آیا می دانید ؟
بنیادنیمروز در شبکه های اجتماعی مثل تلگرام و..با شماره های 09360876222 و در خدمت شما دوستان وهمراهان عزیز09214708191
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: داستان های عاشقانه سیستانی,داستان زال ورودابه

  1. #1
    کاربر ســایت مدال ها:
    Master Tagger

    تاریخ عضویت
    ۹۱-دی-۲۵
    نوشته ها
    2,085
    امتیاز
    18,642
    سطح
    86
    Points: 18,642, Level: 86
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 208
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveCreated Blog entry10000 Experience PointsVeteran
    نوشته های وبلاگ
    26
    سپاس ها
    5,762
    سپاس شده 4,124 در 1,467 پست

    داستان های عاشقانه سیستانی,داستان زال ورودابه

    زال و رودابه سر لوحه داستانهای عاشقانه پارسی

    داستان های عاشقانه الزاما در دنیای واقعی رخ نداده اند و ممکن است با الهام از یک واقعیت کوچک در بیرون، در ذهن نویسنده و یا شاعری آرایش یافته و پرداخته شده باشند. البته به نظر خود من، نظیر هریک از این داستان ها بارها و بارها در بین آحاد بشر اتفاق افتاده است که همه آنها می توانسته اند سناریوی یک شعر زیبا و یا یک رمان جذاب را تشکیل دهند. از هر چند هزار قصه یکی به تصویر کشیده شده است. شما هم می توانید قهرمان یکی از این قصه ها باشید.

    و اما این بار به داستان زال و رودابه که سرلوحه داستان های عاشقانه فارسی در شاهنامه است می پردازیم. چکیده داستان از زبان استاد " محمد علی اسلامی ندوشن" چنین است:

    زال، پسر سام سپهسالار ایران در زمان منوچهر است. رودابه (به معنی فرزند رخشان)، دختر مهراب کابلی، شاه کابلستان است. ایران با مهراب میانه خوبی ندارد، زیرا او را نبیره ضحاک می شناسد ولی او در حال مطیع و باجگزار ایران است. زال از جانب پدرش سام مامور می شود که بازدیدی از کابلستان داشته باشد. بدانجا می رود و مهراب به دیدار او می شتابد. برازندگی زال چشم شاه کابل را می گیرد و چون به خانه باز می گردد، با آب و تاب برجستگی های جوان ایرانی را می ستاید. دخترش رودابه، با شنیدن آن، نادیده عاشق زال می شود. از سوی دیگر زال نیز از پرستاران خود وصف رودابه را می شنود و او هم نادیده به او دل می بندد. این عشق دوگانه که از طریق شنیده ها به دست آمده چنان خروشان است که باید همه موانع را از سر راه بردارد. سام و منوچهرشاه با آن مخالف اند زیرا نمی خواهند که یک ایرانی بلندپایه با خانواده ای پیوند کند که خون ضحاک تازی در بدن دارد. مهراب نیز به نوبه خود با آن موافق نیست، زیرا بیم دارد که با این وصلت سرزمین او یکسره به تصرف ایران در آید. در این حین دیداری میان زال و رودابه دست می دهد. پافشاری آنان در عشق خود، و پایمردی سیندخت مادر رودابه موجب می گردد که مانع از پیش پا برداشته شود و هم دربار ایران و هم مهراب کابلی به آن رضا بدهند. پیشگویان پیش بینی کرده اند که از این وصلت پسری بدنیا می آید که پهلوان اول جهان و نگهبان ایران خواهد بود.

    در ان داستان صحنه های زیبا و رنگارنگی وجود دارد. اجازه دهید فقط به دو صحنه از این داستان اشاره نمایم:

    صحنه اول: مهراب که به دیدار زال شتافته بود بر می خیزد و می رود. زال نزد مهتران از یال و کوپال مهراب تعریف می کند. یکی از مهتران به توصیف رودابه دختر مهراب می پردازد:




    یکــــی نامــــــدار از میــــــان مِهـــــــان چنیــــن گفت کِــای پهلــــوان جهــــان

    پس پـــــرده او یکـــــی دختـــــر است که رویش ز خورشید روشن تر است

    ز ســـر تا به پایش بـــه کـــردار عــــاج بــــه رخ چون بهــار و به بالا چـو ساج

    برآن سِفت سیمین دو مشکین کمــند سرش گشتـــه چون حلقــه پای بنـــد

    رخـــانش چـــو گلنـــــار و لب نــــاردان ز سیمیــــن بـــرش رستـــه دو ناروان

    دو چشمش به سان دو نرگس به باغ مـــــژه تیـــرگــــی بُـــــرده از پـَــــرّ زاغ

    دو ابـــــــرو به ســـان کمـــان طِــــــراز برو توز پوشیــــده از مُشـــک و نـــــاز

    اگـــر مــاه جــوئی همـــه روی اوست وگـر مشک بوئی همه مـــوی اوست

    سر زلف و جَعـــدش چو مِشگیـن زره فکنــــده اسـت گوئــی گِـــره بر گِـــره

    دَه انگشت بر ســـان سیمیـــن قلــــم بر او کـــرده از غالیـــــه صــــد رقـــــم

    بهشتی است ســر تا ســر آراستـــــه پـُـــر آرایــش و رامــش و خواستـــــــه

    تـــو را زیبــــد ای نامــــــور پهلـــــــوان کــــه ماننــــد مـــاه است بــر آسمــان




    صحنه دوم: زال و رودابه عاشق یکدیگر شده اند، ولی هنوز همدیگر را ندیده اند. زال شبی به دیدار رودابه می شتابد و از او می خواهد چاره ای سازد تا یکدیگر را ببینند. رودابه در بلندای قصر است و زال در پای پنجره. زال و رودابه با هم سخن می رانند:

    چــه مایــه شبان، دیــده انــدر سَماک خروشــان بـُـدم پیش یــــزدان پــــاک

    همـــی خواستــــم تــا خـدای جهـــان نمایــــد بــه مـن رویت انـــــدر نهـــان

    کنــون شــــاد گشتــــم بـــه آواز تـــو بدیـــن چـــرب گفتـــــار بــا نــــاز تـــو

    یکـــی چـــــاره راه دیـــــــدار جــــــوی چو باشی تـو بر بـاره و مـن به کوی

    پریـــــروی گُفــتِ سپهبَـــــد شنــــــود ز ســر شَعـــر گلنــــار بگشــــاد زود

    کمنــــدی گشـــاد او ز ســـرو بلنـــــد کس ازمُشــگ زانسان نپیچد کمنــد

    خَـــم انـــدرخَـــم و مـــار بــرمـــار بَـــر بـــرآن غَبغبـــــش تـــار بر تـــار بـَــــر

    فـــروهشت گیســـو از آن کـنگــــــره که یازیــد و شـد تــا بدیـن یکســـره

    پس از بـــــاره رودابــــــــه آواز داد که ای پهلـــوان بچــــه گُـــردزاد

    بگیـــر این سـر گیســو از یک سویـم ز بهـــر تـو بایـــد همـــی گیســـویــم

    بدان پــرورانیـــــدم ایــن تـــــــار را کـه تـــا دستگیــــری کنـــــد یـــــار را

    نگـــه کــرد زال انـــدر آن ماهــــــروی شگفتی بماند انــدر آن روی و موی

    بسائید مشگیــن کمنــدش به بــوس که بشنیـد آواز بوسش عــروس

    چنین داد پاسخ کـــه این نیست داد چنین روز، خورشیـــد روشــن مبــاد

    که من دست را خیــره بر جان زنـــم بــراین خستـــه دل نوک پیکـان زنــم

    کمنــــد از رهـی بستــــه و داد خــم بیفکنــــد بــــالا ، نــــزد هیــــچ دم

    بــه حلقـــه در آمـــد ســر کنگــــــره برآمــــد ز بـُــن تا به ســـر یکسره

    چــو بــر بام آن بـاره بنشست بـاز بیامــد پریــــروی و بــردش نمـــاز

    گرفت آن زمان دستِ دَستان بدست برفتنــــد هــر دو به کـــردار مَست

    داستان های شاهنامه,داستان های عاشقانه,داستان زابلی,اسوکه زابلی,زال ورودابه

    یادش بخیر این صحنه های توتن سواری در دریاچه مقدس هامون


    سیستونی مشمه وه جز خودخا کسِِِ ره نداره/دس خه بل در دس مه نو بگک یا علی

  2. کاربر روبرو از پست مفید سیستانیها سپاس کرده است .

    هامون (یکشنبه ۲۲ تیر ۹۳)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه ۱۶ شهریور ۹۲, ۲۳:۰۸
  2. داستان عاشقانه سیستانی,عشق دختر حاکم به تیمورلنگ
    توسط سیستانیهای گلستان در انجمن داستان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۰۱ اردیبهشت ۹۲, ۱۵:۵۴
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۱۷ شهریور ۹۱, ۱۵:۰۴
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۱۹ خرداد ۹۱, ۱۴:۲۵
  5. داستان عاشقانه سیستانی
    توسط ali در انجمن داستان
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۲۵ اسفند ۹۰, ۲۳:۴۳

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •