارتَر مشَدِ وَهَرکَ دَس شُ مرَسیدَک کُمَک مِکَردِآوازِشُ امَجَ پیچیدَ بُدَک.گُلی خانمَ روز وروز قشنگترو کَلون تَر مِشَ تَ یک روز شازادَ از اُنجَ گرا مِشَدک وای دُختَرَ بدیدک ویک دل نَ صد دل عاشق شَدَک .
    قاصد رای بکَردِ خانوادِ دختَراز خدا بخاستِ مراسمِ اروسیِ رَ بَگرَفتِ. دَم بَردَن ارُس، خلَکِ ارُس مُکِنَ بگَ: تُ دِمالِ خَ جاوَجا بکُ مِ خِ خارزادِ خَ مرا .اوکّ آدمِ سادِ بُدَک قَبُل بکَردَک زیرِ رَ گلِ خَندُ تُشنَ بشَ بگَ خلَکَ منَ اُو بدِ بگَ یک از چَِشِ خَ بدِ تَ اُو بدا.باوَرنَکَ بگَ بَلکِ خوش طُووی مِنَ وَلِ کارسَخت بشَدَک وخلَکَ اردُ چَشنَ از اُ بستُندَک نُ اُسو پَرُندَک کوترُ گل خندُچَشَرَ زیرِ کُمِ خَ نگَدِشتَک خلَک طلا پینَرُ تومونُ چادَرُ ارچی کِ دِشت از اُ بستُندَک تَوَ یک چِ برَسیدِ خلَک گلِ خندونَ بِ مُچ دِرِ چَ پَرُندَک جُلِ گل خندونَ وَبَرِ کِنج خَ بکَردَک اُنَ اروس شا بکَردک شازاد شیمُ اشتَ بُدَک ُهَرروز خودخَ لَنَت مِکَردَک کِ الکی ِاشتَ بُنُ خِ ای اروسی کَردَ بُدَک...


    برگردان به فارسی:


    درروزگاردور زن وشوهری زندگی میکردند که بچه دار نمی شدند.
    روزی کاروانی از نزدیک خانه آنها میگذشت که زنی باردار به همراه آنان بود از قضا به نزدیک خانه این زوج که رسیدند درد زایمان زن باردار شروع شد و به منزل آن زن و شوهر پناه برد. زن صاحب خانه اورابه منزلش بردوبه او کمک کرد تا طفلش بسلامت بدنیا آمد. زن زائو برای آن خانواده دعا کرد که: خدابه شمادختری بی همتادرزیبائی و اخلاق بدهد که باخندیدن از دهانش گل بریزدوباگریه ازچشمانش مرواریدواز قدمهایش طلابریزد.پس ازمدتی خداوند به آنان دختری داد به زیبائی گلهای بهاری که باخندیدن گلهای خوشبو از دهانش میریخت وباگریه بجای اشک دانه های مرواریداز چشمانش میریخت ووقتی پاهایش را تکان میدادتکه های طلامی ریخت.پدر و مادرش اسم این دختر را "گل خندان مروارید گریان" نهادند.دخترک باتولدش شادی وثروت به خانواده اش هدیه داد. پدرومادرش مرتب برای سلامتی او صدقه میدادند وبه نیارمندان کمک میکردند.تاروزی شاهزاده ای که ازگروه خود جداافتاده بود به آنجا رسید وبادیدن گلی یک دل نه صد دل عاشق او شد.
    پدرش شاه و ملکه راراضی کرد تاگلی را خواستگاری کنند برایش .خواستگاری کردند وخانواده دختر هم قبول کردند هفت شبانه روز جشن گرفتندوروزی رسیدکه عروس را به خانه دامادببرند.
    .خاله گلی که دختری به سن وسال گلی داشت خواهرش رامتقاعد کردتااو همراعروس برود ومادرعروس به خانه و زندگیش بعداز مراسم نظم بدهد زن ساده به خواهرش اعتماد کرد ودخترش را به او سپرد .خاله شیطان صفت از اولین لحظه حرکت شروع به اجرای نقشه اش کرد اول چشمان بعد زیور آلات عروس وکم کم لباسهایش را گرفت ودرعوض پیاله آب شور به اومیدادتاعطشش بیشترمیشد وزودتر تسلیم خواسته های خاله میشد.زن بدجنس در یک فرصت که توقف داشتند اورا داخل چاهی انداخت و لباسهای او را تن دخترش کرد واورابجای عروس معرفی کرد شاهزاده بعداز دیدن عروس خودش رالعنت میکرد که عجله کرده بود اماسکوت کرد ومیگفت :"خود کرده را تدبیر نیست."..مهری از تالار

    - - - Updated - - -

    آسوکه گل خَندو مُرواریدگِریو
    الاکی گوش کُنَک از گُلِ خَندُ کِ دَرِ چَ کور، گُشنَ، تُشنَ رُباعی مِکَردَک وگِریَ مِکَردَک. چُوپُونِ از اُنجَ گرامِشَدَک صدای گِیَرَ بیشنیدَک رَدِ صدارَبگر تَوَچَابرسیدَک گُلی رَ از دَرِ چَا بکَشیدَک بَردَک خونِ خَ کُتروُ گلی چَشِنَ کِ
    دَرِ دَن خَ دِشتَک پَرُندَک چُپُوبردَک پیشِ حَکیم اُنَ بیاوَخونَ وَقدرَت خدا حکیم بینایی رَوَچَشِ گلی بَرگَردُندَک از قضا چُپُو رِمهِ شاه رَ نگَ مِدِشت یَک رُز ِک ِشازادَ وَر سَرکَشِی گَلَه رِمه خَ اُمدَ بُ گُلی ُنَ بشناخت، گلی
    قُچِ کِ نَزدیکیُ بُدَک بزَنُ بگَ دُرشُ صابِ تُ خیلِ وَرمِ وَفابکَ کِ تُو بُکنی. شازادَ تعجُب بکَ از چوُپُ پَرسی ای چکارِه استَ ؟اینَ بیار تَ خِ اُو حَرف بزَنُ.

    چُوپُ خِ گلی بگَ جواب بدا کِ امشُ دَرِ قصر شاه مِرا وَرشُ آسوکه خَ مِگُ.چُوپُ خِ شازادَ بگَ.روز کِ فور شَ گلی خِ چُوپُ برَ وَکاخ شاه دَرمجلِس گلی خیلِ مودب بگَ اگَ مِشُ زن وموکه زن شازادَ دَرمجلس بَشِ.اجاز بَگرَ
    خودیو پَسِ پَردَ برشینَ تَ باقی فقط صدانَ بیشنِ.همچی آمادَ بشَ شازادَ امر و گُفتَ بکَ.برَسی وَجای کِ خلَکَ چَشِنَ بخاستَک یگلِ خوش شازدَ کِ خَطرَ حس بکَ پوُ شَدَک بگَ: پوشو پوشو! بودار!چِ دروغا... شازادَ اُن
    بَترَپوند بگَ ساکت شُو تاداستان تَمام شَ. از چوَپُ پَرسی اوئَ ازجای کِ مفَمی بَگ راس مِگَ.شازادَ کِ حالا جریانَ فَمیدَ بُ خوش خَ بگ َ چِل اسبَ مخای یا چِل شَلاقَ ؟بگَ جِل اسبَ دستور بدا موکو کِنجَرَ وَدِم چِل
    اسب بَندِ نُِ دَرِ بیابُ سَردَه. دوبارَجشن بگرَ رایی بک َ خوشُ خاسرِنَ بیاردِ چُوپُن جایزَ بدادَک وَ سالها وَ خوشی خِِ گل خندُ مرواری گِریُ زندگی بکَردَک.

    برگردان به فارسی:

    از گلی بشنو دختربیچاره درته چاه گریه میکرد وتوله سگش که چشمان او رادردهانش نگه داشته بود بالای چاه ایستاده بودچوپانی که از آنجامیگذشت توجهّ اش جلب شد وبه کمک گلی آمد و اورا نزدطبیب برد خوشبختانه چشمانش معالجه شد وهمانجا درخانه چوپان شروع به زندگی کرد تاروزی شاهزاده برای سرکشی ازگله گوسفندانش به آنجا آمد دختربه محض دیدن شاهزاده او راشناخت اماخودش را نشان نداد دراین موقع یکی ازقوچها به گلی نزدیک شد دخترعمداًباصدای بلند گفت :برو کنارصاحبت خیلی بمن وفا کرد تووفاکنی !...
    شاهزاده که این حرف او را بفکرانداخته بود از چوپان راجع به دخترپرسیدواوهم آنچه میدانست تعریف کرد شاهزاده که کنجکاوشده بود از اوخواست تادختررابه قصرببرد تابااو صحبت کندوسرگذشتش را بشنود.چوپان پیغام رابدختررساند؛اما دخترگفت به شرطی می آیم که درباریان هم حرفهایم رابشنوندوتاحرفهایم تمام نشود کسی مجلس راترک نکند.شاهزاده قبول کردمجلس آماده شد دخترپشت پرده رفت وشروع به صحبت کرد تارسیدبه جائئ که خاله درازای آب شور وسایلو حتی چشمان او رامیگرفت که خاله احساس خطر کردوشروع بداد وبیداد کرد که چه دروغهای میگوید!....که شاهزاده بایک نگاه او راساکت کرد مادرودخترخطرراحس کرده بودند اما چاره ای نداشتند تاحرفهای گلی تمام شد واز پشت پرده بیرون آمد شاهزاده که واقعیت را فهمیده بود رو به زن ومادر زن دروغینش کرد وپرسیدچهل اسب رامیخواهید یاچهل شلاق را؟ آنها منظورش رانفهمیدند وگفتند چهل اسب. شاهزاده دستور داد آنها رابه دم چهل اسب ببندند ودر صحرارها کنند دوباره هفت شبانه روز جشن گرفت خانواده همسرش راهم به شهرآوردچوپان راهم پاداش دادوسالهای زیاد به خوشی با گل خندان مروارید گریان زندگی کرد.

    یادش بخیر این صحنه های توتن سواری در دریاچه مقدس هامون


    سیستونی مشمه وه جز خودخا کسِِِ ره نداره/دس خه بل در دس مه نو بگک یا علی

  6. #6
    کاربر ســایت مدال ها:
    Master Tagger

    تاریخ عضویت
    ۹۱-دی-۲۵
    نوشته ها
    2,085
    امتیاز
    18,642
    سطح
    86
    Points: 18,642, Level: 86
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 208
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveCreated Blog entry10000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    26
    سپاس ها
    5,762
    سپاس شده 4,124 در 1,467 پست
    آسوكه هاي جمع آوري شده ي(بزلنگي)
    (سري اول-آسوكه اول )


    روزي بود و روزگاري پيرمردي زندگي مي كرد كه سه دختر دم بخت داشت ،
    از بدي روزگار وضعيت مالي اين خانواده بد بود و پدر نگران جمع آوري جهيزيه ي دختران.
    سه دختر هر روز از پدر درخواست مي كردند كه براي بهبود وضعيت زندگي به دنبال اشرفي باشه اما پدر با ناراحتي به دخترانش گفت كه هيچ جايي رو سراغ
    نداره براي يافتن اشرفي اما سه دختر لبخند زنان رو به پدر كردند و گفتند ما جايي رو مي شناسيم كه در آنجا اشرفي هاي فراواني وجود داره و ما مي توانيم مقداري از آن اشرفي ها رو قرض بگيريم.
    پدر مكان اشرفي ها را از دخترانش پرسيد و آن ها گفتند باغي بزرگ در وسط درياچه ي هامون وجود دارد متعلق به بزلنگي ، در آن باغ درخت بزرگي وجود دارد كه از هرشاخه ي آن مقدار زيادي اشرفي آويزان است.
    پدر چون با اصرار زياد دخترانش مواجه شد پذيرفت كه به باغ بزلنگي برود ، پدر بعد از چندين ساعت به در بزرگ باغ رسيد ولي در باغ بسته بود و پيرمرد هيچ راهي براي باز كردن در به ذهنش نرسيد و مجبور شد به سختي از روي ديوار خودش را به داخل باغ برساند.
    باغي بود پر از درخت هاي سر به فلك كشيده ؛ پيرمرد با احتياط زياد از بين درخت ها گذشت تا بالاخره به درختي رسيد بسيار بزرگ، تا به حال چنين درختي نديده بود ، درختي پر از سكه هاي طلا . اشرفي ها زير نور خورشيد
    مي درخشيدند.
    ناگهان پيرمرد متوجه شد كه بزلنگي زير درخت به خواب عميقي فرو رفته ترسيد به درخت نزديك بشود اما به ياد دختراش افتاد كه منتظر اشرفي بودند پس با توكل به خدا سعي كرد از درخت بالا برود .
    به آهستگي از درخت بالا رفت تا به اولين شاخه رسيد، شروع به چيدن اشرفي ها كرد كه ناگهان يكي از اشرفي ها از دستش ليز خورد و بر سر بزلنگي فرود آمد ؛ پيرمرد بيچاره از ترس رنگ از رخساره اش پريد . بزلنگي با عصبانيت پاي پيرمرد را گرفت و اورا بر زمين كوبيد.
    پيرمرد كه از ترس ناي صحبت كردن نداشت ، براي اين كه خوراك بزلنگي نشود ، دليل آمدنش به اين جا را براي بزلنگي تعريف كرد.
    بزلنگي از خوردن پيرمرد نحيف منصرف شد و فكري به سرش زد.
    پيرمرد را گفت : به اين شرط مي گذارم زنده از اين مكان بروي كه يكي از دخترانت را به همسري من در آوري وگرنه همين جا سرت را از تنت جدا مي كنم. پيرمرد چاره اي جز پذيرفتن شرط بزلنگي نداشت و بزلنگي به پيرمرد گفت زماني كه باد سياه و سفيد شروع به وزيدن كرد ، به دنبال دخترت مي آيم تا مقدمات عروسي را فراهم كنم. و اين گونه شد كه پيرمرد راهي خانه گشت.
    عصر فردا بادي سياه و سفيد شروع به وزيدن كرد و سرو كله ي بزلنگي پيدا شد ؛ پيرمرد با چشماني اشك آلود دختر بزرگش را با بزلنگي همراه كرد.
    بزلنگي و دختر پيرمرد در نيمه هاي راه ، نرسيده به درياچه ي هامون به جوي آبي رسيدند و به دختر گفت اگر بتواني مرا به پشت خود بگيري و از آب بدون خيس شدن پايت بگذري ، همسر من مي شوي واگر خيس شدي خوراك من خواهي شد.
    دختر ، بزلنگي را بر پشتش نهاد و خواست از آب بگذرد كه يك پايش به آب خورد و بزلنگي او را گرفت و به باغش برد ، سرش را از تنش جدا كرد و در خانه آويزان كرد و تنش را نيز خورد.
    روز بعد بزلنگي به خانه پيرمرد رفت و گفت : دخترت بيمار شده و به من گفت برو و يكي از خواهرانم را براي پرستاري از من بياور ؛ پيرمرد مجبور شد دختر دوم خود را با بزلنگي همراه كند .
    در راه ، وقتي به جوي آب رسيدند ، بزلنگي دومرتبه اين درخواست را از دختر دوم كرد و او نيز به سرنوشت خواهرش دچار شد.
    فرداي آن روز بزلنگي ، مانند روز قبل به خانه ي پيرمرد رفت و گفت ، دختردومت نيز بيمار شده و مرا فرستاده تا دختر سومت را براي پرستاري ازآن ها با خود ببرم ؛ پيرمرد به خاطر ترس از بزلنگي دختر سوم را نيز همراه آن فرستاد .
    بزلنگي و دختر كه به جوي آب رسيدند ، بزلنگي شرطش را به دختر سوم نيز گفت ، از آن جايي كه خواهر كوچك از دو خواهر ديگر داناتر بود ، بزلنگي را به قسمتي از جوي كه عرضش كمتر بود رساند و او را بر پشت گرفت و از جوي پريد ، در نتيجه پايش خيس نشد و بزلنگي به دختر گفت : اكنون تو همسر من هستي و اورا با خود به باغ برد و به وي گفت : اين باغ و خانه هاي آن در اختيار توست . ساعتي نگذشت و بزلنگي به بهانه آوردن خواهران بزرگ تر از باغ خارج شد و به دختر گفت تا زمان بازگشتم حق بيرون رفتن از خانه را نداري و يك گوني پنبه جلوي دختر گذاشت و به او گفت تا زمان برگشتم از آن ها نخ درست كن.
    دختر در روز دوم گوني پنبه را تمام كرد ، شروع به گردش در باغ كرد كه ناگهان اتاقي در انتهاي باغ توجه اش را جلب كرد. درون اتاق ، نمناك و تاريك بود به زحمت آتشي افروخت و ناگهان با سر هاي آويخته شده ي خواهرانش مواجه شد و از هوش رفت.
    هوا تاريك شده بود كه دختر به هوش آمد ، مدتي را به ناله و زاري پرداخت و تصميم بر انتقام گرفت و نقشه اي ريخت :
    بالاي در خانه سايباني درست كرد و يك كندوي بزرگ زنبور روي آن گذاشت و از آن جا گريخت. بعد از ظهر سر و كله ي بزلنگي پيدا شد و به گمان اين كه دختر در خانه است در را باز كرد و سايبان افتاد و كندو بر سر بزلنگي افتاد و از شدت زهر نيش زنبور ها جان سپرد.

    باز نويسي داستان : ايران بانو
    ( سری اول _ آسوکه دوم )

    روزی روزگاری حاکمی زندگی می کرد که دختری نداشت و بسیار دوست داشت که دختر دار بشود . حاکم و همسرش پیش حکیم های بسیاری رفتند که دارویی برایشان تهیه کند تا صاحب دختری بشوند ولی داروها اثری نداشت .
    روزی بزلنگی به کاخ حاکم آمد و گفت : من به شما دارویی می دهم که صاحب دختر شوید به شرط آنکه وقتی دخترتان بزرگ شد ، او را به من بدهید . حاکم و همسرش ، حرف بزلنگی را پذیرفت و پس از سپری شدن چند ماه ، صاحب دختری زیبا شدند و نام اش را ماهپری گذاشتند . سال ها گذشت و دخترک بزرگ شد و استخوان ترکاند . روزی دختر حاکم ، با ندیمه و دوستان اش برای گشت و گذار به صحرا رفتند . بساط شادی و سور برپا بود که ناگهان بزلنگی در صحرا ظاهر شد و رو به دختر حاکم گفت : به مادرت بگو ، سر حرف ات هستی ؟
    در پایان روز ، دخترک با دوستان و ندیمه هایش به کاخ بازگشتند و به علت خستگی ، ماهپری فراموش کرد که حرف بزلنگی را به مادرش بازگو کند . چند روز بعد ، دخترکان باز بساط چیدند در صحرا و مشغول رقص و پایکوبی بودند که دوباره سر و کله ی بزلنگی پیدا شد و از ماهپری پرسید که به مادرش گفته است یا نه ؟ ماهپری هم گفت که خسته بوده و فراموش کرده است . پس از بازگشت به کاخ ، ماهپری فی الفور به سراغ مادرش رفت و تفصیل را بازگفت . مادرش بسیار ترسید و یاد قولی افتاد که به بزلنگی داده بود . همان لحظه ، بزلنگی ظاهر شد وماهپری پشت پرده ی اتاق مادرش پنهان شد و بزلنگی با صدای نخراشیده ای رو به همسر حاکم کرد و گفت : سر حرف ات هستی ؟
    همسر حاکم ، بر خود لرزید و تته پته کنان گفت : ولی من دختری ندارم ! بزلنگی هم سیخی در آورد و در پرده فرو کرد ، داد ماهپری در آمد و از پشت پرده بیرون جست . اهالی کاخ خبر را به حاکم رسانده بودند و حاکم بدو بدو به اتاق همسرش آمد و دید که بزلنگی پس از سال ها برگشته تا ماهپری ، دردانه دخترش را ببرد . بزلنگی به حاکم گفت : اگر دخترت را ندهی ، تا فردا قبل از سپیده ی صبح دخترک می میرد . حاکم و همسرش ، 40 نفر شتر و 40 راس اسب و 100 کیسه پر از اشرفی و یک اسب پری زاد را همراه دخترشان کردند و ماهپری با بزلنگی رفت .
    بزلنگی ، دختر حاکم را به قلعه ی خود آورد و او را در قلعه محبوس کرد ، و قدغن کرد که نه آفتاب را ببیند و نه مهتاب را و گرنه خون اش را می مکد تا بمیرد . دخترک هم از بیم جان خود ، قبول کرد .
    خوراک بزلنگی ، هر روز یک اسب و یک شتر بود . در این مدت ، اسب پریزاد تنها مونس و هم سخن ِ ماهپری بود . یک شب که ماهپری دست بر گردن اسب پریزاد انداخته بود و نوازشش می کرد ، اسب پریزاد به او گفت که بزودی اسب ها و شتر ها تمام خواهند شد و بزلنگی ، او ماهپری را خواهد خورد . ماهپری درمانده شد و پرسید که چاره ی کار چیست ؟ اسب پریزاد به او گفت که امشب وختی بزلنگی کاملا خوابش برد و خروپف اش به آسمان رفت ، هر چه لازم دارد با خود بردارد تا هر دو فرار کنند . شب ، از نیمه گذشته بود و ماهپری با کیسه ای زر بر پشت اسب پریزاد نشست و اسب چهار نعل به سان باد می تاخت تا از آن قلعه دور شد . آنقدر رفتند و رفتند تا سرزمین برایشان نا آشنا آمد ، از ترس اینکه بزلنگی در پی شان بیاید ، به هیچ آبادی ای قدم نگذاشتند .
    در راه پیرزنی جادوگر را دیدند و از او خواستند تا در ازای کیسه ای زر ، برایشان زیر زمینی را درست کند تا ماهپری و اسب پری زاد از دسترس بزلنگی به دور باشند . ماهپری و اسب پریزاد در آن زیر زمین زندگی را از سر گرفتند و روز ها ماهپری برای تهیه آذوقه شان ، به صورت ناشناس به شهر می رفت .
    بشنوید از آن طرف که پسر پادشاه همان ولایت ، بیرون شهر ، ماهپری را می بیند و یک دل نه صد دل عاشق اش می شود . به پیشکار اش می سپارد که اگر فلام دختر را با فلان نشانی دیدی ، تعقیب کن و خلاصه ماهپری به دیدار پیرزن می رود و پیشکار نام و نشان خانه را می فهمد و به پسر پادشاه می گوید . پسر پادشاه به نزد پیرزن می آید و به پیرزن می گوید که خواهان دخترش است و پیرزن هم منکر داشتن چنین دختری می شود . از او اصرار و از این انکار . پسر پادشاه ، خشمگین می شود بر روی پیرزن شمشیر می کشد و پیرزن به ناچار راز ماهچری را فاش می کند و هفت شبانه روز ، شهر را آذین می بندند و جشن و شادمانی می کنند برای پیوند شاهزاده و ماهپری .
    چند صباحی از زندگی شان گذشت و پسر پادشاه تصمیم می گیرد که به سفر برود ، به نزد همسرش ماهپری آمد و از او درخواست کرد که اسب پریزاد اش ، که به سان باد می تازد را به او بدهد . ماهپری تفصیل را به اسب پری زاد گفت و اسب جواب داد که : اولا نه ، دوما نه ، سوما نه . باز ماهپری اصرار کرد و اسب پریزاد گفت به شرط انکه افسار و زین و یک تار از موهایت را به من بدهی و بگویی به همسرت که مرا با تار موهای تو ببندد . باری ، پسر پادشاه ، سوار بر اسب پریزاد شد و در یک چشم به هم زدن به سرزمینی دور که مقصد اش بود ، رسید ، اما یادش رفت که اسب پریزاد را با تار موی ماهپری ببندد و اسب را به میر آخور تحویل داد که تیمار اش کنند ، میرآخور نیز اسب پریزاد را با طناب به میخی بست و اسب پریزاد دیگر نتوانست تکان بخورد . بزلنگی که شهر به شهر و برزن به برزن دنبال اسب پریزاد و ماهپری بود تا انتقام فرارشان را بگیرد ، اسب پریزاد را پیدا کرد و او را بسته به قلعه اش برد .
    ماه ها گذشت و پسر پادشاه چون اسب پریزاد را از دست داده بود ، نتوانست خود را به سرزمین اش برساند و مدت بسیاری را در دیار غربت ماند . در همین ایام ، ماهپری که از پسر پادشاه باردار بود ، فارغ شد و به همسرش نامه ای نوشت که دو پسر به دنیا آورده است . نامه را به دست پیکی چالاک سپرد . پیک می تاخت و می تاخت . شبی که در کناره ی برکه ای اطراق کرد ، بزلنگی ، نامه ی ماهپری را از درون خورجین اش دزدید و نامه ای دروغین بجای اش گذارد که در آن نوشته بود : ای پسر پادشاه ، من دو توله سگ به دنیا آورده ام ، همسرت ماهپری . پیک هم همین نامه را به پسر پادشاه تحویل داد . پسر پادشاه در عجب شد که این چه نامه ایست ؟ و در جواب نوشت که صبر کنید تا خودم بیایم و پیک را به سوی دیار خود روانه کرد . پیک در راه بازگشت ، باز هم در محل همان برکه ، استراحت کرد و خوابید . بزلنگی دوباره نامه را تغییر داد و این بار خطاب به همسرش نوشت که اگر تو در قصر پدرم بمانی ، من کشته می شوم .
    نامه به دست ماهپری رسید و خبر متن نامه ی پسر پادشاه ، دهان به دهان چرخید و به گوش پادشاه رسید و پادشاه از بیم جان پسر اش ، که جانشین اش بود ، و با حسادت های اطرافیان اش ؛ ماهپری و دو کودک اش را از قصر بیرون کرد . ماهپری آواره و درمانده به همراه کودکان اش ، بی مقصد راه در پیش گرفت . در راه ، بزلنگی پیش چشم اش ظاهر شد و او را به زور به قلعه اش برد . بزلنگی که می دانست فقط ماهپری می تواند با اسب پریزاد سخن بگوید ، وی را دزدید . داخل سالن بزرگ و دود گرفته ی قلعه ، اسب پریزاد با طنابی بسته شده بود . بزلنگی از ماهپری خواست که با اسب اش به ماچین برود و گنجینه ی شاهی آنجا را با خود برای او بیاورد . ماهپری مقاومت می کرد و نمی پذیرفت و بزلنگی او را به شدت کتک زد . در همین حین اسب پریزاد ، به هر جان کندنی بود طناب را پاره کرد و به سوی بزلنگی یورش برد و جدال سختی بینشان در گرفت . عاقبت ، اسب پریزاد توانست بزلنگی را از پای در بیاورد ، خودش نیز در حال مرگ بود . ماهپری بر سر پیکر خونین اسب نشسته بود و شیون و زاری می کرد . اسب پریزاد بریده بریده به ماهپری گفت : درون معده ام ، تو زندگی خواهی کرد و دو کلیه من ، برای فرزندانت خواهد بود . روده ی مرا ا کنار خانه ات تا آنجایی که می خواهی بگذار و هنگامی که فرزندانت بزرگ شدند به آنها بگو ، هر که اسب های گلی را دید ، بگویند : اسب گلی آب بخور ، اسب گلی کاه بخور . این ها را گفت و مرد .
    ناگهان از از معده ی اسب پریزاد ، عمارتی بنا شد و دو کلیه اش به دو اسب گلی تبدیل شدند و روده اش به رودخانه ای بدل گشت و ماهپری و دو پسر اش به درون عمارت رفتند و زندگی از سر گرفتند .
    اما بشنوید از پسر پادشاه که پس از مدت ها ، به شهر و دیار اش بازگشت و سراغ از زن و فرزندان اش گرفت و تفصیل ماجرا را از زبان درباریان شنید و دل آزرده گشت و پدر و مادر را ترک کرد و سر به کوه و بیابان گذاشت . ماه ها و سال ها گذشت و شاهزاده در پی همسر و فرزندانش مدام ، می پویید . در راهی به رودخانه ای رسید و دید که جلوی عمارتی بزرگ ، دو اسب گلی گذاشته اند . از دو پسر بچه ای که در آنجا بازی می کردند پرسید : این ها اسب گلی هستند ؟
    دو پسر بچه ، بنا به سفارش مادرشان به در جواب مرد _ که همان شاهزاده بود _ گفتند : اسب گلی آب بخور ، اسب گلی کاه بخور . پسر پادشاه تعجب کرد و گفت : مگر اسب گلی ، آب و کاه می خورد ؟ پسران باز هم به حرف مادرشان ، پاسخ دادند : مگر آدمیزاد ، توله ی سگ به دنیا می آورد ؟
    پسر پادشاه ، فرزندان اش را شناخت و به آنها گفت بروید به مادرتان بگویید که برای میهمان ، آفتابه و لگنی دهد که می خواهم وضو بگیرم . انها نیز چنین کردند و آفتابه و لگن را برای مرد میهمان بردند . پسر پادشاه به هنگام وضو گرفتن ، انگشترش را در کف لگن انداخت و افتابه و لگن را به پسران پس داد و خود نماز شکر بر جای آورد از پیدا کردن همسر و فرزندان اش . ماهپری آمد که اب لگن را خالی کند ، دید انگشتر همسرش درون لگن است و به فرزندان اش گفت : بشتابید که پدرتان بر در خانه منتظر است . آری ، پنین شد که پس از سال ها خانواده به هم پیوستند و سال ها در خوبی و خوشی زندگی کردند . همانگونه که ماهپری و شاهزاده به مراد شان رسیدند ، شما نیز به مقصود خویش برسید .


    بازنویسی : sara_unicorn
    ( سری اول _ آسوکه سوم )

    یکی بود یکی نبود . در بیشه ای دور ، مردی با همسر و پسر اش زندگی می کرد . مرد ، کارگر بود و روی زمین های حاکم ، زراعت می کرد . آنها زندگی فقیرانه ای داشتند و زن اش پیاپی غر می زد و هر روز دل اش بهانه ی چیز تازه ای را می گرفت . یک روز ارسی قرمز و روز دیگر اطلس گلدار و جاوند زری دار و چوری نگین دار . کشاورز ، از عهده ی تامین خواسته های همسرش بر نمی آمد . یک شب طاقت اش از دست خواسته های زن اش ، طاق شد و از خانه زد بیرون . همین طور رفت و رفت و از کوچه های شهر گذشت و گذشت تا رسید به صحرا . رفت و به دیوار خرابه ای تکیه زد و نشست و آهی کشید .
    تا اینجایش را داشته باشید ، اما بشنوید از آن طرف . یک روز که مرد کشاورز بر سر زمین های حاکم مشغول کار بود ، بزلنگی از کنار خانه اش رد شد و زن کشاورز را دید که ارسی های قرمز به پا کرده بود و میان خانه مشغول چرخش است . باری هر روز می آمد و کم کم با زنک آشنایی پیدا کرد و فقیر بودن شان را دو بامبی بر سرشان می کوبید و فخر می فروخت و دل زن کشاورز را آب می کرد . زن هم شب به شب ، که شوی اش خسته و درمانده از سر زمین به خانه باز می گشت ، اوقات را بر اهل منزل ، تلخ می کرد . یواش یواش بزلنگی توانست با مکر و حیله ، دل زن را بدست بیاورد و با هم قرار گذاشتند که هر چه سریعتر از شر شوی فقیر اش خلاص شوند .
    مرد کشاورز بر دیوار خرابه ای تکیه زده بود و از آن سوی دیوار ، بزلنگی با صدایی خفه ، انگار که داشت برای چند نفر نقشه ای را شرح می داد ، شروع به سخن گفتن کرد . کشاورز اول اش ترسید و نیم خیز شد که برود ، ولی تا اسم صندوقچه ی جواهرات و کیسه های پر از شمش را شنید ، بر جای خود میخکوب شد و گوش سپرد . بزلنگی که دانست نقشه اش گرفته ، مسیر نقب به خزانه ی حاکم را از آن سوی دیوار می گفت و مرد کشاورز همه را شنید ولی بر شیطان لعنت فرستاد و با خانه اش بازگشت . بزلنگی به زن کشاورز گردی داده بود و سفارش کرده بود که در غذای کشاورز بریزد تا به خوابی عمیق برود و صبح را بیدار نشود . زن نیز چنین کرد و کشاورز نگون بخت هم خورد و خوابید .
    نیمه های شب ، بزلنگی به خزانه رفت و نیمی از خزانه را خالی کرد و طلا ها را به خانه اش که درون چاهی بود ، برد .
    صبح ، بزلنگی به پیش قاضی مفسد شهر رفت و گفت که مرد کشاورز طلاها را دزیده و فی الفور ، نگهبانان را روانه ساختند و مرد کشاورز بخت برگشته را دستگیر کردند . حاکم ظالم ، بر کشاورز خشم گرفته بود و قاضی رای به گردن زدن مرد ، داد . در میدان شهر ، مرد هر چه داد و فریاد زد که ای زن بگو که من بی گناهم ، فریاد اش راه به جایی نبرد و زن اش لب از لب باز نکرد .
    کشاورز را سر بریدند و جارچی ها جار زدند که درس عبرتی شود برای همگان . از آن سو ، بزلنگی با زن کشاورز ازدواج کرد . پسر کشاورز مادرش را بسیار دوست می داشت . بزلنگی و زنک ، برای آنکه از شر پسرک خلاص شوند ، حیله ای بستند و زن روی اش را با زردچوبه ، رنگ کرد و نان خشک بر بسترش ریخت و آه و فغان اش به آسمان بلند شد . پسرک نگران و درمانده ، بر بالین مادرش نشسته بود و مادر اش نالان به او گفت : من بیمارم و شفای درد ام ، عاج فیل و جگر شیر است ، برو و برایم بیاور . پسرک بار سفر بست و راهی دیار غربت شد تا دوای درد مادرش را پیدا کند . بعد از رفتن پسرک ، بزلنگی و مادر پسرک ، به زندگی شان سر و سامان دادند و صاحب بزلنگی های زیادی شدند .
    پسرک در راه ، پیرمردی را دید و از او پرسید که از کدام جهت باید برود تا عاج فیل و جگر شیر را بیابد . پیرمرد نگاهی به پسرک انداخت و فهمید که جوانی خام و ناپخته است ، از او پرسید : پسرم چه کسی تو را به دنبال عاج فیل و جگر شیر فرستاده است ؟ پسرک نیز تفصیل را بازگفت و پیر مرد آهی کشید و گفت : تو را از پی هیچ روانه ساخته اند فرزندم ! مادرت اکنون با بزلنگی ازدواج کرده است و او مادرت را واداشته که چنین حرف هایی بزند و درخواست هایی داشته باشد . که اگر شوی مادرت بزلنگی باشد ، پس او باعث مرگ پدرت شده و مادرت هم شریک اوست . حرف پیرمرد که به اینجا رسید ، خون در رگ های پسرک جوشید و خروشید . پسرک خواست که برگردد و انتقام پدرش را بگیرد . پیرمرد ، او را به آرامش دعوت کرد و گفت بیا بنشین که من می دانم چگونه باید بزلنگی را نابود کنی ، به شرط اینکه 4 سال اینجا بمانی و برایم کار کنی . پسرک پذیرفت و 4 سال برای پیرمرد سخت کار کرد . در پایان آخرین روز از 4 سال ، پیرمرد به پسر کشاورز مقداری از آب چشمه ی جادو داد و سفارش های لازم را کرد و پسر راهی دیار خود شد .
    رفت و رفت تا رسید به شهر ،از آب چشمه ی جادو بر چشمانش مالید و به خانه قبلی شان وارد شد و دید که مادرش در صحن خانه در حال رسیدگی و رتق و فتق امور بچه های بزلنگی است . چندی نگذشت که خود بزلنگی هم وارد خانه شد . بزلنگی و مادرش و بچه هایشان به جای اینکه به داخل خانه بروند ، به داخل چاه رفتند و پسر کشاورز بر بالای چاه رفت و بانگ زد بر مادرش که : ای مادر ، من و پدرم تو را بسیار دوست می داشتیم و تو زندگیمان را نابود کردی و با بزلنگی ازدواج کردی ، هرگز تو را نخواهم بخشید ، تو به سزای اعمال ناشایستت می رسی . بزلنگی آمد که از چاه بیاید بیرون و حساب پسر کشاورز را بگذارد کف دست اش که ناگهان پسر کشاورز فولاد آب دیده ای را از کیسه اش بیرون آورد و بر در چاه گرفت . بزلنگی نتوانست تکان بخورد . پسرک فولاد آبدیده را همانجا گذاشت و رفت قلوه سنگ و خاک آورد و چاه را از آن پر کرد و بزلنگی مکار و مادر بدکردار و بچه های بزلنگی را در چاه مدفون کرد .
    بعد به خون خواهی پدر اش ، قیام کرد و با مردم شهر ، حاکم ظالم و قاضی فاسد و دار و دسته اش را از تخت به زیر کشیدند و پیر دانای شهر را بر جای آنها نشاندند و راه عدل و انصاف و وفا داری در پیش گرفتند .


    باز نویسی : sara_unicorn

    آسوکه ی خرس مدینگ و بزلنگی


    یک روزی بود . پدر و مادری بودند پسرشان را داماد کرده بودند . روز مراسم عروسی اینها بود که داماد دل درد شده بود ، با خودش گفت گشتی توی همین جنگل بزنم . جنگل در کنار خانه ی آنها بود . سرگرم راه رفتن بود ، ناگهان خرسی را دید که با شتاب به سمت اش می دود ، نتوانست فرار کند . خرس داماد را گرفت و فرار کرد . حدود 3 تا 4 فرسخ که رفت ، داماد را به خانه اش برد . خانه اش درون غاری که یک سنگ بزرگ بر دهانه اش بود ، قرار داشت . فقط خرس می توانست این سنگ را بردارد و فرد دیگری نی توانست . داخل غار که شدند ، خرس از مرد پرسید ، چکاره ی من می شوی که تو را نخورم ؟
    مرد گفت : برادرت
    خرس گفت : نمی خواهم . هرچه مرد گفت پدر ، دایی ، عمو و ... خرس قبول نکرد .
    مرد گفت : خودت بگو .
    خرس گفت : شوهر من . و مرد قبول کرد .
    از همان روز به بعد مرد داخل غار بود و خرس برایش آب و نان می آورد ولی او نی توانست از غار خارج شود . حدود 2 سال گذشت و اینها صاحب پسری شدند . یکی میگفت تو اسمش را بگذار و دیگری می گفت تو بگذار . بالاخره ، خرس ؛ اسم پسر را " خرس مدینگ " گذاشت . خرس مدینگ سه روز بعد از تولد ، راه می رفت و حرف می زد .
    یک روز که مادرش در غار نبود ، سنگ را تکان داد ، دید نور سفیدی به داخل غار می تابد . از پدرش پرسید که این چیست ؟ پدرش پاسخ داد : نور خورشید است . گفتند اگر بیرون برویم هوا خیلی خوب است نسبت به داخل غار . پدرش ماجرا را برای خرس مدینگ تعریف کرد که مادرت مرا دزدیده و به این جا آورده است ، من از خود پدر و مادری داشته ام . پدر گفت : چطور برویم ، ما که نمی توانیم ؟ آن سنگ را هیچ کس نمی تواند بردارد . پسر گفت : من بر می دارم . سپس با یک دست سنگ را هول داد و سنگ پایین افتاد .
    اینها شروع به حرکت کردند که به سمت ده بروند . خرس آمد و دید هیچ کس نیست . از بالای کوه دید چندین فرسخ دورتر اند و دارند می روند . تخته سنگ بزرگی را برداشت و به دنبال آنها آمد . به نزدیکی آنها که رسید ، سنگ را پرتاب کرد که خرس مدینگ را بکشد ، پسر فورا خود را به کناری کشید و سنگ به او نخورد . خرس گفت : شوهر قدیمی مرا کجا میبری ؟ خرس مدینگ ، تخته سنگ را برداشت و زد و مادرش را کشت . باتشکر از دوستانی که با هزاران زحمت این مطالب را گرداوری کرده واز کتابهای استادمحمدی خمک تایپ کرده یا خودشان بازنویسی کرده اند ومن برای اطلاع شما دوستان فقط از تالار گفتمان کپی کردم




    - - - Updated - - -

    آسوكه هاي جمع آوري شده ي(بزلنگي)
    (سري اول-آسوكه اول )


    روزي بود و روزگاري پيرمردي زندگي مي كرد كه سه دختر دم بخت داشت ،
    از بدي روزگار وضعيت مالي اين خانواده بد بود و پدر نگران جمع آوري جهيزيه ي دختران.
    سه دختر هر روز از پدر درخواست مي كردند كه براي بهبود وضعيت زندگي به دنبال اشرفي باشه اما پدر با ناراحتي به دخترانش گفت كه هيچ جايي رو سراغ
    نداره براي يافتن اشرفي اما سه دختر لبخند زنان رو به پدر كردند و گفتند ما جايي رو مي شناسيم كه در آنجا اشرفي هاي فراواني وجود داره و ما مي توانيم مقداري از آن اشرفي ها رو قرض بگيريم.
    پدر مكان اشرفي ها را از دخترانش پرسيد و آن ها گفتند باغي بزرگ در وسط درياچه ي هامون وجود دارد متعلق به بزلنگي ، در آن باغ درخت بزرگي وجود دارد كه از هرشاخه ي آن مقدار زيادي اشرفي آويزان است.
    پدر چون با اصرار زياد دخترانش مواجه شد پذيرفت كه به باغ بزلنگي برود ، پدر بعد از چندين ساعت به در بزرگ باغ رسيد ولي در باغ بسته بود و پيرمرد هيچ راهي براي باز كردن در به ذهنش نرسيد و مجبور شد به سختي از روي ديوار خودش را به داخل باغ برساند.
    باغي بود پر از درخت هاي سر به فلك كشيده ؛ پيرمرد با احتياط زياد از بين درخت ها گذشت تا بالاخره به درختي رسيد بسيار بزرگ، تا به حال چنين درختي نديده بود ، درختي پر از سكه هاي طلا . اشرفي ها زير نور خورشيد
    مي درخشيدند.
    ناگهان پيرمرد متوجه شد كه بزلنگي زير درخت به خواب عميقي فرو رفته ترسيد به درخت نزديك بشود اما به ياد دختراش افتاد كه منتظر اشرفي بودند پس با توكل به خدا سعي كرد از درخت بالا برود .
    به آهستگي از درخت بالا رفت تا به اولين شاخه رسيد، شروع به چيدن اشرفي ها كرد كه ناگهان يكي از اشرفي ها از دستش ليز خورد و بر سر بزلنگي فرود آمد ؛ پيرمرد بيچاره از ترس رنگ از رخساره اش پريد . بزلنگي با عصبانيت پاي پيرمرد را گرفت و اورا بر زمين كوبيد.
    پيرمرد كه از ترس ناي صحبت كردن نداشت ، براي اين كه خوراك بزلنگي نشود ، دليل آمدنش به اين جا را براي بزلنگي تعريف كرد.
    بزلنگي از خوردن پيرمرد نحيف منصرف شد و فكري به سرش زد.
    پيرمرد را گفت : به اين شرط مي گذارم زنده از اين مكان بروي كه يكي از دخترانت را به همسري من در آوري وگرنه همين جا سرت را از تنت جدا مي كنم. پيرمرد چاره اي جز پذيرفتن شرط بزلنگي نداشت و بزلنگي به پيرمرد گفت زماني كه باد سياه و سفيد شروع به وزيدن كرد ، به دنبال دخترت مي آيم تا مقدمات عروسي را فراهم كنم. و اين گونه شد كه پيرمرد راهي خانه گشت.
    عصر فردا بادي سياه و سفيد شروع به وزيدن كرد و سرو كله ي بزلنگي پيدا شد ؛ پيرمرد با چشماني اشك آلود دختر بزرگش را با بزلنگي همراه كرد.
    بزلنگي و دختر پيرمرد در نيمه هاي راه ، نرسيده به درياچه ي هامون به جوي آبي رسيدند و به دختر گفت اگر بتواني مرا به پشت خود بگيري و از آب بدون خيس شدن پايت بگذري ، همسر من مي شوي واگر خيس شدي خوراك من خواهي شد.
    دختر ، بزلنگي را بر پشتش نهاد و خواست از آب بگذرد كه يك پايش به آب خورد و بزلنگي او را گرفت و به باغش برد ، سرش را از تنش جدا كرد و در خانه آويزان كرد و تنش را نيز خورد.
    روز بعد بزلنگي به خانه پيرمرد رفت و گفت : دخترت بيمار شده و به من گفت برو و يكي از خواهرانم را براي پرستاري از من بياور ؛ پيرمرد مجبور شد دختر دوم خود را با بزلنگي همراه كند .
    در راه ، وقتي به جوي آب رسيدند ، بزلنگي دومرتبه اين درخواست را از دختر دوم كرد و او نيز به سرنوشت خواهرش دچار شد.
    فرداي آن روز بزلنگي ، مانند روز قبل به خانه ي پيرمرد رفت و گفت ، دختردومت نيز بيمار شده و مرا فرستاده تا دختر سومت را براي پرستاري ازآن ها با خود ببرم ؛ پيرمرد به خاطر ترس از بزلنگي دختر سوم را نيز همراه آن فرستاد .
    بزلنگي و دختر كه به جوي آب رسيدند ، بزلنگي شرطش را به دختر سوم نيز گفت ، از آن جايي كه خواهر كوچك از دو خواهر ديگر داناتر بود ، بزلنگي را به قسمتي از جوي كه عرضش كمتر بود رساند و او را بر پشت گرفت و از جوي پريد ، در نتيجه پايش خيس نشد و بزلنگي به دختر گفت : اكنون تو همسر من هستي و اورا با خود به باغ برد و به وي گفت : اين باغ و خانه هاي آن در اختيار توست . ساعتي نگذشت و بزلنگي به بهانه آوردن خواهران بزرگ تر از باغ خارج شد و به دختر گفت تا زمان بازگشتم حق بيرون رفتن از خانه را نداري و يك گوني پنبه جلوي دختر گذاشت و به او گفت تا زمان برگشتم از آن ها نخ درست كن.
    دختر در روز دوم گوني پنبه را تمام كرد ، شروع به گردش در باغ كرد كه ناگهان اتاقي در انتهاي باغ توجه اش را جلب كرد. درون اتاق ، نمناك و تاريك بود به زحمت آتشي افروخت و ناگهان با سر هاي آويخته شده ي خواهرانش مواجه شد و از هوش رفت.
    هوا تاريك شده بود كه دختر به هوش آمد ، مدتي را به ناله و زاري پرداخت و تصميم بر انتقام گرفت و نقشه اي ريخت :
    بالاي در خانه سايباني درست كرد و يك كندوي بزرگ زنبور روي آن گذاشت و از آن جا گريخت. بعد از ظهر سر و كله ي بزلنگي پيدا شد و به گمان اين كه دختر در خانه است در را باز كرد و سايبان افتاد و كندو بر سر بزلنگي افتاد و از شدت زهر نيش زنبور ها جان سپرد.

    باز نويسي داستان : ايران بانو
    ( سری اول _ آسوکه دوم )

    روزی روزگاری حاکمی زندگی می کرد که دختری نداشت و بسیار دوست داشت که دختر دار بشود . حاکم و همسرش پیش حکیم های بسیاری رفتند که دارویی برایشان تهیه کند تا صاحب دختری بشوند ولی داروها اثری نداشت .
    روزی بزلنگی به کاخ حاکم آمد و گفت : من به شما دارویی می دهم که صاحب دختر شوید به شرط آنکه وقتی دخترتان بزرگ شد ، او را به من بدهید . حاکم و همسرش ، حرف بزلنگی را پذیرفت و پس از سپری شدن چند ماه ، صاحب دختری زیبا شدند و نام اش را ماهپری گذاشتند . سال ها گذشت و دخترک بزرگ شد و استخوان ترکاند . روزی دختر حاکم ، با ندیمه و دوستان اش برای گشت و گذار به صحرا رفتند . بساط شادی و سور برپا بود که ناگهان بزلنگی در صحرا ظاهر شد و رو به دختر حاکم گفت : به مادرت بگو ، سر حرف ات هستی ؟
    در پایان روز ، دخترک با دوستان و ندیمه هایش به کاخ بازگشتند و به علت خستگی ، ماهپری فراموش کرد که حرف بزلنگی را به مادرش بازگو کند . چند روز بعد ، دخترکان باز بساط چیدند در صحرا و مشغول رقص و پایکوبی بودند که دوباره سر و کله ی بزلنگی پیدا شد و از ماهپری پرسید که به مادرش گفته است یا نه ؟ ماهپری هم گفت که خسته بوده و فراموش کرده است . پس از بازگشت به کاخ ، ماهپری فی الفور به سراغ مادرش رفت و تفصیل را بازگفت . مادرش بسیار ترسید و یاد قولی افتاد که به بزلنگی داده بود . همان لحظه ، بزلنگی ظاهر شد وماهپری پشت پرده ی اتاق مادرش پنهان شد و بزلنگی با صدای نخراشیده ای رو به همسر حاکم کرد و گفت : سر حرف ات هستی ؟
    همسر حاکم ، بر خود لرزید و تته پته کنان گفت : ولی من دختری ندارم ! بزلنگی هم سیخی در آورد و در پرده فرو کرد ، داد ماهپری در آمد و از پشت پرده بیرون جست . اهالی کاخ خبر را به حاکم رسانده بودند و حاکم بدو بدو به اتاق همسرش آمد و دید که بزلنگی پس از سال ها برگشته تا ماهپری ، دردانه دخترش را ببرد . بزلنگی به حاکم گفت : اگر دخترت را ندهی ، تا فردا قبل از سپیده ی صبح دخترک می میرد . حاکم و همسرش ، 40 نفر شتر و 40 راس اسب و 100 کیسه پر از اشرفی و یک اسب پری زاد را همراه دخترشان کردند و ماهپری با بزلنگی رفت .
    بزلنگی ، دختر حاکم را به قلعه ی خود آورد و او را در قلعه محبوس کرد ، و قدغن کرد که نه آفتاب را ببیند و نه مهتاب را و گرنه خون اش را می مکد تا بمیرد . دخترک هم از بیم جان خود ، قبول کرد .
    خوراک بزلنگی ، هر روز یک اسب و یک شتر بود . در این مدت ، اسب پریزاد تنها مونس و هم سخن ِ ماهپری بود . یک شب که ماهپری دست بر گردن اسب پریزاد انداخته بود و نوازشش می کرد ، اسب پریزاد به او گفت که بزودی اسب ها و شتر ها تمام خواهند شد و بزلنگی ، او ماهپری را خواهد خورد . ماهپری درمانده شد و پرسید که چاره ی کار چیست ؟ اسب پریزاد به او گفت که امشب وختی بزلنگی کاملا خوابش برد و خروپف اش به آسمان رفت ، هر چه لازم دارد با خود بردارد تا هر دو فرار کنند . شب ، از نیمه گذشته بود و ماهپری با کیسه ای زر بر پشت اسب پریزاد نشست و اسب چهار نعل به سان باد می تاخت تا از آن قلعه دور شد . آنقدر رفتند و رفتند تا سرزمین برایشان نا آشنا آمد ، از ترس اینکه بزلنگی در پی شان بیاید ، به هیچ آبادی ای قدم نگذاشتند .
    در راه پیرزنی جادوگر را دیدند و از او خواستند تا در ازای کیسه ای زر ، برایشان زیر زمینی را درست کند تا ماهپری و اسب پری زاد از دسترس بزلنگی به دور باشند . ماهپری و اسب پریزاد در آن زیر زمین زندگی را از سر گرفتند و روز ها ماهپری برای تهیه آذوقه شان ، به صورت ناشناس به شهر می رفت .
    بشنوید از آن طرف که پسر پادشاه همان ولایت ، بیرون شهر ، ماهپری را می بیند و یک دل نه صد دل عاشق اش می شود . به پیشکار اش می سپارد که اگر فلام دختر را با فلان نشانی دیدی ، تعقیب کن و خلاصه ماهپری به دیدار پیرزن می رود و پیشکار نام و نشان خانه را می فهمد و به پسر پادشاه می گوید . پسر پادشاه به نزد پیرزن می آید و به پیرزن می گوید که خواهان دخترش است و پیرزن هم منکر داشتن چنین دختری می شود . از او اصرار و از این انکار . پسر پادشاه ، خشمگین می شود بر روی پیرزن شمشیر می کشد و پیرزن به ناچار راز ماهچری را فاش می کند و هفت شبانه روز ، شهر را آذین می بندند و جشن و شادمانی می کنند برای پیوند شاهزاده و ماهپری .
    چند صباحی از زندگی شان گذشت و پسر پادشاه تصمیم می گیرد که به سفر برود ، به نزد همسرش ماهپری آمد و از او درخواست کرد که اسب پریزاد اش ، که به سان باد می تازد را به او بدهد . ماهپری تفصیل را به اسب پری زاد گفت و اسب جواب داد که : اولا نه ، دوما نه ، سوما نه . باز ماهپری اصرار کرد و اسب پریزاد گفت به شرط انکه افسار و زین و یک تار از موهایت را به من بدهی و بگویی به همسرت که مرا با تار موهای تو ببندد . باری ، پسر پادشاه ، سوار بر اسب پریزاد شد و در یک چشم به هم زدن به سرزمینی دور که مقصد اش بود ، رسید ، اما یادش رفت که اسب پریزاد را با تار موی ماهپری ببندد و اسب را به میر آخور تحویل داد که تیمار اش کنند ، میرآخور نیز اسب پریزاد را با طناب به میخی بست و اسب پریزاد دیگر نتوانست تکان بخورد . بزلنگی که شهر به شهر و برزن به برزن دنبال اسب پریزاد و ماهپری بود تا انتقام فرارشان را بگیرد ، اسب پریزاد را پیدا کرد و او را بسته به قلعه اش برد .
    ماه ها گذشت و پسر پادشاه چون اسب پریزاد را از دست داده بود ، نتوانست خود را به سرزمین اش برساند و مدت بسیاری را در دیار غربت ماند . در همین ایام ، ماهپری که از پسر پادشاه باردار بود ، فارغ شد و به همسرش نامه ای نوشت که دو پسر به دنیا آورده است . نامه را به دست پیکی چالاک سپرد . پیک می تاخت و می تاخت . شبی که در کناره ی برکه ای اطراق کرد ، بزلنگی ، نامه ی ماهپری را از درون خورجین اش دزدید و نامه ای دروغین بجای اش گذارد که در آن نوشته بود : ای پسر پادشاه ، من دو توله سگ به دنیا آورده ام ، همسرت ماهپری . پیک هم همین نامه را به پسر پادشاه تحویل داد . پسر پادشاه در عجب شد که این چه نامه ایست ؟ و در جواب نوشت که صبر کنید تا خودم بیایم و پیک را به سوی دیار خود روانه کرد . پیک در راه بازگشت ، باز هم در محل همان برکه ، استراحت کرد و خوابید . بزلنگی دوباره نامه را تغییر داد و این بار خطاب به همسرش نوشت که اگر تو در قصر پدرم بمانی ، من کشته می شوم .
    نامه به دست ماهپری رسید و خبر متن نامه ی پسر پادشاه ، دهان به دهان چرخید و به گوش پادشاه رسید و پادشاه از بیم جان پسر اش ، که جانشین اش بود ، و با حسادت های اطرافیان اش ؛ ماهپری و دو کودک اش را از قصر بیرون کرد . ماهپری آواره و درمانده به همراه کودکان اش ، بی مقصد راه در پیش گرفت . در راه ، بزلنگی پیش چشم اش ظاهر شد و او را به زور به قلعه اش برد . بزلنگی که می دانست فقط ماهپری می تواند با اسب پریزاد سخن بگوید ، وی را دزدید . داخل سالن بزرگ و دود گرفته ی قلعه ، اسب پریزاد با طنابی بسته شده بود . بزلنگی از ماهپری خواست که با اسب اش به ماچین برود و گنجینه ی شاهی آنجا را با خود برای او بیاورد . ماهپری مقاومت می کرد و نمی پذیرفت و بزلنگی او را به شدت کتک زد . در همین حین اسب پریزاد ، به هر جان کندنی بود طناب را پاره کرد و به سوی بزلنگی یورش برد و جدال سختی بینشان در گرفت . عاقبت ، اسب پریزاد توانست بزلنگی را از پای در بیاورد ، خودش نیز در حال مرگ بود . ماهپری بر سر پیکر خونین اسب نشسته بود و شیون و زاری می کرد . اسب پریزاد بریده بریده به ماهپری گفت : درون معده ام ، تو زندگی خواهی کرد و دو کلیه من ، برای فرزندانت خواهد بود . روده ی مرا ا کنار خانه ات تا آنجایی که می خواهی بگذار و هنگامی که فرزندانت بزرگ شدند به آنها بگو ، هر که اسب های گلی را دید ، بگویند : اسب گلی آب بخور ، اسب گلی کاه بخور . این ها را گفت و مرد .
    ناگهان از از معده ی اسب پریزاد ، عمارتی بنا شد و دو کلیه اش به دو اسب گلی تبدیل شدند و روده اش به رودخانه ای بدل گشت و ماهپری و دو پسر اش به درون عمارت رفتند و زندگی از سر گرفتند .
    اما بشنوید از پسر پادشاه که پس از مدت ها ، به شهر و دیار اش بازگشت و سراغ از زن و فرزندان اش گرفت و تفصیل ماجرا را از زبان درباریان شنید و دل آزرده گشت و پدر و مادر را ترک کرد و سر به کوه و بیابان گذاشت . ماه ها و سال ها گذشت و شاهزاده در پی همسر و فرزندانش مدام ، می پویید . در راهی به رودخانه ای رسید و دید که جلوی عمارتی بزرگ ، دو اسب گلی گذاشته اند . از دو پسر بچه ای که در آنجا بازی می کردند پرسید : این ها اسب گلی هستند ؟
    دو پسر بچه ، بنا به سفارش مادرشان به در جواب مرد _ که همان شاهزاده بود _ گفتند : اسب گلی آب بخور ، اسب گلی کاه بخور . پسر پادشاه تعجب کرد و گفت : مگر اسب گلی ، آب و کاه می خورد ؟ پسران باز هم به حرف مادرشان ، پاسخ دادند : مگر آدمیزاد ، توله ی سگ به دنیا می آورد ؟
    پسر پادشاه ، فرزندان اش را شناخت و به آنها گفت بروید به مادرتان بگویید که برای میهمان ، آفتابه و لگنی دهد که می خواهم وضو بگیرم . انها نیز چنین کردند و آفتابه و لگن را برای مرد میهمان بردند . پسر پادشاه به هنگام وضو گرفتن ، انگشترش را در کف لگن انداخت و افتابه و لگن را به پسران پس داد و خود نماز شکر بر جای آورد از پیدا کردن همسر و فرزندان اش . ماهپری آمد که اب لگن را خالی کند ، دید انگشتر همسرش درون لگن است و به فرزندان اش گفت : بشتابید که پدرتان بر در خانه منتظر است . آری ، پنین شد که پس از سال ها خانواده به هم پیوستند و سال ها در خوبی و خوشی زندگی کردند . همانگونه که ماهپری و شاهزاده به مراد شان رسیدند ، شما نیز به مقصود خویش برسید .


    بازنویسی : sara_unicorn
    ( سری اول _ آسوکه سوم )

    یکی بود یکی نبود . در بیشه ای دور ، مردی با همسر و پسر اش زندگی می کرد . مرد ، کارگر بود و روی زمین های حاکم ، زراعت می کرد . آنها زندگی فقیرانه ای داشتند و زن اش پیاپی غر می زد و هر روز دل اش بهانه ی چیز تازه ای را می گرفت . یک روز ارسی قرمز و روز دیگر اطلس گلدار و جاوند زری دار و چوری نگین دار . کشاورز ، از عهده ی تامین خواسته های همسرش بر نمی آمد . یک شب طاقت اش از دست خواسته های زن اش ، طاق شد و از خانه زد بیرون . همین طور رفت و رفت و از کوچه های شهر گذشت و گذشت تا رسید به صحرا . رفت و به دیوار خرابه ای تکیه زد و نشست و آهی کشید .
    تا اینجایش را داشته باشید ، اما بشنوید از آن طرف . یک روز که مرد کشاورز بر سر زمین های حاکم مشغول کار بود ، بزلنگی از کنار خانه اش رد شد و زن کشاورز را دید که ارسی های قرمز به پا کرده بود و میان خانه مشغول چرخش است . باری هر روز می آمد و کم کم با زنک آشنایی پیدا کرد و فقیر بودن شان را دو بامبی بر سرشان می کوبید و فخر می فروخت و دل زن کشاورز را آب می کرد . زن هم شب به شب ، که شوی اش خسته و درمانده از سر زمین به خانه باز می گشت ، اوقات را بر اهل منزل ، تلخ می کرد . یواش یواش بزلنگی توانست با مکر و حیله ، دل زن را بدست بیاورد و با هم قرار گذاشتند که هر چه سریعتر از شر شوی فقیر اش خلاص شوند .
    مرد کشاورز بر دیوار خرابه ای تکیه زده بود و از آن سوی دیوار ، بزلنگی با صدایی خفه ، انگار که داشت برای چند نفر نقشه ای را شرح می داد ، شروع به سخن گفتن کرد . کشاورز اول اش ترسید و نیم خیز شد که برود ، ولی تا اسم صندوقچه ی جواهرات و کیسه های پر از شمش را شنید ، بر جای خود میخکوب شد و گوش سپرد . بزلنگی که دانست نقشه اش گرفته ، مسیر نقب به خزانه ی حاکم را از آن سوی دیوار می گفت و مرد کشاورز همه را شنید ولی بر شیطان لعنت فرستاد و با خانه اش بازگشت . بزلنگی به زن کشاورز گردی داده بود و سفارش کرده بود که در غذای کشاورز بریزد تا به خوابی عمیق برود و صبح را بیدار نشود . زن نیز چنین کرد و کشاورز نگون بخت هم خورد و خوابید .
    نیمه های شب ، بزلنگی به خزانه رفت و نیمی از خزانه را خالی کرد و طلا ها را به خانه اش که درون چاهی بود ، برد .
    صبح ، بزلنگی به پیش قاضی مفسد شهر رفت و گفت که مرد کشاورز طلاها را دزیده و فی الفور ، نگهبانان را روانه ساختند و مرد کشاورز بخت برگشته را دستگیر کردند . حاکم ظالم ، بر کشاورز خشم گرفته بود و قاضی رای به گردن زدن مرد ، داد . در میدان شهر ، مرد هر چه داد و فریاد زد که ای زن بگو که من بی گناهم ، فریاد اش راه به جایی نبرد و زن اش لب از لب باز نکرد .
    کشاورز را سر بریدند و جارچی ها جار زدند که درس عبرتی شود برای همگان . از آن سو ، بزلنگی با زن کشاورز ازدواج کرد . پسر کشاورز مادرش را بسیار دوست می داشت . بزلنگی و زنک ، برای آنکه از شر پسرک خلاص شوند ، حیله ای بستند و زن روی اش را با زردچوبه ، رنگ کرد و نان خشک بر بسترش ریخت و آه و فغان اش به آسمان بلند شد . پسرک نگران و درمانده ، بر بالین مادرش نشسته بود و مادر اش نالان به او گفت : من بیمارم و شفای درد ام ، عاج فیل و جگر شیر است ، برو و برایم بیاور . پسرک بار سفر بست و راهی دیار غربت شد تا دوای درد مادرش را پیدا کند . بعد از رفتن پسرک ، بزلنگی و مادر پسرک ، به زندگی شان سر و سامان دادند و صاحب بزلنگی های زیادی شدند .
    پسرک در راه ، پیرمردی را دید و از او پرسید که از کدام جهت باید برود تا عاج فیل و جگر شیر را بیابد . پیرمرد نگاهی به پسرک انداخت و فهمید که جوانی خام و ناپخته است ، از او پرسید : پسرم چه کسی تو را به دنبال عاج فیل و جگر شیر فرستاده است ؟ پسرک نیز تفصیل را بازگفت و پیر مرد آهی کشید و گفت : تو را از پی هیچ روانه ساخته اند فرزندم ! مادرت اکنون با بزلنگی ازدواج کرده است و او مادرت را واداشته که چنین حرف هایی بزند و درخواست هایی داشته باشد . که اگر شوی مادرت بزلنگی باشد ، پس او باعث مرگ پدرت شده و مادرت هم شریک اوست . حرف پیرمرد که به اینجا رسید ، خون در رگ های پسرک جوشید و خروشید . پسرک خواست که برگردد و انتقام پدرش را بگیرد . پیرمرد ، او را به آرامش دعوت کرد و گفت بیا بنشین که من می دانم چگونه باید بزلنگی را نابود کنی ، به شرط اینکه 4 سال اینجا بمانی و برایم کار کنی . پسرک پذیرفت و 4 سال برای پیرمرد سخت کار کرد . در پایان آخرین روز از 4 سال ، پیرمرد به پسر کشاورز مقداری از آب چشمه ی جادو داد و سفارش های لازم را کرد و پسر راهی دیار خود شد .
    رفت و رفت تا رسید به شهر ،از آب چشمه ی جادو بر چشمانش مالید و به خانه قبلی شان وارد شد و دید که مادرش در صحن خانه در حال رسیدگی و رتق و فتق امور بچه های بزلنگی است . چندی نگذشت که خود بزلنگی هم وارد خانه شد . بزلنگی و مادرش و بچه هایشان به جای اینکه به داخل خانه بروند ، به داخل چاه رفتند و پسر کشاورز بر بالای چاه رفت و بانگ زد بر مادرش که : ای مادر ، من و پدرم تو را بسیار دوست می داشتیم و تو زندگیمان را نابود کردی و با بزلنگی ازدواج کردی ، هرگز تو را نخواهم بخشید ، تو به سزای اعمال ناشایستت می رسی . بزلنگی آمد که از چاه بیاید بیرون و حساب پسر کشاورز را بگذارد کف دست اش که ناگهان پسر کشاورز فولاد آب دیده ای را از کیسه اش بیرون آورد و بر در چاه گرفت . بزلنگی نتوانست تکان بخورد . پسرک فولاد آبدیده را همانجا گذاشت و رفت قلوه سنگ و خاک آورد و چاه را از آن پر کرد و بزلنگی مکار و مادر بدکردار و بچه های بزلنگی را در چاه مدفون کرد .
    بعد به خون خواهی پدر اش ، قیام کرد و با مردم شهر ، حاکم ظالم و قاضی فاسد و دار و دسته اش را از تخت به زیر کشیدند و پیر دانای شهر را بر جای آنها نشاندند و راه عدل و انصاف و وفا داری در پیش گرفتند .


    باز نویسی : sara_unicorn

    آسوکه ی خرس مدینگ و بزلنگی


    یک روزی بود . پدر و مادری بودند پسرشان را داماد کرده بودند . روز مراسم عروسی اینها بود که داماد دل درد شده بود ، با خودش گفت گشتی توی همین جنگل بزنم . جنگل در کنار خانه ی آنها بود . سرگرم راه رفتن بود ، ناگهان خرسی را دید که با شتاب به سمت اش می دود ، نتوانست فرار کند . خرس داماد را گرفت و فرار کرد . حدود 3 تا 4 فرسخ که رفت ، داماد را به خانه اش برد . خانه اش درون غاری که یک سنگ بزرگ بر دهانه اش بود ، قرار داشت . فقط خرس می توانست این سنگ را بردارد و فرد دیگری نی توانست . داخل غار که شدند ، خرس از مرد پرسید ، چکاره ی من می شوی که تو را نخورم ؟
    مرد گفت : برادرت
    خرس گفت : نمی خواهم . هرچه مرد گفت پدر ، دایی ، عمو و ... خرس قبول نکرد .
    مرد گفت : خودت بگو .
    خرس گفت : شوهر من . و مرد قبول کرد .
    از همان روز به بعد مرد داخل غار بود و خرس برایش آب و نان می آورد ولی او نی توانست از غار خارج شود . حدود 2 سال گذشت و اینها صاحب پسری شدند . یکی میگفت تو اسمش را بگذار و دیگری می گفت تو بگذار . بالاخره ، خرس ؛ اسم پسر را " خرس مدینگ " گذاشت . خرس مدینگ سه روز بعد از تولد ، راه می رفت و حرف می زد .
    یک روز که مادرش در غار نبود ، سنگ را تکان داد ، دید نور سفیدی به داخل غار می تابد . از پدرش پرسید که این چیست ؟ پدرش پاسخ داد : نور خورشید است . گفتند اگر بیرون برویم هوا خیلی خوب است نسبت به داخل غار . پدرش ماجرا را برای خرس مدینگ تعریف کرد که مادرت مرا دزدیده و به این جا آورده است ، من از خود پدر و مادری داشته ام . پدر گفت : چطور برویم ، ما که نمی توانیم ؟ آن سنگ را هیچ کس نمی تواند بردارد . پسر گفت : من بر می دارم . سپس با یک دست سنگ را هول داد و سنگ پایین افتاد .
    اینها شروع به حرکت کردند که به سمت ده بروند . خرس آمد و دید هیچ کس نیست . از بالای کوه دید چندین فرسخ دورتر اند و دارند می روند . تخته سنگ بزرگی را برداشت و به دنبال آنها آمد . به نزدیکی آنها که رسید ، سنگ را پرتاب کرد که خرس مدینگ را بکشد ، پسر فورا خود را به کناری کشید و سنگ به او نخورد . خرس گفت : شوهر قدیمی مرا کجا میبری ؟ خرس مدینگ ، تخته سنگ را برداشت و زد و مادرش را کشت . باتشکر از دوستانی که با هزاران زحمت این مطالب را گرداوری کرده واز کتابهای استادمحمدی خمک تایپ کرده یا خودشان بازنویسی کرده اند ومن برای اطلاع شما دوستان فقط از تالار گفتمان کپی کردم



    یادش بخیر این صحنه های توتن سواری در دریاچه مقدس هامون


    سیستونی مشمه وه جز خودخا کسِِِ ره نداره/دس خه بل در دس مه نو بگک یا علی

  7. #7
    کاربر ســایت مدال ها:
    Master Tagger

    تاریخ عضویت
    ۹۱-دی-۲۵
    نوشته ها
    2,085
    امتیاز
    18,642
    سطح
    86
    Points: 18,642, Level: 86
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 208
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveCreated Blog entry10000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    26
    سپاس ها
    5,762
    سپاس شده 4,124 در 1,467 پست
    لطفا این دوفایل پی دی اف از کتاب استادج.ادمحمدی خمک یعنی کتاب ماتیکان سیستان را هم بخوانید
    فایل های پیوست شده

    یادش بخیر این صحنه های توتن سواری در دریاچه مقدس هامون


    سیستونی مشمه وه جز خودخا کسِِِ ره نداره/دس خه بل در دس مه نو بگک یا علی

  8. کاربر روبرو از پست مفید سیستانیها سپاس کرده است .

    توحیدی حسامیه (دوشنبه ۱۹ خرداد ۹۳)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آسوکه بی بی سه شنبه
    توسط sanchooli در انجمن داستان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۱ دی ۹۰, ۲۰:۴۳
  2. آسوکه ی عاشقانه ی حیدر بیک و صنمبر
    توسط هامون در انجمن داستان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۱ دی ۹۰, ۲۰:۰۸
  3. آسوکه پنج ارغن (ادامه ارغن یک)
    توسط sanchooli در انجمن داستان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۱ دی ۹۰, ۲۰:۰۰
  4. آسوکه پنج ارغن (ارغن یک)
    توسط sanchooli در انجمن داستان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۱ دی ۹۰, ۱۹:۵۷
  5. آسوکه ی خرس مدینگ و بزلنگی
    توسط sanchooli در انجمن داستان
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: دوشنبه ۱۹ دی ۹۰, ۱۹:۴۵

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •