آیا می دانید ؟
بنیادنیمروز در شبکه های اجتماعی مثل تلگرام و..با شماره های 09360876222 و در خدمت شما دوستان وهمراهان عزیز09214708191
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: تاریخ هزاره ها,طوایف قوم هزاره و وابستگی های قومی وریشه ای با سیستانیها/هزاره ها وسیستانیها

  1. #1
    کاربر ســایت مدال ها:
    Master Tagger

    تاریخ عضویت
    ۹۱-دی-۲۵
    نوشته ها
    2,085
    امتیاز
    18,642
    سطح
    86
    Points: 18,642, Level: 86
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 208
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveCreated Blog entry10000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    26
    سپاس ها
    5,762
    سپاس شده 4,124 در 1,467 پست

    تاریخ هزاره ها,طوایف قوم هزاره و وابستگی های قومی وریشه ای با سیستانیها/هزاره ها وسیستانیها

    نگاهی نو به تاریخ هزاره ها
    مقاله ۱۲ : توضيح طوایف تاريخي هزاره[1] - بخش اول
    1- پولاد
    پولاد نام یکی از پهلوانان زابلی تبار در عهد کیان است. «پولاد نام پهلواني به روزگار کَي قباد و سيزدهمين جد «بختيار» جهان پهلوان بود در نسب نامة پهلوان بختيار بنام «بختيار نامه» ذكر شده که وی از فرزندان رستم است.»[2] بر اساس تاریخ سیستان: پولاد به یازده واسطه به رستم دستان میرسد و به دوازده واسطه به سام نریمان و به سیزده فاصله به کُورنگشاه زابل و به چهارده واسطه به گرشاسب آخرین پادشاه پیشدادی و پهلوان اسطوره ای زابل میرسد.[3]
    امروزه، قوم پولاد در سراسر هزارستان و در سطح كشور و در پاكستان پراكنده شده اند. از جمله در بهسود وداي ميرداد بنام«پولاده» و در مالستان و دايه (مرکز هجيرستان تاريخي) و در ورازگان بنام « پولادي» و«داي پولاد» و«فولاد» ودر درة فولادي باميان ودر غرب دره صوف بنام «فولادي» موجودند.[4] بلند ترین قلة رشته کوه بابا به ارتفاع 5140 متر بنام قلة شاه فولادی در بامیان بسیار معروف است. [5] مردم عوام ، پولادي را «پُولتِي» تلفظ مي كنند.
    بقول پي جي ميتلند: «قوم فولادي تا سال 1889م (1268ش) تعداد پنج هزار خانوار در هجيرستان و دو هزار شايد سه هزارخانوار در مالستان و هفت هزار يا هشت هزار خانوار در قسمت هاي مختلف سر زمين هزاره زندگي مي كردند.»[6]
    2- جِركه
    جِركه احتمالا به معني جُوركه باشد. جُوركه در گويش هزاره ها، بمعني جرأت وشجاعت است. «جِركَه تو» بمعني دلير و فهميده به كار مي رود، در مقابل«كم جُوركه» كه به معني كم جرأت است. توضيح اينكه: محدودة از بند بازو تا بند دست در زبان دري هزارگي «جُور» گفته ميشود. شاید«جُوركه» تصغير «جُور» باشد. جِركه تو يعني كسي كه داراي جور وبازوي توانا است و در جنگ ها و صحنه های زندگی توانا و شجاع است. بدین سبب اورا «جِرکه تو، جوركه تو» وشجاع مي گويند. بنا براين «جِركه» به معني «جرأت وشجاعت» خواهد بود.
    قوم جِركه امروزه بنام «جِرغَي» در قريه هاي «جِركه» و«پاي جِركه» در بين بهسود و ناور زندگي مي كنند.[7]
    3- جم كَيان
    جم کیان از دو کلمه جم و کیان ترکیب یافته است. در فرهنگ منتهي الارب واقرب الموارد «جَم» را به معني «بسيار» و «بسيار از هر چيز» ذكركرده اند، و «كيان» را در فرهنگ آنندراج و نفیسی «جمع کَي» وبه معني پادشاهان بزرگ آورده است.
    کَی « در اوستا، «کَوي» ياد شده. از گات ها (بخش قدیمه اوستا) برمي آيد که «کَوي» به معني پادشاه و امير و فرمانده است. در بند70 و71 زامياد يشت آمده است: « فرّ (شأن و شوكت) كياني را مي ستاييم. فرّي كه به کيقباد، کي اپيوه، کيکاوس، کي آرش، کي پَشين، کي بيارش، وبه کي سياوش تعلق داشت. و در بند 72 آمده: کيَانيان همه چالاک و پهلوان و پرهيزکار و بزرگ منش وچُست و بي باکند.»[8]
    تمام اوستا و شاهنامه ها از نام و نشان و تاریخ و داستان كيان وكيانيان پر است وحتي يكي از سوره هاي مهم اوستا (يشت19) بنام «كيان يشت» موسوم است. در این یشت نام تعداد زيادي از كيانيان ذكر شده است. در سورة ديگري از اوستا موسوم به «فروردين يشت» بيش از350 نفر از ناموران لشكري و كشوري كياني نام برده شده است. بيشتر شاعران پارسي نيز با احترام و حسرت واندوه از كيان وكيان زادگان ياد كرده اند. مانند:
    رفتند کَيان و دين پرستان / ماندهست جهان به زيردستان. نظامي.
    تاج کَيان بين كه کِيان مي نهند؟ / جاي کَيان را به کِيان ميدهند؟ خواجوی کرمانی.
    کَيا ن زادگان با جوانان من / که هر يک چنان چون دل و جان من. دقيقي بلخي .
    کجا آن يلان و کَيان جهان؟ / از انديشه دل دور کن تا توان.
    کياني نژادا شَها سرورا / جهان شهريارا و گُندآورا.[9]
    بپرسيد شان از نژاد کَيان / وز آن نامداران و فرخ گَوان
    که تاج کیانی کند آرزو؟ / تفُو بر تو ای چرخ گردون تفُو فردوسي.
    «کِريستِن سِن [10] و گروهي ديگر به استناد اوستا و داستان هاي ملي وديني معتقدند که تاريخ کيانيان واقعي است و بر مبناي اساطيري استوار نيست. پادشاهان اين سلسله را به اين ترتيب آورده اند: 1 - کيقباد (کيغباد). 2 – کيکاوس بن کيقباد. 3 – کيخسروبن سياوش بن کيقباد. 4 – کي لهراسب بن کي وجي بن کيمنش بن کيقباد. 5 –گشتاسب بن لهراسب. 6 – بهمن بن اسفنديار بن گشتاسب. 7 – هماي، بنابه روايتي زن و به روايتي دختر بهمن که پس از وي بر تخت نشست.8 - داراب اول‚ پسر هماي. 9 - داراب دوم، وي با اسکندر جنگ ها کرده و شکست خورد و در نتيجه سلسله کياني از بين رفت.»[11]
    امروزه چند منطقه در افغانستان به نام كَيان یاد میشوند.1- « درة كيان» در تاله و برفک، از غوربند گذشته نزدیک بغلان. در این دره، هزارگان شيعه اسماعيلي ساکن اند. در بغلان منطقة باستاني سرخ كوتل قرار دارد كه خرابه هاي كاخ عظيم نوشاد مربوط به شاهان كياني در آن باقي مانده است. اين آثار تاريخي بنام آثار باستاني سرخ كوتل در نزد هموطنان و باستان شناسان معروف است. نگارنده عكس هاي رنگي ومرغوب از اين آثار در اختیار دارم كه بسيار قابل توجه مي باشند. 2- قريه اي بنام «قرية كيان» در مركز منطقه بيري در ولسوالي گيزاو، درجنوب ورازگان واقع است، و بازار بيري در سر گردنة كيان قرار دارد. بیری که در اوستا بنام «بیارش» یاد شده وزیر کیخسرو بوده است. 3- قريه اي بنام كَيان درنزديك دره خودي, در حدود 24 كيلومتري جنوب مركز ولسوالي خدير، در ولايت دايكندي موجود مي باشد. 4- خاندانی پر جمعیت در میان قوم مسکه جاغوری و در وَرَس بامیان بنام «جَمَک» زندگی میکنند که به احتمال قریب به یقین این نام، سبک شده و تغییر یافته «جَم کیان» میباشد.
    5- جلال آباد ، قلعه فتح، خرابه های بنای «کَی» یا «ناد علی» در هیلمند نیز از جمله ویرانه های حزن انگیز کیانیان نیمروز است. [12]
    گفتنی است که: مردم هزاره به زن پير، كَيمَني (=كَيماني= بزرگ خاندان) مي گويند، و در داستان ها وافسانه هاي خود از واژة «كَيمَني» زياد استفاده مي كنند.
    4- هَژير
    واژه شناسی هجیر
    در فرهنگها واژگان هژير و هجير را به فتح «ها» و به ضم «ها» نوشته اند.
    الف: هُجیر و هُژیر (به ضم اول) را در فرهنگ لغت به معنی خوب و نیکو و زبده دانسته اند.[13] از جمله لغات فارسي که تاكنون « هاي» اوستايي خود را حفظ کرده، لغت « هُژير» است. هُژیر به معني هُوي اوستا مي*باشد؛ مانند کلمه هُويدا که به معني خوب*پيدا است؛ یا مانند كلمات خجسته و خرسند که در اوستا « هُوْجَسْتَ » و « هُورْسَنْتَ » مي*باشد.[14]
    شعراء پارسي نیز چون لغت نویسان، هژير و هجیر را به معني خوب و پسندیده به کار برده اند.
    به شاه جهان[15] گفت زردشت پير/ که در دين ما اين نباشد « هژير»
    که تو باژ (باج) بدهي بسالار چين[16] / نه اندرخور آيد به آيين و دين
    بترکان ندادهست کس باژ و ساو / به ايران نبُد شان همه توش و تاو. دقيقي بلخي
    دريغ آن سر تخمة اردشير / دريغ آن سوارِ جوانِ « هژير»
    جوان زن چو بيند جواني هژير / به نيکي نينديشد از شوي پير. بدايعي بلخي.[17]
    گفتنی است که هزاره*ها در محاورات روزمرة خود به جاي واژه خوب واژة «خُو» به کار می برند. مثلاً پدر به فرزند مي*گويد: اين كار را بكن خُو! فرزند در جواب میگوید: خُو. (يعني خوب است، انجام مي*دهم). هم چنین در گفتگوهای روزانه واژة «خُو خُو» (= بسیار خوب) را زیاد به کار می برند.
    ب: هَجیر Hajir (به فتح اول) بر وزن فقیر نام پسر قارن بن کاوه است که او را سهراب وقتی که به ایران میرفت در پای قلعه سفید در سبزه دار در جنگ زنده گرفت. [18]
    فرهنگ نفیسی هَجیر را نام پسر قارن پور کاوه و نام پور گودرز نوشته است. فرهنگ رشیدی و فرهنگ برهان (چاپ معين) هَجير و هَژير را پسر گودرز ضبط کرده اند که سهراب او را ... زنده گرفت. فیض محمد کاتب نیز هَجیر را پسر کودرز وزیر کیکاوس نوشته است.
    فردوسی در « داستان رزم سُهراب و هَجیر در سپید دژ» گفتگوی هجیر و سهراب سمنگانی در میدان نبرد را ، به صورت زیر به نظم کشیده است.
    هَجیر گفت:
    منم گُرد (دلیر) گیر آن سوار دلیر/ که روبَه شود نزد من نره شیر
    هَجیر دلیر سپهبد منم/ هم اکنون سرت را ز تن برکنم
    فرستم به نزدیک شاه جهان/ تنت را کند کرکس اندر نهان
    بخندید سهراب کین گفتگوی/ به گوش آمدش تیز بنهاد روی
    سهراب پس از حمله و نبردی چند، هجیر را زنده دستگیر کرده از او نام و نشان سرداران ایران کهن را پرسید.
    بفرمود تا رفت پیشش هَجیر/ بدو گفت کژ ی نیاید ز تیر
    چو خواهی که یابی رهایی زمن/ سر افراز باشی به هر انجمن
    از ایران هر آن چَت بپرسم بگوی/ متاب از ره راستی هیچ روی
    بدو گفت کز تو بپرسم همه/ ز گردن کشان، وز شاه و مِه
    همه نام داران آن مرز را / چو طوس و چو کاوس و گودرز را
    دلیران و گُردان ایران زمین/ چو کَستُهم (گژدم) و چون گیو با آفرین
    ز بهرام و از رُستم نام دار/ ز هر چَت بپرسم به من بر شمار [19]
    شهر قُرغان یا قلعة هجیرستان در دایه
    قوم هَجير که در نامه برازنده یکی از طوایف غرجستان شمرده شده است، در سرزمين هجيرستان تاریخی (به مركزيت دايه) در ولايت غزني ساكن بودند. در دایه مرکز هجيرستان تاریخی که در شمال مالستان قرار دارد، هم اكنون كوچيهاي ملاخيل و اكاخيل و... از قوم افغان ساكن هستند. امروزه در دایه غير از نام هجیرستان (ولسوالی اجرستان) و مقداري آثار مخروبه ، چيزي از قوم هجیر باقي نمانده است. باقی ماندگان هجیرها تا دوران جنگ شوروی، بر سرِ زمین پدری و اجدادی خود با تنگدستی برای مهاجران افغان دهقانی می کردند که سر انجام آنان هم به کویته پاکستان مهاجرت نموده اند.
    ملا فيض محمد كاتب ، شهر قُرغان در ولسوالي هجيرستان[20] را از بناهای هجير بن کودرز وزير كيكاوس دانسته و نوشته است: «پس از پايان جنگ سال هاي (1306- 1315) قمري در عهد امير عبدالرحمان بر ضد هزاره ها « برگد عبدالسبحان خان كشميري الاصل ملازم دولت علیة افغانستان که در علم هندسه و ریاضی فی الجمله مهارت داشت از پیشگاه حضور اقدس مأمور مساحت و پیمایش اراضی علاقة حجرستان و غیره شده... و غلام حیدر خان نبیرة سردار بختیاری خان هزارة غزنین را همراه او امر رفتن گشته اشارت رفت که... تا سنگماشه برساند و برگد عبدالسبحان خان... پس از اتمام کار معروض داشت که: علاقة حجرستان بسيار وسيع وهموار است. وشهر قُرغان از ابنية هجير بن کودرز وزير كيكاوس در اين واقع بوده، وحالا سنگري كه كرنيل محمدالله خان در دور افواج پادشاهي بر افراشته در نفس اين شهر است. وحجرستان بعينه مثل چهاردهي كابل ودر وسعت چند برابر ازآن بزر گتر میباشد. اما حال خراب و بی آب گردیده و به مثابة سراب شده. زیرا که قبل از دخول سپاه دولت از کثرت درختان سپیدار و چنار که هریک به اندازة سه ذرع و نیم سطبری و از ده تا دوازده ذرع ارتفاع داشته و قلاع این علاقه از وفور شاخ و برگ آنها به نظر در نمی آمده و افزونتر از دو لک درخت بزرگ را دارا بوده... همه از دستبرد سپاه قطع و بدون از بیخ دیگر نشانی از این درختها باقی نمانده و زراعات این کشتزار بزرگ تمام تلف و علف ستوران گشته است... اما چه سود که سرکردگان و افسران نا قابل جاهل در اهتمام آنها نپرداخته و همه را از مملکت بیگانه شناخته خراب ساختند و اگر چنانچه جزء مملکت خود می دانستند هر آئینه در تعمیر آنها کوشیده کار را بدانجا نمی کشیدند که مردم هزاره پس از مطیع و منقاد شدن مصدر اینگونه فتنه نمی گردیدند و از همین بی قانونی و کج خیالی منصب داران نادان بود که اکثر مردم هزاره به قتل رسیدند و ملک و قلعه و باغ و درخت ایشان تمام به غارت و تاراج رفت.»[21]
    صاحب طبقات ناصری/ سدة هفتم هجری/ در طبقه 17 در شرح زندگی سلطان غیاث الدین محمد سام غوری از قلعة هجیرستان نام برده است. اما مرحوم حبیبی که کتاب طبقات را زیر نظر دربار کابل چاپ نموده، متأسفانه کلمه هجیرستان را به «وجیرستان» تغییر داده است. صاحب طبقات می نویسد: «... چون سلطان غياث الدين سام عليه الرحمه در گيلان [نزدیک غزنه] برحمت حق (تعالى) پيوست، سلطان علاء الدين بتخت نشست، هر دو برادرزاده خود غياث الدين و معز الدين را فرمان داد، تا به قلعه وجيرستان محبوس كردند و اندك وظيفه جهت ما يحتاج ايشان تعيين كرد. چون سلطان علاء الدين (از دنيا) نقل كرد سلطان سيف الدين ايشان را از قلعه وجيرستان مخلص گردانيده و مطلق العنان كرد، غياث الدين در موافقت سلطان سيف الدين، بحضرت فيروز كوه مقام ساخت و معز الدين باطراف (به طرف) باميان بخدمت عم خود ملك فخر الدين مسعود عليه الرحمه رفت.» [22]
    سپس صاحب طبقات در شرح زندگی سلطان ابوالمظفر محمد (بن) سام قسیم امیرالمؤمنین افزوده است که: « ثقات چنين روايت كرده‏اند: كه چون سلطان علاء الدين حسين جهانسوز از دنيا نقل كرد، و سلطان سيف الدين پسرش بتخت غور بنشست، هر دو سلطا (نا) ن غياث الدين و معز الدين را كه در قلعه وجيرستان محبوس بودند مخلص فرمود، چنانچه در ذكر سلطان غياث الدين تقرير يافته است. سلطان غياث الدين در حضرت فيروز كوه آرام گرفت بخدمت سلطان سيف الدين، و سلطان معز الدين بخدمت عم خود ملك فخر الدين مسعود حسين باميانى بباميان رفت.» [23]
    از جمله شخصیتهای مهم سیاسی و مذهبی و اجتماعی معاصر که از سرزمین هجیرستان تاریخی برخاسته و شهرت جهانی یافته اند، میتوان بنام «آیت الله محمد اسحاق فیاض» بزرگترین مرجع مذهبی شیعه و «سلطانعلی کشتمند» صدر اعظم کاردان دوران حاکمیت حزب خلق و پرچم در افغانستان و «اکرم یاری» معروف به ستاره شرق و نظریه پرداز حزب شعله جاوید و بنام داکتر «سیماسمر» بانوی آهنین و ریس کمسیون مستقل حقوق بشر اشاره کرد. [24]



    [1] به منظور دانستن تفصيل وجزئيات اين اقوام به كتاب « هزاره وهزارستان» صص155تا207، نوشته غرجستاني و به « هزاره ها وهزارستان»، ليست نام اقوام صص49 تا 217، نوشته پي جي ميتلند، ترجمه اكرم گيزابي، وبه « مردم هزاره وخراسان بزرگ»، ليست صص127 تا 137» نوشته تقي خاوري، رجوع شود
    [2] لغت نامه دهخدا، ذیل پولاد.
    [3] در كتاب «تاريخ سيستان» چاپ بهار ذيل عنوان « نسبت بختيار الاسبهبد» نوشته: «بختيار بن شاه فيروز بن بزفرى [بُرزفرى، كه اصل لغت فريبرز باشد ] بن شير اوژن بن خدايكان بن فرخ به بن ماه خداى بن فيروز بن كرد آفرين [گودرز آفرين ] بن پهلوان بن اسپهبد بن مهر آزاد بن رستم ابن بولاد بن كان آزاد مرد بن رستم بن جهر آزاد بن نيرو سنج بن فرخ به بن داد آفرين ابن سام بن به آفريد بن هوشنگ بن فرامرز بن رستم الاكبر بن دستان بن سام بن نريمان بن كورنگ بن گرشاسب.» تاريخ ‏سيستان، چ بهار، ص8
    [4] به غرجستاني، هزاره وهزارستان صص155تا207) وبه ليست هاي موجود در (هزاره ها وهزارستان صص49 تا 217) از پي جي ميتلند، ترجمه اكرم گيزابي رجوع شود
    [5] نک: حسين نايل, ساختمان طبيعي هزارجات، صص79- 80) از افغانستان، از نشرات انجمن آریانا دایرة المعارف، چاپ کابل، 1334ش
    [6] پي جي ميتلند، هزاره ها وهزارستان، ترجمه اكرم گيزابي صص 121- 122 و 163.
    [7] به كتاب اكرم گيزابي، ليست قبايل بيسود، رجوع شود.
    [8] دکتر پورداود، يشت ها، ج2 ص346
    [9] گنداور يعني دلير و سلحشور(دهخدا)
    [10] دربارة كريستن سن در همين تأليف در بخش «شناسنامه منابع ونويسندگان» در قسمت خاور شناسان توضيح داده شده است. رجوع شود.
    [11] دهخدا، لغت نامه، ذیل كيانيان،. برای توضیح تاریخ کیانیان به يشت ها تأليف پورداود ج 2صص 207- 288 و به تاریخ بلعمی و طبری و حمزه اصفهانی و مروج الذهب مسعودی و کامل ابن اثیر وآثار الباقیة ابوریحان بیرونی و... رجوع شود.
    [12] نک: اسمیت، جغرافیای تاریخی سیستان، ترجمه دکتر حسن احمدی، ص 182
    [13] برهان قاطع، ذیل هجیر، / چ سنگی ایران / رشیدی/ نفیسی
    [14] ابراهيم پورداوود، گات*ها، ص 89
    [15] گشتاسب كياني
    [16] بلعمی گوید: «اندر کتاب تسمیت البلدان ایدون (چنین) است که سمرقند را آنوقت (عهد قباد بن پیروز ساسانی) چین خواندندی . تاریخ بلعمی تک جلدی ص976. چاپ ملک الشعراء بهار 1353ش.
    [17] به دهخدا ذيل هجیر و هژير و شوي رجوع شود.
    [18] برهان قاطع، ذیل هجیر، / چ سنگی ایران..
    [19] شاهنامه تک جلدی/ چ سنگی / عهد قاجار/ دار السلطنت تبریز/ 1275 ق/ کتابخانة بروجردی قم
    [20] مرحوم عبدالحى حبيبى در پیوستهای آخر طبقات، هجیرستان را بنام «اجرستان» در شمال غرب غزنی ذکر کرده و نوشته است: «ناى قلعتى بود. محبس غزنويان، كه در حبسيات مسعود سعد سلمان و در كتب ديگر تاريخى ذكر آن مى‏آيد و اكنون در اجرستان، شمال غرب غزنه بنام «نى قلعه» موجود است‏.» عبدالحی حبیبی، پاورقی، طبقات ‏ناصرى، ج‏1، ص:238 / چ تهران
    حبيبى در پیوست دیگر نوشته است: «گزيو... بغرب اجرستان (و جيرستان تاريخى) واقع است... درين مناطق كوهستانى و دره‏ هاى صعب المرور آثار و علايم ابنيه كهن تاكنون نمايان است.» عبدالحى حبيبى، پاورقی، طبقات‏ ناصرى، ج‏2، ص:342 / چ تهران
    [21] فيض محمد كاتب، سراج التواريخ ج3 ، قسمت دوم، ص32، چاپ 1370قم. ناشر: مرحوم شیخ رمضان علی محقق افشار
    [22] منهاج سراج جوزجانی، طبقات ‏ناصرى، ج‏1، ص:353 / چ تهران
    [23] منهاج سراج جوزجانی، طبقات ‏ناصرى، ج‏1، ص:395 / چ تهران
    [24] سلطانعلي كشتمند یکی از شخصیت های مهم سیاسی هزارگان در دوران معاصر و نخست وزير کاردان دوران حكومت طرفدار شوروی در افغانستان، خود را از قوم دايه و فولاد واز دربدر شدگان هجيرستان (دايه) دانسته و چنین مينويسد:
    «گذشتة زندگی خانوادگی من نیز به داستان دربدری هزاره ها در داخل و خارج افغانستان رابطه دارد . در دهة هشتم سدة نوزدهم میلادی در پی حوادث بزرگی که در سرتاسر هزارستان (هزاره جات) به وقوع پیوست، خانواده پدری ام مجبور به ترک خانه و کاشانة خود گردیدند . تا اینکه سالها بعد از پايان جنگ خانه برانداز امیر عبدالرحمن با هزاره ها (1881-1883م) در حوالی کابل اقامت گزیدند. اصلاً ایشان منسوب به هزاره های دایه و فولادی هستند که در سرزمین های آجرستان – هجرستان- متوطن بودند. در این سرزمین ها هفت صد قلعه مربوط به هزاره ها وجود داشته است که در جریان جنگ ها ، باشندگان اصلی آنها کشته و یا رانده شده اند و آن منطقه اکنون عمدتاً در تصرف قبایل ملاخیل و اکاخیل و تا حدودی در دست افراد قبایل دیگر قرار دارد. (سلطانعلی کشتمند، یادداشتهای سیاسی و رویدادهای تاریخی ج1ص34 . چ دوم ،2003م ،کابل ، پایگاه انتشارات میوند.)
    من در بهار سال 1935 میلادی ، در قلعه ای موسوم به «سلطان جان» در چهاردهی کابل متولد شده ام من كه دهقان زادة واقعي بودم در آغاز سرو كارم با كشت و كار دهقاني بود. (سلطانعلي كشتمند، یادداشت های سیاسی ،ج1، ص38)
    قلعة سلطان جان در حدود 20 کیلومتری غرب شهر کابل از دور مانند کوه بچه ای خاکستری رنگ در وسط یک جزیره ی سبز به نظر می آمد . قلعة سلطان جان خود نمایانگر یک دورة فتودالی بوده است زمانی تمام زمین های اطراف قلعه، متعلق به سلطان احمد، معروف به سلطان جان بوده است... بهترين قسمتهاي زمينها هنوز (1950م) بدست یک تن از نواده های وی موسوم به شیر احمد، باقی مانده بود... شیراحمد معروف به «سردار» از نواده های سلطان احمد مربوط به خانوادة امیر حبيب الله بود. (سلطانعلي كشتمند، یادداشت های سیاسی ،ج1، ص40 و41) شیراحمد را که اعضای خانواده و دوستان وی «شیرآغا» و دیگران سردار صاحب می نامیدند. مردی عیاش مشرب ، خوشگذران و ظاهراً شیرین زبان بود. شیر احمد نیز چند حویلی بزرگ بر در بر در باغ علیمردان و شهر نو خریده بود . در قلعة سلطان جان ، نزد وی خانواده های شیک پوش با گادی های مجلل در بهار و تابستان بخصوص شام های پنجشنبه و روزهای جمعه می آمدند و بی باک در باغ ، بساط عیش و نوش می گستردند. (سلطانعلي كشتمند، یادداشت های سیاسی ،ج1، ص42)

    شیراحمد گاهی چهره ی مغرور و گاهی خوش برخورد داشت . خیلی خوب به یاد دارم که باری وی به من به مناسبتی در قلعه گفته بود که :«هزاره را مانده و درس خواندن». او پس از قیام سال 1978 م که من وزیر پلان بودم گفت: «جای خوشی و خوشبختی بزرگ است که فرزند قلعة خودمان را به این مقام می بینم.» او یکبار دیگر پس از آنکه من از زندان حفیظ جان به سلامت برده و صدر اعظم بودم در حالیکه خیلی شکسته و تقریباً نابینا شده بود نزدم آمد و خیلی ها اظهار خوشی کرد. من خیلی به گرمی از وی استقبال کردم . وی دعای نیک کرد و رفت و گفت: «اگر کارم بند شد بار دیگر می آیم » ولی دیگر نیامد و پس از چندی وفات کرد .
    علاوه بر خانواده ی شیر احمد ، در حدود بیست خانواده ی دیگر در قلعة سلطان جان به سر می بردند که اکثراً دهقانان بی زمین و کم زمینی بودند . اغلب این خانواده ها از لحاظ ملیت، هزاره بودند و صرف دو خانواده ی تاجیک در آنجا بسر می بردند . از جمله، خانواده های پدری من از دو نسل به آن سو در آنجا متوطن بود. پدرم مانند پدرکلان و نیکه هایم دهقان پیشه بود. پدر و مادرمان خیلی علاقه مند بودند که علی رغم دشواری های مالی و دوری راه ، فرزندان ایشان تحصیل نمایند چنانکه به همت ایشان امکان پذیر گردید که من ، برادران (پنج برادرم) و خواهرانم (دو خواهر) و همسرم همه تا درجة لیسانس و بالاتر از آن تحصیل نماییم .»( سلطانعلي كشتمند، یادداشت های سیاسی ،ج1، ص47)
    آیت الله محمد اسحق فیاض یکی از بزرگترین مراجع تقلید شیعه در عصر حاضر، از سرزمین هجیرستان تاریخی است. وی درشیرداغ مالستان تولد یافته و در مسکه جاغوری بزرگ شده است. به گفتة اهل خبره، آیت الله خوئی در حین مرگ خود آیت الله فیاض را تنها مرجع اعلم شیعه پس از خود گفته است. خوئی در اول کتاب «محاضرات» نوشته فیاض، از وی به عنوان «عَضُدِی» (بازویم) و «قُرتُ عَینی» (نور چشمم) یاد کرده است. آیت الله فیاض تنها فرد شایسته یی بود که پس از مرگ استادش آیت الله خویی به جای وی بر کرسی استادی نشست. فیاض به دلیل اعتقاد و وابستگی عمیق و موروثی خود که نسبت به معارف اهل بیت پیامبر(ع) داشت، از معدود علمای شیعی است که در اختناق بار ترین دوره (عصر صدام حسین) در نجف مانده و نگذاشت چراغ حوزه علمیة شیعه در نجف خاموش شده و مردم از فیض علوم آل محمد (ع) محروم گردد. هم اکنون در عراقِ پس از صدام که شیعیان فرمانروای کشور خود شده اند ، فیاض در نجف اقامت دارد.منبع:فاضل کیانی وبلاگ جاغوری



    یادش بخیر این صحنه های توتن سواری در دریاچه مقدس هامون


    سیستونی مشمه وه جز خودخا کسِِِ ره نداره/دس خه بل در دس مه نو بگک یا علی

  2. کاربر روبرو از پست مفید سیستانیها سپاس کرده است .

    هامون (یکشنبه ۰۱ تیر ۹۳)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. اقوام و طایفه های سیستان؛سیستانیان و ریشه های قومی و سرزمینی
    توسط جهانتیغ در انجمن اخبار سیستان وسیستانیها
    پاسخ ها: 91
    آخرين نوشته: جمعه ۱۴ دی ۹۷, ۲۳:۵۵
  2. افتخارات سیستانیها,سیستانیها تنها قومی که سب مولای متقیان حضرت علی(ع) نکردند
    توسط سیستانیهای گلستان در انجمن سیستانیها,سیستان زادگاه نخستین ها؛ افتخارات سیستانیها
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: جمعه ۱۱ مرداد ۹۲, ۱۳:۵۰
  3. ویژگی های قومی مردم سیستان ازدیدگاه زکریای قزوینی
    توسط ناصرپودینه در انجمن اقوام و مذاهب استان
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: یکشنبه ۱۲ خرداد ۹۲, ۲۳:۵۹
  4. شهر زرنگ (سیستان)درگذر تاریخ,تاریخ سیستان وسیستانیها
    توسط ته کر در انجمن سیستان کهن؛ سیستانیان باستان
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: یکشنبه ۲۰ آذر ۹۰, ۲۰:۳۵
  5. قیام 19بهمن سیستانیان نقطه عطفی در تاریخ سیستان وسیستانیها
    توسط تکری در انجمن گوناگون از سیستان وسیستانی ها
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه ۰۸ آذر ۹۰, ۲۲:۱۵

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •