آیا می دانید ؟
بنیادنیمروز در شبکه های اجتماعی مثل تلگرام و..با شماره های 09360876222 و در خدمت شما دوستان وهمراهان عزیز09214708191
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: آسوکه زابلی؛اسوکه وداستان های عامیانه سیستانی ها/آسوکه بزلنگی ومردکشاورز

  1. #1
    کاربر ســایت مدال ها:
    Master Tagger

    تاریخ عضویت
    ۹۱-دی-۲۵
    نوشته ها
    2,085
    امتیاز
    18,642
    سطح
    86
    Points: 18,642, Level: 86
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 208
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveCreated Blog entry10000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    26
    سپاس ها
    5,762
    سپاس شده 4,124 در 1,467 پست

    آسوکه زابلی؛اسوکه وداستان های عامیانه سیستانی ها/آسوکه بزلنگی ومردکشاورز

    یکی بود یکی نبود . در بیشه ای دور ، مردی با همسر و پسر اش زندگی می کرد . مرد ، کارگر بود و روی زمین های حاکم ، زراعت می کرد . آنها زندگی فقیرانه ای داشتند و زن اش پیاپی غر می زد و هر روز دل اش بهانه ی چیز تازه ای را می گرفت . یک روز ارسی قرمز و روز دیگر اطلس گلدار و جاوند زری دار و چوری نگین دار . کشاورز ، از عهده ی تامین خواسته های همسرش بر نمی آمد . یک شب طاقت اش از دست خواسته های زن اش ، طاق شد و از خانه زد بیرون . همین طور رفت و رفت و از کوچه های شهر گذشت و گذشت تا رسید به صحرا . رفت و به دیوار خرابه ای تکیه زد و نشست و آهی کشید .
    تا اینجایش را داشته باشید ، اما بشنوید از آن طرف . یک روز که مرد کشاورز بر سر زمین های حاکم مشغول کار بود ، بزلنگی از کنار خانه اش رد شد و زن کشاورز را دید که ارسی های قرمز به پا کرده بود و میان خانه مشغول چرخش است . باری هر روز می آمد و کم کم با زنک آشنایی پیدا کرد و فقیر بودن شان را دو بامبی بر سرشان می کوبید و فخر می فروخت و دل زن کشاورز را آب می کرد . زن هم شب به شب ، که شوی اش خسته و درمانده از سر زمین به خانه باز می گشت ، اوقات را بر اهل منزل ، تلخ می کرد . یواش یواش بزلنگی توانست با مکر و حیله ، دل زن را بدست بیاورد و با هم قرار گذاشتند که هر چه سریعتر از شر شوی فقیر اش خلاص شوند .
    مرد کشاورز بر دیوار خرابه ای تکیه زده بود و از آن سوی دیوار ، بزلنگی با صدایی خفه ، انگار که داشت برای چند نفر نقشه ای را شرح می داد ، شروع به سخن گفتن کرد . کشاورز اول اش ترسید و نیم خیز شد که برود ، ولی تا اسم صندوقچه ی جواهرات و کیسه های پر از شمش را شنید ، بر جای خود میخکوب شد و گوش سپرد . بزلنگی که دانست نقشه اش گرفته ، مسیر نقب به خزانه ی حاکم را از آن سوی دیوار می گفت و مرد کشاورز همه را شنید ولی بر شیطان لعنت فرستاد و با خانه اش بازگشت . بزلنگی به زن کشاورز گردی داده بود و سفارش کرده بود که در غذای کشاورز بریزد تا به خوابی عمیق برود و صبح را بیدار نشود . زن نیز چنین کرد و کشاورز نگون بخت هم خورد و خوابید .
    نیمه های شب ، بزلنگی به خزانه رفت و نیمی از خزانه را خالی کرد و طلا ها را به خانه اش که درون چاهی بود ، برد .
    صبح ، بزلنگی به پیش قاضی مفسد شهر رفت و گفت که مرد کشاورز طلاها را دزیده و فی الفور ، نگهبانان را روانه ساختند و مرد کشاورز بخت برگشته را دستگیر کردند . حاکم ظالم ، بر کشاورز خشم گرفته بود و قاضی رای به گردن زدن مرد ، داد . در میدان شهر ، مرد هر چه داد و فریاد زد که ای زن بگو که من بی گناهم ، فریاد اش راه به جایی نبرد و زن اش لب از لب باز نکرد .
    کشاورز را سر بریدند و جارچی ها جار زدند که درس عبرتی شود برای همگان . از آن سو ، بزلنگی با زن کشاورز ازدواج کرد . پسر کشاورز مادرش را بسیار دوست می داشت . بزلنگی و زنک ، برای آنکه از شر پسرک خلاص شوند ، حیله ای بستند و زن روی اش را با زردچوبه ، رنگ کرد و نان خشک بر بسترش ریخت و آه و فغان اش به آسمان بلند شد . پسرک نگران و درمانده ، بر بالین مادرش نشسته بود و مادر اش نالان به او گفت : من بیمارم و شفای درد ام ، عاج فیل و جگر شیر است ، برو و برایم بیاور . پسرک بار سفر بست و راهی دیار غربت شد تا دوای درد مادرش را پیدا کند . بعد از رفتن پسرک ، بزلنگی و مادر پسرک ، به زندگی شان سر و سامان دادند و صاحب بزلنگی های زیادی شدند .
    پسرک در راه ، پیرمردی را دید و از او پرسید که از کدام جهت باید برود تا عاج فیل و جگر شیر را بیابد . پیرمرد نگاهی به پسرک انداخت و فهمید که جوانی خام و ناپخته است ، از او پرسید : پسرم چه کسی تو را به دنبال عاج فیل و جگر شیر فرستاده است ؟ پسرک نیز تفصیل را بازگفت و پیر مرد آهی کشید و گفت : تو را از پی هیچ روانه ساخته اند فرزندم ! مادرت اکنون با بزلنگی ازدواج کرده است و او مادرت را واداشته که چنین حرف هایی بزند و درخواست هایی داشته باشد . که اگر شوی مادرت بزلنگی باشد ، پس او باعث مرگ پدرت شده و مادرت هم شریک اوست . حرف پیرمرد که به اینجا رسید ، خون در رگ های پسرک جوشید و خروشید . پسرک خواست که برگردد و انتقام پدرش را بگیرد . پیرمرد ، او را به آرامش دعوت کرد و گفت بیا بنشین که من می دانم چگونه باید بزلنگی را نابود کنی ، به شرط اینکه 4 سال اینجا بمانی و برایم کار کنی . پسرک پذیرفت و 4 سال برای پیرمرد سخت کار کرد . در پایان آخرین روز از 4 سال ، پیرمرد به پسر کشاورز مقداری از آب چشمه ی جادو داد و سفارش های لازم را کرد و پسر راهی دیار خود شد .
    رفت و رفت تا رسید به شهر ،از آب چشمه ی جادو بر چشمانش مالید و به خانه قبلی شان وارد شد و دید که مادرش در صحن خانه در حال رسیدگی و رتق و فتق امور بچه های بزلنگی است . چندی نگذشت که خود بزلنگی هم وارد خانه شد . بزلنگی و مادرش و بچه هایشان به جای اینکه به داخل خانه بروند ، به داخل چاه رفتند و پسر کشاورز بر بالای چاه رفت و بانگ زد بر مادرش که : ای مادر ، من و پدرم تو را بسیار دوست می داشتیم و تو زندگیمان را نابود کردی و با بزلنگی ازدواج کردی ، هرگز تو را نخواهم بخشید ، تو به سزای اعمال ناشایستت می رسی . بزلنگی آمد که از چاه بیاید بیرون و حساب پسر کشاورز را بگذارد کف دست اش که ناگهان پسر کشاورز فولاد آب دیده ای را از کیسه اش بیرون آورد و بر در چاه گرفت . بزلنگی نتوانست تکان بخورد . پسرک فولاد آبدیده را همانجا گذاشت و رفت قلوه سنگ و خاک آورد و چاه را از آن پر کرد و بزلنگی مکار و مادر بدکردار و بچه های بزلنگی را در چاه مدفون کرد .
    بعد به خون خواهی پدر اش ، قیام کرد و با مردم شهر ، حاکم ظالم و قاضی فاسد و دار و دسته اش را از تخت به زیر کشیدند و پیر دانای شهر را بر جای آنها نشاندند و راه عدل و انصاف و وفا داری در پیش گرفتند . باز نویسی : sara_unicorn تالارگفتمان

  2. کاربر روبرو از پست مفید سیستانیها سپاس کرده است .

    هامون (یکشنبه ۱۷ شهریور ۹۲)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: دوشنبه ۱۹ خرداد ۹۳, ۱۵:۳۷
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه ۱۶ شهریور ۹۲, ۲۳:۰۸
  3. آسوکه بی بی سه شنبه
    توسط sanchooli در انجمن داستان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۱ دی ۹۰, ۲۰:۴۳
  4. آسوکه ی عاشقانه ی حیدر بیک و صنمبر
    توسط هامون در انجمن داستان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۱ دی ۹۰, ۲۰:۰۸
  5. آسوکه ی خرس مدینگ و بزلنگی
    توسط sanchooli در انجمن داستان
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: دوشنبه ۱۹ دی ۹۰, ۱۹:۴۵

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •