آیا می دانید ؟
بنیادنیمروز در شبکه های اجتماعی مثل تلگرام و..با شماره های 09360876222 و در خدمت شما دوستان وهمراهان عزیز09214708191
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: آسوکه شمسه پا وخئرنسا از آسوکه های زابلی در فرهنگ عامه سیستانیان

  1. #1
    کاربر ســایت مدال ها:
    Master Tagger

    تاریخ عضویت
    ۹۱-دی-۲۵
    نوشته ها
    2,085
    امتیاز
    18,642
    سطح
    86
    Points: 18,642, Level: 86
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 208
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveCreated Blog entry10000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    26
    سپاس ها
    5,762
    سپاس شده 4,124 در 1,467 پست

    آسوکه شمسه پا وخئرنسا از آسوکه های زابلی در فرهنگ عامه سیستانیان

    آسوکه شَمسِّپا وَخِرنِسا

    درروزگاردورپورمرده بودک که سه کنجَ دشت، اسم کنجه خوردیو خیرنسا بو که از خواهرونخَه وَکشترو مقبولتر بو. یَکرو وراو جوونه رشیدورعنائ قاصدی بیومَ.
    پورمرد قبول بکردک واوشو وخوشی برفته سرخوونه وزندگی خه خِله خُشبخت بوده .
    دوخاره دگَ َبخیلی مِکَردنو ودُستی ازخارِخَ پَرسیدِ :شو تُ چکارمِنَ؟ خیرنسا بگَ :ایچی ،روزمِر َوَرکار شو میایَ. بگُفته: پیش از خو چکارمنَ؟ بگَ در خونِ دگهِ مِره مِ نمِفَهمو. اونَ بلد کردِ کِ جاسوسی شو خَ بُکنَ .خیرنسائِ سادَه وکمی بشدَکُ رازِنَ فَمی. صُب بیومَ وَرشُ تعریف کَ کِ لباس از پُست سیروپیاز بَریُ بُدَک اُشنَه دوور کردَک بَدبیُمدَک خُوُشَدک .بگُفته: دُونَ پینَرنَ بسوز آخرترَ مِلَ نو مِرَوَرخَ.خیری ساد َازبستِ کِ شوُخَ دوست دِشت فکرنَکه نو وَحرفِ خاَرون خه گُش کِردَک. دمه کِ پینَرمِسوخت شمسّپا برَسیدک. بگَ چکار کردی خونه مشمَرَ بسوختی، مگَه هفت کوش وعصووآهنی رَ بکنی کِ بتره باز خِه هم بَشه.گریَنوزاری خیری ِبفاعدَ بو. خُدیُ خُدخَ خُنَ خراب بکردَک.
    چادرخَ َسرخَ بکردَک وُوَرَدِ شوُخَ برَفتَک هفت کُشُ عصُوَپارَ بکردَک تَ وَ یَک آبادی برسیدَک. خِستَ ودرمُندَ شنَستَ بُدَک کِ صدای آشنای بیَشنیدَک سَر خَ کِ بلِ بکَردَک مِخاست ِسکته بُکنََ شمسپا رَ رو وَروخَ بدیدَک ازگریَ ودردِدلِ زنُ شو گدَ چیزِنمِگُ، دمِ بدیدِ رُز فورشتَ .