آسوکه ی خرس مدینگ و بزلنگی


یک روزی بود . پدر و مادری بودند پسرشان را داماد کرده بودند . روز مراسم عروسی اینها بود که داماد دل درد شده بود ، با خودش گفت گشتی توی همین جنگل بزنم . جنگل در کنار خانه ی آنها بود . سرگرم راه رفتن بود ، ناگهان خرسی را دید که با شتاب به سمت اش می دود ، نتوانست فرار کند . خرس داماد را گرفت و فرار کرد . حدود 3 تا 4 فرسخ که رفت ، داماد را به خانه اش برد . خانه اش درون غاری که یک سنگ بزرگ بر دهانه اش بود ، قرار داشت . فقط خرس می توانست این سنگ را بردارد و فرد دیگری نی توانست . داخل غار که شدند ، خرس از مرد پرسید ، چکاره ی من می شوی که تو را نخورم ؟
مرد گفت : برادرت
خرس گفت : نمی خواهم . هرچه مرد گفت پدر ، دایی ، عمو و ... خرس قبول نکرد .
مرد گفت : خودت بگو .
خرس گفت : شوهر من . و مرد قبول کرد .
از همان روز به بعد مرد داخل غار بود و خرس برایش آب و نان می آورد ولی او نی توانست از غار خارج شود . حدود 2 سال گذشت و اینها صاحب پسری شدند . یکی میگفت تو اسمش را بگذار و دیگری می گفت تو بگذار . بالاخره ، خرس ؛ اسم پسر را " خرس مدینگ " گذاشت . خرس مدینگ سه روز بعد از تولد ، راه می رفت و حرف می زد .
یک روز که مادرش در غار نبود ، سنگ را تکان داد ، دید نور سفیدی به داخل غار می تابد . از پدرش پرسید که این چیست ؟ پدرش پاسخ داد : نور خورشید است . گفتند اگر بیرون برویم هوا خیلی خوب است نسبت به داخل غار . پدرش ماجرا را برای خرس مدینگ تعریف کرد که مادرت مرا دزدیده و به این جا آورده است ، من از خود پدر و مادری داشته ام . پدر گفت : چطور برویم ، ما که نمی توانیم ؟ آن سنگ را هیچ کس نمی تواند بردارد . پسر گفت : من بر می دارم . سپس با یک دست سنگ را هول داد و سنگ پایین افتاد .
اینها شروع به حرکت کردند که به سمت ده بروند . خرس آمد و دید هیچ کس نیست . از بالای کوه دید چندین فرسخ دورتر اند و دارند می روند . تخته سنگ بزرگی را برداشت و به دنبال آنها آمد . به نزدیکی آنها که رسید ، سنگ را پرتاب کرد که خرس مدینگ را بکشد ، پسر فورا خود را به کناری کشید و سنگ به او نخورد . خرس گفت : شوهر قدیمی مرا کجا میبری ؟ خرس مدینگ ، تخته سنگ را برداشت و زد و مادرش را کشت .
خرس مدینگ و پدرش داخل ده ، برای خود خانه ای ساختند و خرس مدینگ دیگر سه ساله شده بود . با بچه های هم قد و هیکل خود بازی می کرد و هر بچه ای راکه یک تو گوشی میزد ، مریض می شد و بعد از سه روز می مرد . این خبر را پیش پادشاه بردند . پدرش را شاه احضار کرد و پدرش رفت . ظهر هنگامی که پسر به خانه برگشت ، پدرش را ندید و از اطرافیان پرسید که پدرش کجاست ؟ گفتند پدرت همراه با مامورین پادشاه رفت . خرس مدینگ ، چوب دستی بزرگ اش را برداشت و به سمت کاخ پادشاه رفت . آنجا که رسید گفت : کی به شما اجازه داده که پدرم را به اینجا بیاورید ؟
ترسیدند گفتند که برای دعوتی پدرت را به اینجا آورده ایم . این را که شنید گفت مسئله ای نیست و رفت . بعد شاه تصمیم گرفت که دو نفر دیگر را با خرس مدینگ به جنگل بفرستد ، به مامورین دستور داد سه شتر بیاورند و همراه خرس مدینگ بروندو وسط جنگل بگویند خسته شدیم ، لحظه ای بخوابیم ؛ خرس مدینگ خواب اش گران است بعد شما بلند بشوید و بیایید ، او آنجا سر و صدا می کند و شیر ها می آیند و خرس مدینگ را می خورند . مامورین همین کار را کردند ، رفتند وسط جنگل و گفتند خسته شده ایم کمی بخوابیم . خرس مدینگ قبول کرد ، خوابیدند و این دو نفر بلند شدند ، آمدند . بعد از مدتی خرس مدینگ بیدار شد و دید کسی نیست ، تبر اش را برداشت و به درختان می زد و سر و صدا می کرد . ناگهان شیر ها آمدند و به طرف خرس مدینگ حمله کردند . خرس مدینگ هر کدام را یک صورتی با دستش زد . دور ایستاد ، شیر ها را برداشت و با سه شتر اینها را آورد سمت خانه پادشاه . پادشاه روی بام رفته بود که ببیند ، خرس مدینگ می آید یا نه ؛ دید 5 عدد بودند ، با خود گفت این خرس مدینگ نیست چرا که او با 3 شتر رفته بود و اینها 5 تا هستند . نزدیک که آمد پادشاه دید خرس مدینگ است که با سه شتر و دو شیر دارد می آید . پادشاه گفت : این پسره که هیچ ؛ این شیر ها را نگاه کن که مردم را می خورند . به خرس مدینگ گفت که اگر این شیر ها را از این دیار بیرون کنی ، هر چه بخواهی به تو می دهم . خرس مدینگ به شیر ها گفت اگر شما را اینجا ببینم ، می کشمتان . شیر ها رفتند . به پادشاه گفت : من یک اسب و یک شمشیر و مقداری پول می خواهم ، اینها را گرفت و گفت به کشوری دیگر می روم .

آوازه ی خرس مدینگ همه جا پیچیده بود . در راه بود و می رفت ، دید یک نفر دارد یک درخت را از جای اش بر می کند و می برد جای آن درخت می گذارد و درخت دیگر بر می کند و جای درخت دیگری می برد . از مرد سوال کرد : چکار می کنی ؟ مرد پاسخ داد : ورزش می کنم که همین طرف ها فردی پیدا شده به نام خرس مدینگ می خواهم با او کشتی بگیرم . خرس مدینگ گفت که اگر مرا خاک کردی ، او را هم میزنی . کشتی گرفتند . خرس مدینگ ، مرد را به زد به زمین ، خواست که بکشد ، مرد گفت من هم به عنوان برادرت ، مرا مکش . قبول کرد و رفتند و به مرد دیگری رسیدند که داشت تخته سنگ های بزرگ را بر می داشت و از این طرف به آن طرف می برد . پرسیدند چکار می کنی ؟ گفت : ورزش می کنم که همین طرف ها فردی به نام خرس مدینگ در آمده می خواهم با او کشتی بگیرم . خرس مدینگ گفت : اگر مرا زدی آن را هم می زنی . کشتی گرفتند ، خرس مدینگ او را زد و خواست که بکشد ؛ گفت : دو نفر شما و یک نفر هم من ، سه نفر ، مرا مکش . قبول کردند و رفتند و نفر دیکری را در هم بین راه دیدند ، او هم با این گروه شد و رفتند تا به خانه ای رسیدند و در آن منزل گزیدند و با هم قول و قرار گذاشتند که روزی سه نفر برای شکار بروند و یکی بایستد و غذا درست کند . یکی از انها ایستاد و گوشت بار کرد و خوب پخت دید یک نفر با قد یک متر و موهایی حدود 40 متر به داخل خانه آمد و گفت : آتش لازم دارم . دوست ِ خرس مدینگ به مرد گفت : برو برای خودت بردار . مرد گفت : نه ، من به مال مردم کاری ندارم ، خودت برو . مرد دراز موی ، یک تار از موهایش را کند و دست و پای دوست خرس مدینگ را بست و یک طرف انداخت . گوشت ها را خورد و رفت . دوست خرس مدینگ ، دوباره گوشت آورد . داشت می پخت و سه نفری که به شکار رفته بودند آمدند و گوشت ها را برداشتند که بخورند ، دیدند خام است . پرسیدند که چرا اینگونه است ؟ مرد جواب داد : خواب ماندم و دیر بیدار شدم و موضوع را برای اینها نگفت . نوبتی اینها می ایستادند و مرد دراز موی می آمد ، آنها را می بست و گوشت ها را می خورد و می رفت تا روزی که نوبت به خود خرس مدینگ رسید . روزش ایستاد ، گوشت ها را پخت و شمشیر را آماده با خودش نگه داشت . مرد دراز موی آمد و گفت : آتش می خواهم . خرس مدینگ رفت که برایش آتش بیاورد ، متوجه شد که می خواهد پاهایش را ببندد ، با شمشیر زد و گردن مرد دراز موی را جدا کرد . سر اش ، دوید و دوید و داخل چاهی افتاد .
دوستان ِ خرس مدینگ آمدند و گوشت ها را خوردند و خرس مدینگ گفت که فردا برای شکار نمی رویم ، همین اطراف چاهی است که داخل اش طلا ست . فردا شد و اینها رفتند که یکی یکی داخل چاه بشوند . هر کدام که می رفت می گفت : سوختم و او را بالا می آوردند تا نوبت به خرس مدینگ رسید . گفت : هر چقدر که من گفتم سوختم ، شما مرا پایین تر ببرید . رفت تا به انتهای چاه رسید . دید که دختری نشسته است ، خرس مدینگ را که دید ؛ اول خندید و بعد گریه کرد . پرسید سبب خنده تو چه بود گفت : آدمی زاد اینجا چکار می کند و پرسید سبب گریه تو چه بود ؟ گفت : تو به این جوانی ، تو را بزلنگی می خورد . خرس مدینگ شمشیر اش را برداشت ، بزلنگی سر اش را روی زانوی دختر گذاشته بود و خوابیده بود . خرس مدینگ با نوک شمشیر ، پای بزلنگی را زخم کرد و بزلنگی فکر کرد که مگس است ، دست اش را تکان داد . خرس مدینگ همین طور پای دیگر و دست های بزلنگی را با شمشیر زخمی می کرد و او فکر می کرد که مگس است ، بزلنگی به دختر گفت چرا مگس ها را نمی زنی ؟ جواب داد که مگس نیستند ، آدمی زاد است که آمده . بزلنگی بلند شد و این دو با هم کشتی گرفتند . یک شبانه روز گلاویز بودند و هیچ یک نمی توانست دیگری را بزند بعد دختر دلش به حال خرس مدینگ سوخت ، زیر پای بزلنگی روغن ریخت و لیز خورد و پایین افتاد . دختر گفت : اگر بزلنگی را بکشی ، بعد لشکر اش می آید و بعد اش هم طلا می آید . بزلنگی را کشت ولشکر اش آمد و آنها را هم کشت و بعد طلا ها آمدند . دختر گفت : اول تو برو ، خرس مدینگ قبول نکرد و دختر اول رفت . خرس مدینگ به او چاقویی داد ، که وقتی بالا برود ، هر کس بتواند چاقو را سه مرتبه از غلاف بیرون بیاورد و ببندد ، دختر همان را به عنوان شوهر انتخاب کند . قبل از اینکه دختر از چاه بالا برود ، به خرس مدینگ گفته بود که تا نیمه ی راه که بالا بیای ، بعد رفقایت طناب را می برند ، تا می افتی پایین اگر روی دیگ سفید بیافتی ، تو را به روشنستان و اگر روی دیگ سیاه بیافتی تو را به تاریکستان می برد . هنگامی که خرس مدینگ بالا می رفت ، طناب را بریدند و او روی دیگ سیاه افتاد . به تاریکستان رفت . آنجا که رسید ؛ دید مردی زمین اش را شخم می زند . نزدیک رفت و گفت خسته نباشید . کشاورز گفت که سر و صدا نکن که اینجا شیر هستند و ما را می درند . خرس مدینگ به کشاورز گفت که من زمین را شخم می زنم تو برایم غذا بیاور . کشاورز رفت و خرس مدینگ سر و صدا کرد و شیر ها آمدند و هر کدام را صورتی زد ؛ دور ایستادند و شیر ها را گرفت و گاو ها را ول کرد و با شیر ها شروع به شخم زدن کرد .

کشاورز آمد و دید خرس مدینگ با شیر ها زمین را شخم می زند و خبر را برای پادشاه بردند. پادشاه گفت : آن پسر را اینجا بیاورید . کشاورز به پیش خرس مدینگ آمد و غذا برایش اورد و به او گفت که پادشاه تو را خواسته است . پادشاه به خرس مدینگ گفت که شیر ها را از این دیار بیرون کن و هر چه بخواهی به تو می دهم . خرس مدینگ ، شیر ها را بیرون کرد و از پادشاه خواست که می خواهد به روشنستان برود . پادشاه گفت : برو پیش جنی که برای تو بگوید ، فقط من به تو وسایل می دهم . خرس مدینگ رفت پیش جنی . جنی به او گفت : برو توی جنگل ، درختی است که روی آن درخت هر ساله سیمرغ ؛ جوجه می کند و سیمرغ کار تو را انجام می دهد . خرس مدینگ از پادشاه اسلحه با دوازده تا فشنگ خواست و رفت آن درخت را پیدا کرد و با فاصله از درخت ، نشست و دید که اژدهایی با دوازده سر دارد از درخت بالا می رود که جوجه های سیمرغ بخورد . خرس مدینگ یک تیر زد و اژدها گفت از دوازده سر من ، یک سر ام رفت یازده تا بجاست . خرس مدینگ هم گفت : از 12 تیر من یک رفت و یازده تا بجاست و همین طور تکرار می شود تا اینکه تمام می شود و اژدها از روی درخت افتاد . خرس مدینگ رفت و زیر سایه درخت خوابید . سیمرغ آمد و دید که آدمی زاد است . پیش خود گفت ، پس هر سال همین است که جوجه هایم را می خورد . رفت و از کوه ، سنگ بزرگی آوردکه خرس مدینگ را بکشد . نزدیک که شد ، جوجه هایش گفتند : نیک نیک نیک . یعنی برای ما نیکی کرده ، این را مکش . سنگ را برگرداند و آمد با بال خود برای خرس مدینگ سایه کرد . بعد از مدتی خرس مدینگ احساس سرما کرد و بلند شد ، دید سیمرغ آمده است . سیمرغ گفت : تو به جوجه هایم نیکی کرده ای ؛ اکنون تو چه نیکی ای می خواهی ؟ گفت : می خواهم که مرا به روشنستان برسانی . سیمرغ گفت : وسایل زیاد می خواهد ؛ برو دو گاو بیاور و آنها را پوست کن و داخل یکی آب و داخل دیگری گوشت بکن و بیاور ، هر وقت که گفتم آب ؛ گوشت بده و هر وقت گفتم گوشت ، آب بده . حرکت کردند و این کارها را انجام داد و زمانی شد که گوشت ها تمام شد و وقتی سیمرغ گفت آب ، گوشت نبود که خرس مدینگ به او بدهد و یک تکه از گوشت پای خود برید و به او داد . سیمرغ دید چطور شیرین است در دهان خود نگاه داشت گوشت را و هنگامی که رسیدند به خرس مدینگ گفت پایین شو . خرس مدینگ گفت نمی توانم . پرسید چرا ؟ پاسخ داد : هنگامی که گفتی آب ؛ گوشت نبود و از پای خودم بریدم و به تو دادم . سیمرغ گوشت را به پای خرس مدینگ چسباند و پای اش خوب شد و به راه افتاد و رفت و وارد سرزمین قبلی خود شد و آن دختر که چاقو را داشت و کسی نتوانسته بود سه مرتبه باز و بسته کند ، با مشکلات فراوان پیدا کرد و آخر خرس مدینگ توانست به آن دختر برسد و این دو با هم ازدواج کردند . برگرفته از تالار گفتمان