حیدر بیک و صنمبر
در زمان شاه عباس او بر تخت نشسته بود ، به گردش آمد با یارانش . دید عجب آهوی خوبی است آهویی پر خط و خال بود . گرفتار بر آهو شد . لشکر را جمع کرد گفت این آهو را بگیرید . دایره بزنید و این آهو از روی سر هرکس که فرار کند باید او این آهو را بگیرد . چون آهو ملائکه بود با خودش گفت از روی سر کدام بیچاره فرار بکنم مگر او می تواند من را بگیرد ؟
از سر خود شاه عباس فرار کرد . شاه عباس می خواست روانه بشود و دنبال آهو برود ، حیدر بیک گفت تو نرو من میروم پشت سر این . حیدر بیک به دنبالش راه افتاد . آهو از چشم حیدر بیک گم شد . حیدر بیک در همین زمان یک خیمه را دید . این خیمه داخل صحرا و دشت بود . اسب خودش را به آن طرف هی کرد رسید به در خیمه ... بدید رو تا دختر را ، یکی کلفت دیگری بود . شاهزاده به کلفت خود گفت که یک شال ( فرش ) را برای حیدر بیک بیرون پهن کند . شال پهن شد و حیدر بیک نشست . حیدر بیک پرسید که اهل کجایی ؟ شاهزاده به کلفت خود دستور داد که فرش را جمع کند . خیمه و وسایل خودشان را بار اسب کردند و به راه افتادند . حیدر بیک سوار اسب شد و دختر هم سوار اسب شد . حیدر بیک دختر را کمند می انداخت ، گرفتار بر دختر شد . حیدر بیک نقاب گرفته بود . دختر عاشق حیدر بیک نبود . بالای اسب با هم دعوا می کردند . دختر آنرا بار خطا کرد و گفت که ای پهلوان تنگ ( نخ زین ) اسب تو باز است . حیدر بیک سرش را پایین کرد تا نگاه کند که آیا راست می گوید یا دروغ . دختر شمشیر را زد بر سر او ، حیدر بیک مجروح شد و نقاب صورتش پاره شد . دختر با خودش گفت این عجب جوانیست که من او را زدم . دختر اسب خودش را هی کرد و نوکر خود را رساند و به او دو دانه قیمتی داد و گفت اسم و نسب این جوان را بپرسی و اگر از اسم و نسب من هم پرسید به او بگویی و دوا داد که بر سر او ببندد . بعد همین بود که نوکر دختر امد و دوا را داد و بر سر او بست و از اصل و نسب حیدر بیک پرسید و حیدر بیک نیز از اصل و نسب دختر جویا شد .گفت اسم این دختر صنمبر و پدر او قاضی کشمیر است .

حیدر مئزدک ، از دل نمئزه / صنمبر مئزدک مردانه مئزه
صنمبر دختر قاضی کشمیر / رُخش مانند خورشئد جهانگیر

دختر رسید به شهر پدرش و حیدر بیک هم به شهر خودش رسید . احوال دادند به شاه عباس که حیدر بیک برگشته است با لشکر و سپاه ، پیشواز کردند. گفت چطور است که به سرت دستمال بسته ای ؟ حیدر بیک تمام احوال را برای شاه عباس تعریف کرد و شاه عباس به او گفت که لشکر و سپاه را ببر و جنگ و دعوا بکن و دختر را بردار و بیاور . اما حیدر بیک خودش تنهایی رفت به شهر دختر . رفت شمال شهر ، خانه ی یک پیرزالی و دختر را شوهر می دادند . پسر عموی کچل دختر بود . صدای دهل و ساز همه جا بود . حیدر بیک از پیرزال پرسید که این همه سر و صدا برای چیست ؟ جواب داد دختر قاضی ازدواج می کند . گفت آیا می توانی مرا پیش دختر ببری ؟ جواب داد که اگر ریش و سبیل خود را تیغ بزنی می توانم ببرم . حیدر بیک گفت :

اگر رئش و بروت خود تراشو / خجل مثل ِ زنه پئش ِ تو باشو

با پیرزال گفت که این دو دانه قیمتی را بردار و پیش صنمبر ببر . پیرزال دو دانه را پیش دختر برد . دختر وقتی دو دانه را نگاه کرد با خودش گفت اینها که مال خود من است . جواب داد : کار از کار گذشته است . پیرزال به حیدر بیک گفت که چه گفته است دختر . او گفت پس من را آنجا ببر . جیدر بیک لباس زنانه پوشید و به راه افتاد . آنجا که رسیدند پیرزال با صدای بلند گفت کنار بروید که نوه من امده است . حیدر بیک داخل شد دید بخاری است ، داخل همان بخاری شد و تمام جوانان محل را پول و خرما داده بود که هر وقت داماد را از حمام آوردند ، همه با هم دست بزنید و بگویید :
برو باش و برو باش و برو باش / برو پسمانده ی ترک قزلباش
کچل خیلی عصبانی شده بود که جوانان این حرف را می گفتند . بعد عروس و داماد را به حجله بردند . کچل دختر را چوب می زد و دختر را چوب های داماد ، بسوخت و آواز سر داد :

الا حیدر تو نامرد در کجایی ؟ / بیا نو بنگر وه روز بئنوایی
چرا در سُم اسب تو نمردو ؟ / که الوون تره وه گور نبردو

سخن از گوش حیدر بیک اثر که / چو آتئش از بخاری سر به در که

چون سخن دختر به گوش حیدر رسید گفت :

چه می خواهی ای جان صنمبر ؟ / صنمبر گفت : بزن بر سر این قهوه مادر
بزن بر گردن این لات ... / تمام جون منه کرده خونی

همین بود که حیدر بیک از بخاری بیرون آمد و داماد را کشت . هر کدام یک اسب سوار شدند و به راه افتادند . لشکر پدر دختر پشت سر آنها بود . خلاصه حیدر بیک تمام لشکر را بقتل رسانید . دختر همراه حیدر بیک به شهر حیدر بیک می رفتند . حیدر بیک با دختر گفت که آنجا رسیدی ، شاه عباس از تو می پرسد ، که من را می خواهی یا حیدر بیک را ؟ و تو بگویی که خدا زحمت هیچ کس را بیهوده نکند . القصه رسیدند به شهر شاه عباس . احوال دادند گفت با لشکر و سپاه پیشواز بکنید . شاه صورت خود را به سوی دختر کرد و از او پرسید من را می خواهید یا حیدر بیک ؟ دختر همان جواب را داد که جیدر بیک به او گفته بود . بعد شاه عباس گفت تو دختر این دنیا و آن دنیای من هستی . هفت شب و هفت روز دهل و ساز کردند و صنمبر با حیدر بیک ازدواج کرد .


البته به نظر من ، این داستان ، سیستانی اصیل نیست بلکه یکی از داستان های بومی منطقه شرق ایران است که در نقالی ها سینه به سینه حفظ گشته است ... باری با توجه به نوع ابیات ، نوعی نقالی به شمار می رودساراینیکورن تالارگفتمان ...آسوکه صنمبر,اسوکه زابلی,اسوکه سیستانی,داستان های عاشقانه زابلی,