شمسپا بگََ: اَگَ موکه مِ ترَ بینَ مخارَترَ، مَ بُزلَنگی استِ مِ عاشقِ تُ شتَدا وَکوُمَکه یکه از رفیقون خَ پیشِ تُ میومَدُ اُ پینَرنمشت که بُ ترَ بگیرُوَرامی موکه مِنمفَمیدَک وَلِ پینَرَ کِ بسوختی مِ از تَرس کِ نَوَدا ترَ پیدا کونَ بیومَدُ الاکی منَ دارِ زَ مِدَ. کنجِ خلَکه مِ استَ اُیَ بوزلَنگی استَ سِ کُنی چیزِ نفَمَ.بَد اُنَ بَردَک خونه موکه خَ بگَ :وَرمشمَ کنیز آردا.چَشِ موکیُ وَر گَشت کِ کنیز خاستَ؟ وَلِ اُنَ راضِ بکَردَک. جشن شروع بشَدک موکیُ چراغَ رو دَسه خیرنسا بِشتَک تَ عر وس ودومادپیشِ پُ خَ بینه. دَسِ خیری مِسوخت مِگُفت:" ای شمسپا زودتر بُرُدستم بسوخت"
    جواب مِدا:
    "چاره نیَ ازمیَ دلم بسوخت"
    تااوشنَ وَ خونَ بکردِ وَ دَرظاهرزندگی خَ شُرو بکَردِ وَلِ شمسپا مَعطل بو تَوارکِ بشیَ خیری رَ بینه.یَک روز خیری رَ بگَ: امشُ آمادَ بشی کِ تا بگُفتُ خِ مه بیَعی. روز کِ فُر شَدَک شمسپا خِ خیری سوارِ اسب بشَدِنُ وَ تاخت رُوَ دَشت بِشته خیری شمسپا رَ سُرمه بدادَک تَ وَ چَش خَ بکَش بگَ ای سُرمَ تَ وَ چَشِ مشمِ بَشَ کَسِ مِشمَرَ نمبینَ. کَمِ کِ برِفتِ شمسپا بگَ سِکُ چِزِ مبینی؟ بگَ موکه تُ دارَ میایَ. بگَ خونِ مشمَ بسوخت. خیری بگَ غُصَ مَخا خدا کَلُنَ. از دَرِ موئِ خَ جوالدوز دَر بیاوَ بگَ: خدایا ازتُ امید دارُ کِ صحرا پَر شییا از جوالدوز شمسپا پَرسی: ای چیزه بو؟ بگَ وَرَدِ تُ کِ مِگَشتُ یک پورمَرده را کُمک بکردُ اینَ بدادَک ،نومنَ بَلد بکَردَک بگَ :آلاکی چیزه مبینی ؟بگَ موکه تُ از جوالدوزَ گرا بشَدَک بگَ واویلا چکار کُنِ؟ خیری سوزِن دَربیاوَ بگَ خدایا اینجِ سوزی زارِ بگَردَو شمسپا کی جُ گرفـتَ بُدَک بگَ ای چیزه بُ ؟بگَ دَرِ صَرای سوم کِ وَرَدِ تُ بُدُ پورزالِ منَ بَلَد بکَردَک .بگَ موکه مِ اگجَ شَدَک؟ بگَ دارَ گرا مِشووَلِ غَم مَخا موشتِ نمَکه برِختک نمکزاربشَدَک تَپ جوالدوز خِسوزینَ سُختَنِ نمَک اُنَ ازپُدَربیاوَ.تَکِ رِدور بشَدِ کِ بدیدِ موکیُ خِ چَشِ وَر گَشتَ بولبول مِنَ دارَ مرَسَ کِ خیری بی دی بشَدَک وتکِ ذغالِرَ پَروند بگَ خدایادنیا از آتِش بِینِ مَ قراربدِ .دگَ چَش شُ وَ موکه شمسپا نیفتیدک بَدِ چِند روز برَسیدِ وَ آبادی خَ بدیدِ بَبِ خیرنساوَرغمِ کنجِ خَ کور اشتَ خیری ازصَرای پنجُم سُرمِ جادو آردَ بُدَک وَ چَشِ بَبِ خَ بکَشی تَ چَشیو شفاپیدا بکَردَک خاهَرُکِ از کارِ خَ شیمُ اشتَدِ توبَ بکَردِ شمسپا وُ خیرنسا بَدِ هفت سال خِ هم شروع وَ زندگی بکَرده.



    برگردان این آسوکه به فارسی

    داستان شمسّپاوخیرنسا
    در روزگاران قدیم پیرمردی سه دختر داشت.اسم دختر کوچک او خیرنسابودکه از خواهران دیگرش زیباتربود.روزی جوان رشید وقدبلندی خیرنسارا از پدرش خاستگاری کرد پدر پذیرفت و آن دوبا شادی رفتند سر زندگیشان و زندگی خوبی را شروع کردند.
    اما دوخواهر دیگرش که به او حسادت میکردند روزی از خواهر کوچکشان پرسیدند که شوهرت چکاره است و چکار میکند؟
    خیر نسا گفت:هیچی روز میرود بیرون و شب می آید.پرسیدند شب قبل خواب چکار میکند؟خیرنسا گفت نمیدانم به اتاقی دیگر میرود.خواهران خیرنسا ازو خواستند تا جاسوسی شوهرش را بکند و سر از کار او در آورد.خیرنسا که دختر ساده ای بود هم به حرف خواهرانش گوش دادو فردا صبح برای خواهرانش تعریف کرد که شوهرش لباسی از جنس سیر و پیاز بر تن داشته آنها را در آورده و خوابیده است.
    خواهرانش گفتند دخترک ساده لباسهایش را بسوزان وعلا آخرش تو را تنها میگذارد و میرود.خیری هم چون شوهرش را بسیار دوست د اشت ترسید و بحرف خواهرانش گوش کرد.زمانی که پیراهن در حال سوختن بود شمسپا رسید وبا ناراحتی گفت چه کار اشتباهی کردی خانه خراب شدیم باید هفت جفت کفش و عصای آهنی را کهنه کنی تا دوباره بتوانیم باهم باشیم.خیری هرچقدر گریه و التماس کرد فایده ای نداشت چون خودش این بلا را بر سر خودش آورده بود پس چادرش را بسر کردو به دنبال شوهرش براه افتاد.هفت جفت کفش و عصای آهنی ازبین رفت آنقدر که راه رفته بود. تا به یک آبادی رسید خسته و در مانده نشسته بود که صدای آشنایی شنید سرش را بلند کرد شوهرش را دید از خوشحالی نزدیک بود سکته کند ،از دردو دل و گریه های دلتنگی زنو شوهر چیزی نمی گویم .یکدفعه بخود آمدند که دیدند غروب شده.شمسپا به خیری گفت اگر مادرم تورا ببیند خورده می شوی چون ما بزلنگی هستیم.من عاشقت شدم و به کمک یکی از دوستانم پیش تو می آمدم و آن لباس مانع ازین میشد که بوی تو را بگیرم و مادرم بفهمد اما پیراهن را که سوزاندی از ترس اینکه مبادا مادرم تو را پیدا کند دیگر برنگشتم امروز هم مرا داماد میکندو عروس دختر خاله ام است اوهم مثل ماست.مراقب باش چیزی متوجه نشوند و خیری را باخود به خانه مادرش برد و به مادرش گفت :مادر برایمان کنیز آورده ام.
    مادرش ابتدا عصبانی شد که چه کسی کنیز خواست؟
    اما شمسپا بالاخره اورا راضی کرد.
    جشن عروسی شروع شد ومادر شمسپا چراغی را روی دست خیری گذاشت تا عروس و داماد جلوی پایشان را ببینند.
    خیری میخواند که :ای شمسپا زودتر برو دستم بسوخت
    شمسپا جواب میداد:چاره ای نیست دل منهم بسوخت
    عروس و داماد را به خانه شان بردند و در ظاهر زندگیشان شروع شد اما شمسپا منتظر بود تا کی فرصتی بدست آوردو خیری را ببیند.
    یکی از روزها که خیری را دید به او گفت:
    امشب آماده باش تا هروقت که گفتم بامن راهی شوی.غروب که شد شمسپا و خیری سوار بر اسب شدند و با سرعت تاختند به سوی دشت.خیری سرمه ای را به شمسپا داد و گفت این که به چشمانمان باشد کسی مارا نمیبیند.
    کمی که رفتند شمسپا به خیری گفت پشت سرمان را نگاه کن چه میبینی؟خیری گفت مادرت پشت سرمان است.شمسپا گفت خانه خراب شدیم.خیری گفت غصه نخور خدا بزرگ است و از درون موهایش جوالدوزی در آورد وگفت خدایا ازتو میخواهم که دشت پراز جوالدوز شود،شمسپا پرسید این چه بود؟خیری گفت در صحرای اول که به دنبال تو میگشتم در مسیر راه پیرمردی رادیدم که به کمک نیاز داشت بابت کمک به او این را پاداش گرفتم و او به من آموخت استفاده از آنرا.
    شمسپا گفت حالا نگاه کن ببین چه میبینی؟
    خیری گفت مادرت از دشت جوالدوز هم گذشت.شمسپا گفت حالا باید چکار کنیم؟خیری سوزنی در آورد و گفت خدایا اینجا را به دشت سوزن تبدیل کن و شمسپا که کمی امیدوار شده بود پرسید این دیگر چیست؟گفت در صحرای سومی که به دنبالت میگشتم پیرزنی را دیدم که توانی نداشت و محتاج کمک بود به او کمک کردم او این را بمن داد.شمسپا دوباره پرسید مادرم کجاست؟خیر نسا گفت در حال رد شدن است اما غصه نخور مشتی نمک از جیبش در آورد وگفت خدایا اینجا نمکزار شود،زخمهای سوزن و جوالدوز و سوختن زخمها با نمک مادر شمسپا را از پا درآورد اما قسمتی از راه را که رفتند دیدند که مادر شمسپا بسیار عصبانی و خشمگین تر هنوز درحال آمدن است و بسیار نزدیک شده که خیری عصبانی شد و تکه ذغالی را درآورد و گفت: خدایا دنیایی از آتش بین ما قرار بده بعد از آن دیگر مادر شمسپارا ندیدند.
    پس از مدت زمانی به آبادی خودشان رسیدند و دیدند که پدر خیر نسا از هجر دخترش کور شده است و نمیبیند.خیری یادش آمد که در سال پنجم سرمه جادویی بدست آورده بوده است واز آن به چشمان پدرش کشید وچشمان پدر بهبود پیدا کرد.خواهرانش هم که از کارشان بسیار پشیمان بودند توبه کردند.شمسپا و خیرنسابعد از هفت سال دوباره زندگی شیرینشان را از سر گرفتند.

  2. کاربر روبرو از پست مفید سیستانیها سپاس کرده است .

    هامون (یکشنبه ۱۷ شهریور ۹۲)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: دوشنبه ۱۹ خرداد ۹۳, ۱۵:۳۷
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه ۱۶ شهریور ۹۲, ۲۳:۱۶
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه ۱۶ شهریور ۹۲, ۲۳:۱۲
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه ۱۶ شهریور ۹۲, ۲۳:۰۸
  5. فرهنگ عامه سیستانیان،کتاب فرهنگ عامیانه سیستان وسیستانیان
    توسط سیستانیها در انجمن فرهنگ لغت و معنی لغات سیستانی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه ۲۷ فروردین ۹۲, ۲۳:۰۴

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •