آیا می دانید ؟
بنیادنیمروز در شبکه های اجتماعی مثل تلگرام و..با شماره های 09360876222 و در خدمت شما دوستان وهمراهان عزیز09214708191
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: آسوکه سیستانی،داستان های عامیانه سیستانی/آسوکه ماه پری وشاهزاده وبزلنگی

  1. #1
    کاربر ســایت مدال ها:
    Master Tagger

    تاریخ عضویت
    ۹۱-دی-۲۵
    نوشته ها
    2,085
    امتیاز
    18,642
    سطح
    86
    Points: 18,642, Level: 86
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 208
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveCreated Blog entry10000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    26
    سپاس ها
    5,762
    سپاس شده 4,124 در 1,467 پست

    آسوکه سیستانی،داستان های عامیانه سیستانی/آسوکه ماه پری وشاهزاده وبزلنگی

    روزی روزگاری حاکمی زندگی می کرد که دختری نداشت و بسیار دوست داشت که دختر دار بشود . حاکم و همسرش پیش حکیم های بسیاری رفتند که دارویی برایشان تهیه کند تا صاحب دختری بشوند ولی داروها اثری نداشت .
    روزی بزلنگی به کاخ حاکم آمد و گفت : من به شما دارویی می دهم که صاحب دختر شوید به شرط آنکه وقتی دخترتان بزرگ شد ، او را به من بدهید . حاکم و همسرش ، حرف بزلنگی را پذیرفت و پس از سپری شدن چند ماه ، صاحب دختری زیبا شدند و نام اش را ماهپری گذاشتند . سال ها گذشت و دخترک بزرگ شد و استخوان ترکاند . روزی دختر حاکم ، با ندیمه و دوستان اش برای گشت و گذار به صحرا رفتند . بساط شادی و سور برپا بود که ناگهان بزلنگی در صحرا ظاهر شد و رو به دختر حاکم گفت : به مادرت بگو ، سر حرف ات هستی ؟
    در پایان روز ، دخترک با دوستان و ندیمه هایش به کاخ بازگشتند و به علت خستگی ، ماهپری فراموش کرد که حرف بزلنگی را به مادرش بازگو کند . چند روز بعد ، دخترکان باز بساط چیدند در صحرا و مشغول رقص و پایکوبی بودند که دوباره سر و کله ی بزلنگی پیدا شد و از ماهپری پرسید که به مادرش گفته است یا نه ؟ ماهپری هم گفت که خسته بوده و فراموش کرده است . پس از بازگشت به کاخ ، ماهپری فی الفور به سراغ مادرش رفت و تفصیل را بازگفت . مادرش بسیار ترسید و یاد قولی افتاد که به بزلنگی داده بود . همان لحظه ، بزلنگی ظاهر شد وماهپری پشت پرده ی اتاق مادرش پنهان شد و بزلنگی با صدای نخراشیده ای رو به همسر حاکم کرد و گفت : سر حرف ات هستی ؟
    همسر حاکم ، بر خود لرزید و تته پته کنان گفت : ولی من دختری ندارم ! بزلنگی هم سیخی در آورد و در پرده فرو کرد ، داد ماهپری در آمد و از پشت پرده بیرون جست . اهالی کاخ خبر را به حاکم رسانده بودند و حاکم بدو بدو به اتاق همسرش آمد و دید که بزلنگی پس از سال ها برگشته تا ماهپری ، دردانه دخترش را ببرد . بزلنگی به حاکم گفت : اگر دخترت را ندهی ، تا فردا قبل از سپیده ی صبح دخترک می میرد . حاکم و همسرش ، 40 نفر شتر و 40 راس اسب و 100 کیسه پر از اشرفی و یک اسب پری زاد را همراه دخترشان کردند و ماهپری با بزلنگی رفت .
    بزلنگی ، دختر حاکم را به قلعه ی خود آورد و او را در قلعه محبوس کرد ، و قدغن کرد که نه آفتاب را ببیند و نه مهتاب را و گرنه خون اش را می مکد تا بمیرد . دخترک هم از بیم جان خود ، قبول کرد .
    خوراک بزلنگی ، هر روز یک اسب و یک شتر بود . در این مدت ، اسب پریزاد تنها مونس و هم سخن ِ ماهپری بود . یک شب که ماهپری دست بر گردن اسب پریزاد انداخته بود و نوازشش می کرد ، اسب پریزاد به او گفت که بزودی اسب ها و شتر ها تمام خواهند شد و بزلنگی ، او ماهپری را خواهد خورد . ماهپری درمانده شد و پرسید که چاره ی کار چیست ؟ اسب پریزاد به او گفت که امشب وختی بزلنگی کاملا خوابش برد و خروپف اش به آسمان رفت ، هر چه لازم دارد با خود بردارد تا هر دو فرار کنند . شب ، از نیمه گذشته بود و ماهپری با کیسه ای زر بر پشت اسب پریزاد نشست و اسب چهار نعل به سان باد می تاخت تا از آن قلعه دور شد . آنقدر رفتند و رفتند تا سرزمین برایشان نا آشنا آمد ، از ترس اینکه بزلنگی در پی شان بیاید ، به هیچ آبادی ای قدم نگذاشتند .
    در راه پیرزنی جادوگر را دیدند و از او خواستند تا در ازای کیسه ای زر ، برایشان زیر زمینی را درست کند تا ماهپری و اسب پری زاد از دسترس بزلنگی به دور باشند . ماهپری و اسب پریزاد در آن زیر زمین زندگی را از سر گرفتند و روز ها ماهپری برای تهیه آذوقه شان ، به صورت ناشناس به شهر می رفت .
    بشنوید از آن طرف که پسر پادشاه همان ولایت ، بیرون شهر ، ماهپری را می بیند و یک دل نه صد دل عاشق اش می شود . به پیشکار اش می سپارد که اگر فلام دختر را با فلان نشانی دیدی ، تعقیب کن و خلاصه ماهپری به دیدار پیرزن می رود و پیشکار نام و نشان خانه را می فهمد و به پسر پادشاه می گوید . پسر پادشاه به نزد پیرزن می آید و به پیرزن می گوید که خواهان دخترش است و پیرزن هم منکر داشتن چنین دختری می شود . از او اصرار و از این انکار . پسر پادشاه ، خشمگین می شود بر روی پیرزن شمشیر می کشد و پیرزن به ناچار راز ماهچری را فاش می کند و هفت شبانه روز ، شهر را آذین می بندند و جشن و شادمانی می کنند برای پیوند شاهزاده و ماهپری .
    چند صباحی از زندگی شان گذشت و پسر پادشاه تصمیم می گیرد که به سفر برود ، به نزد همسرش ماهپری آمد و از او درخواست کرد که اسب پریزاد اش ، که به سان باد می تازد را به او بدهد . ماهپری تفصیل را به اسب پری زاد گفت و اسب جواب داد که : اولا نه ، دوما نه ، سوما نه . باز ماهپری اصرار کرد و اسب پریزاد گفت به شرط انکه افسار و زین و یک تار از موهایت را به من بدهی و بگویی به همسرت که مرا با تار موهای تو ببندد . باری ، پسر پادشاه ، سوار بر اسب پریزاد شد و در یک چشم به هم زدن به سرزمینی دور که مقصد اش بود ، رسید ، اما یادش رفت که اسب پریزاد را با تار موی ماهپری ببندد و اسب را به میر آخور تحویل داد که تیمار اش کنند ، میرآخور نیز اسب پریزاد را با طناب به میخی بست و اسب پریزاد دیگر نتوانست تکان بخورد . بزلنگی که شهر به شهر و برزن به برزن دنبال اسب پریزاد و ماهپری بود تا انتقام فرارشان را بگیرد ، اسب پریزاد را پیدا کرد و او را بسته به قلعه اش برد .
    ماه ها گذشت و پسر پادشاه چون اسب پریزاد را از دست داده بود ، نتوانست خود را به سرزمین اش برساند و مدت بسیاری را در دیار غربت ماند . در همین ایام ، ماهپری که از پسر پادشاه باردار بود ، فارغ شد و به همسرش نامه ای نوشت که دو پسر به دنیا آورده است . نامه را به دست پیکی چالاک سپرد . پیک می تاخت و می تاخت . شبی که در کناره ی برکه ای اطراق کرد ، بزلنگی ، نامه ی ماهپری را از درون خورجین اش دزدید و نامه ای دروغین بجای اش گذارد که در آن نوشته بود : ای پسر پادشاه ، من دو توله سگ به دنیا آورده ام ، همسرت ماهپری . پیک هم همین نامه را به پسر پادشاه تحویل داد . پسر پادشاه در عجب شد که این چه نامه ایست ؟ و در جواب نوشت که صبر کنید تا خودم بیایم و پیک را به سوی دیار خود روانه کرد . پیک در راه بازگشت ، باز هم در محل همان برکه ، استراحت کرد و خوابید . بزلنگی دوباره نامه را تغییر داد و این بار خطاب به همسرش نوشت که اگر تو در قصر پدرم بمانی ، من کشته می شوم .
    نامه به دست ماهپری رسید و خبر متن نامه ی پسر پادشاه ، دهان به دهان چرخید و به گوش پادشاه رسید و پادشاه از بیم جان پسر اش ، که جانشین اش بود ، و با حسادت های اطرافیان اش ؛ ماهپری و دو کودک اش را از قصر بیرون کرد . ماهپری آواره و درمانده به همراه کودکان اش ، بی مقصد راه در پیش گرفت . در راه ، بزلنگی پیش چشم اش ظاهر شد و او را به زور به قلعه اش برد . بزلنگی که می دانست فقط ماهپری می تواند با اسب پریزاد سخن بگوید ، وی را دزدید . داخل سالن بزرگ و دود گرفته ی قلعه ، اسب پریزاد با طنابی بسته شده بود . بزلنگی از ماهپری خواست که با اسب اش به ماچین برود و گنجینه ی شاهی آنجا را با خود برای او بیاورد . ماهپری مقاومت می کرد و نمی پذیرفت و بزلنگی او را به شدت کتک زد . در همین حین اسب پریزاد ، به هر جان کندنی بود طناب را پاره کرد و به سوی بزلنگی یورش برد و جدال سختی بینشان در گرفت . عاقبت ، اسب پریزاد توانست بزلنگی را از پای در بیاورد ، خودش نیز در حال مرگ بود . ماهپری بر سر پیکر خونین اسب نشسته بود و شیون و زاری می کرد . اسب پریزاد بریده بریده به ماهپری گفت : درون معده ام ، تو زندگی خواهی کرد و دو کلیه من ، برای فرزندانت خواهد بود . روده ی مرا ا کنار خانه ات تا آنجایی که می خواهی بگذار و هنگامی که فرزندانت بزرگ شدند به آنها بگو ، هر که اسب های گلی را دید ، بگویند : اسب گلی آب بخور ، اسب گلی کاه بخور . این ها را گفت و مرد .
    ناگهان از از معده ی اسب پریزاد ، عمارتی بنا شد و دو کلیه اش به دو اسب گلی تبدیل شدند و روده اش به رودخانه ای بدل گشت و ماهپری و دو پسر اش به درون عمارت رفتند و زندگی از سر گرفتند .
    اما بشنوید از پسر پادشاه که پس از مدت ها ، به شهر و دیار اش بازگشت و سراغ از زن و فرزندان اش گرفت و تفصیل ماجرا را از زبان درباریان شنید و دل آزرده گشت و پدر و مادر را ترک کرد و سر به کوه و بیابان گذاشت . ماه ها و سال ها گذشت و شاهزاده در پی همسر و فرزندانش مدام ، می پویید . در راهی به رودخانه ای رسید و دید که جلوی عمارتی بزرگ ، دو اسب گلی گذاشته اند . از دو پسر بچه ای که در آنجا بازی می کردند پرسید : این ها اسب گلی هستند ؟
    دو پسر بچه ، بنا به سفارش مادرشان به در جواب مرد _ که همان شاهزاده بود _ گفتند : اسب گلی آب بخور ، اسب گلی کاه بخور . پسر پادشاه تعجب کرد و گفت : مگر اسب گلی ، آب و کاه می خورد ؟ پسران باز هم به حرف مادرشان ، پاسخ دادند : مگر آدمیزاد ، توله ی سگ به دنیا می آورد ؟
    پسر پادشاه ، فرزندان اش را شناخت و به آنها گفت بروید به مادرتان بگویید که برای میهمان ، آفتابه و لگنی دهد که می خواهم وضو بگیرم . انها نیز چنین کردند و آفتابه و لگن را برای مرد میهمان بردند . پسر پادشاه به هنگام وضو گرفتن ، انگشترش را در کف لگن انداخت و افتابه و لگن را به پسران پس داد و خود نماز شکر بر جای آورد از پیدا کردن همسر و فرزندان اش . ماهپری آمد که اب لگن را خالی کند ، دید انگشتر همسرش درون لگن است و به فرزندان اش گفت : بشتابید که پدرتان بر در خانه منتظر است . آری ، چنین شد که پس از سال ها خانواده به هم پیوستند و سال ها در خوبی و خوشی زندگی کردند . همانگونه که ماهپری و شاهزاده به مراد شان رسیدند ، شما نیز به مقصود خویش برسید .
    بازنویسی : sara_unicornمنبع تالارگفتمان

  2. کاربر روبرو از پست مفید سیستانیها سپاس کرده است .

    هامون (یکشنبه ۱۷ شهریور ۹۲)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: دوشنبه ۱۹ خرداد ۹۳, ۱۵:۳۷
  2. آسوکه بی بی سه شنبه
    توسط sanchooli در انجمن داستان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۱ دی ۹۰, ۲۰:۴۳
  3. آسوکه ی عاشقانه ی حیدر بیک و صنمبر
    توسط هامون در انجمن داستان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۱ دی ۹۰, ۲۰:۰۸
  4. آسوکه پنج ارغن (ادامه ارغن یک)
    توسط sanchooli در انجمن داستان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۱ دی ۹۰, ۲۰:۰۰
  5. آسوکه ی خرس مدینگ و بزلنگی
    توسط sanchooli در انجمن داستان
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: دوشنبه ۱۹ دی ۹۰, ۱۹:۴۵

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •