اوضاع سیاسی سيستان
ازعهد حکومت ملک حمزۀ کیانی تا تاج گذاری ملک محمودکیانی درمشهد (از1600-1727م)
یکی از طوایف نامدار وصاحب تاریخ دیرینه در سیستان، طايفه کيانی است. در کتاب اوستا،درفقرات ۶۶- ۶۹ يشتها، از خاندان کيانی مکرر ياد شده و سيستان و پيرامون درياچۀ هامون وطن اصلی خاندان کيانی معين شده است. درفقره ۶۶ زامیاد یشت چنین میخوانیم: « فّـــرکیانی، از آن کسی است که شهریاری وی از آنجای که رودهیرمند دریاچه کیانسی(هامون) را پدید میآورد، برخاسته است."
دراین فقره صریحاً سلطنت سلسله کیانی اراده شده وسیستان وپیرامون دریاچه هیرمند وطن اصلی خاندان کیانی معین شده است. بنابرين ترديدی نيست که کيانيان از جمله قديمترين ساکنان آريائی هستند که در نخستين مرحلۀ مهاجرت آريائيها از شمال به جنوب در حوزه دلتای رود هيرمند( سيستان) ساکن شده اند و دراينجا شالودۀ سلطنت و زندگی شهر نشينی را بنياد گذاشته اند و از اينجا روزگاری سراسر افغانستان و ايران را اداره ميکرده اند و بخش عمده کتاب شاهنامه، وقف شرح شأن و شوکت سلطنت خاندان کیانی ( ازکیقباد تا کی گشتاسپ پذیرنده وحامی دین زرتشت) شده است. 
 در دورۀ اسلامی، تمام و يا بیشتر شاهان و امرائی که درسيستان حکومت کرده اند، خود را بخاندان معروف کيانی منسوب کرده اند. گذشته ازعهد صفاری تا عهد سامانی و غزنوی و دوره سلجوقی تا دوره مغول وعهد تيموری و پس از آن درعهد صفويان ، سيستان بطور کلی در تيول اين خاندان قرار داشت. و آخرين مرد سياسی اين خاندان در ربع اول قرن هجدهم میلادی، ملک محمود سیستانی کیانی است. سیستان از قدیم ترین ازمنۀ تاریخی تا اواخر قرون وسطی به سبب داشتن رودخانه های متعدد وزمین های زرخیز وفراخ دامن یکی از معمورترین وسرسبز ترین نقاط کشور بود، ولی پس ازیورش تیمورلنگ برآن سرزمین در سال ١٣٨٣ ميلادى (که 20 سال قبل از آن در حمله نخست به سيستان زخمى و لنگ شده بود واز آن ببعد به تیممورلنگ معروف گشت)، وفتح کُرسى آن (زرنج) نه تنها عوام الناس را از دم تيغ بيدريغ گذراند، بلکه براى نشان دادن حد اعلى خونخوارى و سفاکى خود امرکرد تا تمام بندها وسد هاى آب را که برهيرمند بنا شده بود، نابود گردد. باشد که مردم آنجا مستاٌصل گردند تا ديگر توان مقاومت و پايدارى در برابر او و بازماندگانش را باز نيابند. از آن به بعد ديگر سيستان روى خوشبختى را نديد. خراب و خرابتر شد و از عمران افتاد و ديگر رونق و شکوه پارينه را باز نيافت. در دوره صفويه نيز بر اثر هرج و مرج حکمرانان قزلباش و تاخت و تاز اقوام اوزبک سيستان روز تا روز خراب تر شد و مردم آن پريشان حال و بتدريج پراگنده شدند. پس از تخريب زرنج توسط تيمورلنگ، قلعه فتح به عنوان کُرسى سيستان، مرکز ادارى و سياسى و تجارتى سيستان قرار گرفت و تا دویست و سى سال بعد، از رونق و شکوه خاصى برخورداربود. ساختمانهاى شکوهمندى دراطراف قلعه فتح ساخته شده بود که محل تدريس علوم دينى و شريعت اسلامى بود و در آن دانشمندان نامور علوم اسلامى از هرات و شيراز و از خود سيستان به تدريس و تعليم دانش آموزان مى پرداختند. جى.پى. تيت عضو هيات حکميت سيستان در ١٩٠٣ با دسترسى به يکى ازآثار ناياب تاريخى در مورد سيستان بنام «شجرة الملوک» ياد آور مى شود که" تعداد اساتيد مدرسۀ "سرخ گنبد" به يکصد و هشتاد نفر مى رسيد که از والدين طلاب سالانه علاوه بر شهريه، يکصد خروار غله بوزن تبريز و دويست تومان نقد در يافت ميکردند. اين مدرسه معروف بود به مدرسۀ ملا شاهى که گويا ملا امام شاه يا ملک حمزه کيانى بوده است. تيت مورخ انگلیسی اضافه ميکند که ملک حمزه کيانى عهده دارحکومت سيستان از ١٠٢٨ـ ١٠٥٥هجرى برابر با ١٦١٨ـ١٦٤٥م بود. اراضى وسيعى به اين مدرسه و مدرسه ديگري که در محل معروف به«حوض» در شمال قلعه پلنگى بنا شده بود وبنام مدرسه ملک حمزه مشهور بود وقف کرده بود. ملک حمزه کيانى فرزند ملک جلال الدین محمودکیانی( دوران حکومت 1589- 1618م) بود که دوران جوانی او درکنارپدرش در مبارزه برضد یورشگران اوزبکان ماوراء النهرگذشت و بعد از قتل پدرش از سوی مهاجمان اوزبک، ازجانب شاه عباس اول بحکومت سیستان منصوب شد. ملک حمزه کیانی از شخصيت هاى ملى سيستان در سخاوت بخشش و نان دهی و نيز در عرصه فرهنگ و ادب و شعر و راز و رمز مملکت دارى شهرت بسزايى داشت و پس از مرگش مدتها مزار او که در داخل گنبد سرخ قرار داشت، مورد احترام و ارادت خاص مردم سيستان بود. عصر اين ملک فراخ دست را عصرامن و امان ناميده اند. تيت مورخ انگلیسی، مساحت کشت و عدۀ کشتکاران ملک حمزه را تشريح کرده، مينگارد که از قلعۀ فتح به استقامت شمال شرق تا قلعه چگينى که اراضى دشت اميران صاحب(دشت امیرمعن درست است.س) و قلعه چهل برج و نوکين کلات(قلعه جديد) و قلعه سرخ و قلعه چخانسورک را نيز شامل ميشد، دو هزار پا گاو (هر پا گاو معادل چهار هکتار زمين بود که بوسيله ٦ يا ٧ نفر کشت ميشد) مشغول کار زراعت بودند. در امتداد انهار" زرکن" و "زورکن" که از پشت قلعه چگينى عبور ميکرد و بسوى دشت « پوست گاو» امتداد مى يافت، يکهزار پاگاو، بکار کشاورزى مى پرداختند که قسمأ از نهر خاشرود آب ميگرفتند. در دست چپ رود خانه هيرمند ، در ناحيه "تراقون" و "حوض دار" که از رود بيابان آبيارى ميشد، هزار پا گاو و در جنوب هيرمند در ناحيه خان نشين يک هزار پا گاو، بکار کشاورزی گماشته شده بودند. بدين سان ديده مى شود که مردم سيستان در پناه امنيتى که اين ملک کيانى فراهم آورده بود، چگونه به کار عمران و آبادى سر زمين خويش مشغول بودند و روزگار نسبتأ آرامى را از سر ميگذراندند. ولى متاسفانه اين آرامش و امنيت دير نپاييد. و ملک حمزه کيانى با بد انديشى در باريان سود جوى شاه صفوی مواجه گرديد و به وى خاطر نشان ساختند که در دربار اصفهان اين انديشه بوجود آمده که سر سازش و مماشات با حکمران مغولى قندهار دارد، پس براى اطفاى غضب شاه صفى بايد مخالفت خود را با حکمران مغولى هند آشکار نمايد. واقعيت اين بود که بر اثر ظلم و استبداد شاه صفى، عليمردان خان حکمران صفوى قندهار،از حکومت ايران بيزار گرديد و قندهار را در ماه مارس ١٦٣٨م =١٠٤٨ق به قتيچ خان فرمان دار مغولى هند واگذار شد. عليمردان خان در سال١٦٣٩ حکومت کابل را ازشاه جهان امپراتور هند گرفت و اين همان مردى است که بقول غبار ، بازارمنقش چارچته کابل و باغ عليمردان را بنا نهاد. بعدها اين بازار با ستونها و سقف منقش خود از جانب انگليسها به انتقام خون مکناتن که در آنجا نعش او به نمایش گذاشته شده بود،به آتش کشيده شد. حکمران قندهاراز همان اول مايل به نفوذ امپراتورى مغولى هند در سيستان بود و بنابراين بناى مکاتبه و دوستى با ملک حمزه خان کيانى را گذاشته بود. مگراز مدتها قبل ملک عبدل قندهاری که بر اراضى وسيعى ميان خواجه على و خان نشين تسلط داشت، ملک حمزه کيانى را براى حمله بر متصرفات حکومت مغولى قندهار تشويق و تر غيب مينمود، اما ملک حمزه حاضر به اغوا و اقدامى خشونت انگيز نميشد. ولی خطرى که از جانب در بار صفوى اورا تهديد ميکرد، سر انجام تصميم گرفت نظر ملک عبدل را به منصه اجرا گذارد. در پاييز سال ١٦٣٩م(=١٠٤٩ق) ملک حمزه کيانى در سواحل هير مند سپاهى گرد آورد و بر متصرفات حاکم قندهار که از جانب شاه جهان، امپراتور هند در آنجا حکمروايى ميکرد، حمله برد. در آغاز حمله، خان نشين واقع در هير مند سفلى سقوط کرد و به تصرف نيروهاى ملک حمزه و ملک اودل قندهارى در آمد. بزودى حکمران مغولی هند دست به حمله متقابله و تلافى جويانه زد و سپاهيان زبدۀ هندى که با ساز و برگ برتر جنگى مجهز بودند، پس از نبردى سخت، ملک حمزه کيانى و ملک اودل(عبدل) قندهارى را مجبور به شکست و عقب نشينى کردند. ملک حمزه و ملک عبدل به قلعه فتح عقب نشستند و جنگ حصار را ادامه دادند. نيرو هاى هندى پس از تصرف مجدد خان نشين به داخل سيستان رخنه کردند و محلات ميان خان نشين تا قلعه فتح را غارت نمودند و براى انتقام کشى از سيستانيان « بند بلواخان» را که عمده ترين سر بند(سد) سيستان شمرده ميشد و آبيارى کلي سيستان بدان وابسته بود، به آب دادند و پس از تخريب تمام شبکه های آبيارى در سيستان به موطن خود مراجعت کردند. گزارش نتايج اين عمليات موفقيت آميز سپاهيان هندى بر طبق نوشته«تيت» در ٢٣ دسمبر ١٦٣٩ به شاه جهان امپراتور هند عرضه گرديد و ملک عبدل يا (اودل) به عنوان محرک اين غايله تنبيه شد. تاثير اين شکست بر ملک حمزه خان کيانى چنان گران آمد که از غم و غصه آن بيمار و زمينگير گردید و اين مريضى تا زمانى بطول انجاميد که از جهان در گذشت (١٠٥٥ هجرى برابربا ١٦٤٥م). ملک حمزه را در صحن مدرسۀ دولتى که خود بنياد گذاشته بود دفن کردند و مقبره او به عنوان زيارت، سالهاى زیادی مورد ارادت و اخلاص فراوان مردم سيستان قرار داشت. از ملک حمزه کيانى فرزند مذکرى بر جاى نماند، اما برادرى سخنور و اديبى بنام ملک ابوالفتح داشت که ياور خوب روز هاى بيمارى و زمينگير شدن ملک حمزه خان بود. هردو برادر از طبع شعر گويى و نازک خيالى و ادبيات بهره داشتند و اشعار و چهار پاره هاى خود را به همديگر رد و بدل مى کردند. ملک حمزه با آنکه مردى عاقل و هوشيارى بود، در شعر «غافل» تخلص مى نمود و بارى اين رباعى(چهارپاره) را سرود وبه برادرش ملک ابوالفتح فرستاد:
بر خاطــــر عاطـرت غبـارى نـرسد
از گفــــته من تــرا نقــارى نرسد
هرچند طلاى خاطرت را غـش نيست
بى زحمت آتـــش به عيارى نر سـد
و او جواب برادر را چنين ميدهد:
نظمم زشــراب معنـــوى سرشار است
درکش را هوشـيارى در کار است
محـــتا ج به پاى مــردى آتش نيست
نقد سخنم طلاى دست افشاراست
بعد از مرگ ملک حمزه کيانى، برادرش ملک ابوالفتح به حکومت سيستان قرار نگرفت، بلکه پسرش ملک نصرت خان زمام حکومت را در سيستان در دست گرفت و از سال ١٠٥٥ =٤۵۱۶تا ١٠٨٥ هق =۱۶۷۵ از حکومت سيستان نمايندگى ميکرد. اما به نظر ميرسد که دوران حکومت اين شخص بايد مصادف باشد با مشکلات کمبود آب براى آبيارى منطقه دلتاى سيستان. زيرا لشکريان مهاجم حاکم مغولى قندهار، تخريبات فراوان بر سيستم آبيارى و ويرانى بندهاى آب در سيستان انجام داده بودند. از ملک نصرت خان کيانى، دو پسر بوجود آمد که بزرگترش ملک فتح على خان نام داشت و کوچکش ملک جعفر خان ناميده ميشد. ملک جعفر خان بدان سبب که مادرش بانویی از خاندان شاهى صفوى بود از برادرش ملک فتح على خان پيشى گرفت و حکومت سيستان را از آن خود ساخت. و از سال ١٠٨٥ تا سال ١١٠٣ ق(١٦٧۵-١٦٩١م) بنابر ضبط جى.پى.تيت که شجره الملوک را در اختيار داشته، حکومت کرده است. اما بنابر گواهى منابع تاريخى، ملک جعفر خان تا سال ١١٣٣ق= ۱۷۲۱در قيد حيات بوده است. قبل از همه خود تيت مى نويسد که در سالهاى ١٧١٩-١٧٢٠ميلادى مطابق(١١٣١-١١٣٢هجرى) شخصى بنام ملک جعفر سيستانى در قندهار در باز داشت بسر مى برد . ولى منابع محلی و بزرگان از جمله آقای غبار و منابع تاریخی بر آنند که در سال ١٧١٩ برابر با ١١٣١ هجرى شاه محمود هوتکى (محمود افغان) پسر ميرويس خان در رأس ١١٠٠٠نفرسوار لشکر بقصد حمله بر اصفهان، سيستان را در نورديد و کرمان را متصرف شد و مدت ٩ماه برآن شهر حکم راند. او در کرمان مطلع شد که ملک جعفر سيستانى با همراهى سلطان بيجن لکزى فراهى که گويا نايب شاه محمود در قندهار بود ، در هاى زندان قندهار را شکسته و شورشى را بر ضد شاه محمود هوتکى در قندهار براه اندخته است. شاه محمود هوتکى به سرعت تمام از کرمان خود را به قندهار رسانيد وشورش را خاموش و ملک جعفر کيانى و سلطان بيجن لکزى فراهى را اعدام نمود . اين بيان آقاى غبار ميرساند که ملک جعفر سيستانى در زندان قندهار بايد آدم مهم و صاحب قدرتى در سيستان بوده باشد تا بتواند همراهى ساير رجال موثر را در راه اندازی شورش آنهم در سر زمينى دور تر از سيستان سازمان دهى کند. باوجود اختلاف زياد در سنوات فوت ملک جعفر سيستانى که تيت تاريخ آنرا ١١٠٣هق =١٦٩١ ضبط نموده وباز هم همو از ملک جعفر کيانى اى نا م مى برد که در سال هاى ١١٣١- ١١٣٢ هجرى مطابق١٧١٩-١٧٢٠ درقندهار زندانى بوده است، و چون هيچ شخصيت مهم سياسى ديگرى در سيستان غير از همان ملک جعفر کيانى پسر ملک نصرت کيانى اسم برده نميشود، ميتوان احتمال داد که اين هردو شخص همانا يکى است که ظاهراً در جنگ دلارام ميان ابداليان و غلجائيان در سال ١٩-١٧١٨ ميلادى و ياهمراه بالشکر کيخسرو در١٧١١م درحمله برقندهار مغلوب و اسير و به زندان سپرده شده است. و چون مردى سر شناس و صاحب اعتبارى بوده است، اين است که ساير رجال موثر در بر انگيختن شورش قندهار با او همراه و هم آواز شده اند. در هر حال پس از رياست ملک جعفرکيانى ، برادرش ملک فتح على خان جانشين گرديد که تا سال ١١٣٢ هجرى مطابق ١٧٢٠م، بحکومت سيستان منسوب بود. بقول تيت، در عهد همين ملک مرکز ادارى سيستان از قلعه فتح به کُندرک در جنوب غرب هيرمند انتقال يافت. بعد از او پسرش ملک حسين کيانى برادر بزرگ ملک محمود سيستانى (بعد ها شاه خراسان) بحکومت سيستان نامزد شد و با هدايايى بدربار اصفهان رفت. اما ملک حسين از همان آغاز با مخالفت پسر عموى خود ملک اسدالله کیانی پسر ملک جعفر کیانی رو برو گشت و چون مردم از او در سيستان حمايت نکردند، او نيز براى دفاع از حق خويش به در بار اصفهان رجوع کرد. در در بار اصفهان ملک اسد الله کیانی توانست نظر وزراى رشوه خوارو فاسد شاه سلطان حسين را نسبت بخود جلب نمايد و شاه نيز آنچه را که وزراى او گفتند قانع شد و سيستان را شامل منطقه يى از بُست تا خاشرود و از آنجا تا لاش و جوين و اوق ( قلعه کاه) به ضميمه تون ( فردوس ) و خياباد ( ياکى آباد) در خراسان با خلعت و هداياى نفيس ديگر به اسدالله خان کیانی اعطا نمود و نامبرده حاکم سيستان گرديد اتفاقا انتصاب اسدالله کیانی بحکومت سيستان، مصادف به ايامى بود که لشکريان قندهار بسرکردگى شاه محمود براى تصرف کرمان وحمله بر اصفهان ميبايستى مجدداً از سيستان عبور کنند. طبعا اين عبور يا هجوم لشکريان تشنه به انتقام از لشکريان قزلباش کسانى را که سد راه پيشرفت آنان ميگرديد از ميان مى برد. و ملک اسد الله( پسر ملک جعفر خان کيانى محبوس و سپس مقتول در قندهار ) يکى از کسانى بود که مخالف سلطۀ افغانان قندهار بر سيستان بود و هرگاه بدست شاه محمود افغان هنگام عبور از سيستان مى افتاد، طبعاً کشته ميشد، اين است که ملک اسد الله قبل از حمله لشکريان قندهار به عزم اصفهان و عبور شان از سيستان که بطور طبيعى فشار و خسارت مالى فراوان از لحاظ تامين خوار بار و علوفه براى لشکريان مهاجم بر مردم سيستان تحميل ميکرد، سيستان را ترک گفت و بسوى اصفهان فرار کرد. پسران عم ملک اسد الله ، ملک حسين و ملک محمود نيزبا وابستگان خويش سيستان را ترک گفتند و به خراسان رفتند و در تون رحل اقامت افگندند. قيام ملک محمود کیانی درخراسان: بى نظمى و از هم گسيختگى امور ادارى، اختلافات و تو طئه چينى در باريان يکى عليه ديگرى، رشوه خوارى و ستمباره گى حکام خود کام صفوى و عدم رعايت قوانين جارى در کشور، تععصبات مذهبى و محلى نسبت به گروه هاى که مذهب شيعى نداشتند، عدم دادرسى به شکايات مردم، فشار مالياتهاى توان فرسا و اعمال فشار و شکنجه براى وصول ماليات هاى عقب افتاده، در عهد شاه سلطان حسين صفوى ، در پهلوى ده ها کاستى ديگر، سبب، ميشد تا افراد و شخصيت هاى مؤثر جامعه در فکر چاره کار خود بر آيند وبه انديشه استقلال ملى و محلى خود بيفتند و از شرايط مساعد، بهره بردارى لازم را بنمايند. در عهد آخرين شاه نگون بخت صفوى، شورش ها و طغيان هاى مردم اکثريت ايالات تابع ايران را فرا گرفته بود. در قندهار غلجائيان پشتون برهبرى ميرويس خان هوتکی دولت مستقل خود را تاسيس کردند.متعاقبا ابداليان افغان، هرات و فراه را از حکمرانان صفوى پس گرفتند(1716م) و تلاش هاى بعدى دولت براى اعاده آن ايالات پيامدى جز شکست براى دولت صفوى در بر نداشت. در کرمان سيد احمد خان نوه ميرزا داود در عصيان بود و در بلوچستان و بنادر سلطان محمد مشهور به خر سوار يکه تاز ميدان بود. نکته جالب ديگردر اين شورشها، سهم گيرى اقليتهاى مذهبى براى بهبود موقعيت خود در اين قيامها است. ظلم و توهين و تحقير بى شماريکه حکام و روحانيون صفوى نسبت به اقليت هاى مذهبى و از جمله زردشتيان در سيستان و کرمان و يزد و غيره جاها اعمال ميکردند و آنان را بنام هاى «گبر» و «آتش پرست» و غيره به سخريه ميگرفتند ، سبب ميگرديد تا اقليت هاى مذهبى و قومى از هر شورش و هر قيامى که برضد دم و دستگاه حکومت صفوى بوقوع مى پيوست، استقبال نمايند تا باشد که در شرايط جديد از وضع بهترى بر خوردار گردند. يک چنين قيامهائى بر ضد حاکميت صفوى پس از استقلال قندهار در سال ١٧٠٩م ، توسط محمود افغان در سال ١٧١٩و ١٧٢١م صورت گرفت و چون حرکت قيام کنندگان از طريق سيستان و کرمان بقصد سقوط اصفهان انجام ميگرفت. بنابراين زردشتيان مقيم کرمان که دل پرخونى از دست حکام متعصب شيعى آن نواحى داشتند، همدلى و همراهى خود را با لشکريان مهاجم قندهار ابراز داشتند و يکى از سرداران لايق زردشتى ، نصرالله کور سلطان بود که در اين لشکر کشى بر اصفهان سهم فعال گرفت. او يکى ازسه شخصيت موثر ورهبرى کننده قشون افغانى درفتح اصفهان بشمار ميرفت. اندکى بعد ازشورش و يورش شاه محمود افغان بر ضد سلطه صفوى، وتسلط برکرمان، ملک حسين و ملک محمود سيستانى پسران ملک فتح على خان کيانى که در امور مملکت دارى تجربه و سابقه ئى داشتند، هنگاميکه در تون(فردوس خراسان) اقامت داشتند، متوجه ضعف هاى دولت مرکزى وبى بند بارى حکام ولايات و از جمله حکومت تون و طبس گرديدند و در صدد بر آمدند تا نظر رؤسا و ريش سفيدان محل را نسبت به وضع جارى براى خود معلوم کنند و سپس داخل اقدامات جدى گردند. بزودى مردم و جوانان طوايف نخى( نخعى) و لالويى سيستان مقيم آنجا همدلى و هميارى خود را با ملک زادگان سیستانی ابراز داشتند و آمادگى خود را براى هر اقدامى که ملک زادگان صلاح بدانند ابراز کردند. بنابرين ملک محمود برادر جوانتر ملک حسين که مردى پر شور و جدى تر بود، در رأس ٢٠٠-٣٠٠ نفر قرار گرفته برمرکز تون حمله برد و آنرا متصرف شد. آوازۀ اين حادثه بزودى به گوش والى مشهد و سپس به اصفهان رسيد. بدستور شاه صفوى ١٢ هزار نفر بسرکردگى فتح على خان والى مشهد بمنظور سر کوبى ملک محمود کيانى بسوى تون حرکت کردند. اما ملک محمود کيانى و همراهان بدون آنکه از انبوه لشکريان صفوى بدل ترس و واهمه يى راه داده باشند، آماده مقابله با قشون مشهد گرديدند. ملک محمود سيستانى که محرک شورش شناخته ميشد، در پيشاپيش نيروهاى شورشى قرار گرفت، وبا شهامت کم نظيرى بر قلب سپاه مهاجم زد و در نخستين حمله والى مشهد فتح على خان را ازدم شمشیرگذشتاند. اين حادثه بر روحيات سپاه مهاجم لطمه وارد نمود و افراد والى سراسيمه شده پا بفرار نهادند و شورشيان مزه دومين پيروزى خود را بر نيرو هاى دولتى چشيدند و بر عزم خود استوار تر گشتند. از آن به بعد ملک محمود سيستانى خود را به عنوان شخصيتى مستقل در خراسان مطرح ساخت و به ادامۀ حکومت در تون پرداخت جى ، پى ، تيت ، بدنبال اين مطلب به نکته اى اشاره ميکند که ميتوان تارخ قيام ملک محمود را در تون خراسان مشخص کرد. او علاوه ميکند که درسال ١١٣٢هجرى (١٧٢٠م ) بارسيدن اخبارمرگ صفى قلیخان بدست محمدزمانخان ابدالى بدربار اصفهان ، اسماعيل خان غلام ، بارتبۀ سپهسالارى براى سرکوبى ابداليان وپس گرفتن هرات مامور گرديد و او درمسيرحرکت خود به مشهد وارد شد. دراينجا او ازشورش و طغيان ملک محمودسيستانى درتون مطلع شد و قبل از اقدام برضد ابداليان، سرکوبى شورش ملک محمود سیستانی را برعهده بيگلربيگى مشهد، فتحعلى خان گذاشت که درنتيجه به مرگ والى مشهد و اقتدار هرچه بيشترملک محمود تمام شد. آنچه معلوم است اين است که سال ١١٣٢هجرى (١٧٢٠م) براى دولت صفوى سال شورش ها وقيامهاى پياپى است که درهمه جا قشون هاى صفوى باشورشيان کم مى آورند و در تمام جبهات شورشى جزشکست نصيبى ندارند. درهمان سال صفى قلى خان باده هزار (بروايت کروسينسکى ١٦٠٠٠) سپاه خود درکافرقلعه هرات توسط نيروهاى محمدزمانخان ابدالى پدر احمدشاه درانی بطورکامل نابود ميگردد. درهمان سال شاه محمودهوتکى در رأس اردوى چندين هزار نفرى ، سيستان را درمي نوردد وکرمان رافتح ميکند و مدت نه ماه برآن ايالت حکم ميراند و سپاه ٩٠٠٠نفرى محمد قلى بيک قزوينى راکه براى نجات آن ايالت فرستاده شده بود، درهم ميشکند. درهمان سال ملک محمودسيستانى نيز درتون (فردوس ) پرچم طغيان و آزادى بلند ميکند وسپاه ١٠٠٠٠ نفرى والى مشهد را درهم مي شکند وخود والى را از پا درمى آورد و بحکومت مستقل خود در تون وطبس ادامه ميدهد. بنابرآن ميتوان استنباط کرد که، قيام ملک محود سيستانى پس ازتسخيرکرمان بوسيله شاه محمود غلجائى ويکى دوماه بعد ازشکست ونابودى لشکرصفوى به سرکردگى صفى قلى خان در کافر قلعه هرات درسال ١١٣٢هجرى مطابق ٢٠-١٧١٩م به ظهور پيوسته است. به نظرميرسد که برادر ملک محمود سيستانى، ملک حسين خان به سبب ويژه گى بارز و نيرومند تر ملک محمود ديگر در درجه دوم اهميت قرار ميگيرد و از هرگونه ادعاى براى حکومت درآن ناحيه صرف نظر ميکند. اما پسرانش، ملک سليمان و ملک اسحاق و ملک لطفعلى خان و ملک فتح على خان و ملک کلب على خان و حسين خان ثانى، هريک در پيروزى هاى آتيه عموى شان، ملک محمود سيستانى نقش سازنده بازى کردند. تيت با دسترسى بر کتاب ناياب «شجرة الملوک» که نام مؤلف آنرا ذکر نکرده است، مى نويسد که درسال ١٧٣٢م ملک محمود سيستانى از تون در رأس يک نيروى داوطلب براى کمک به شاه صفوى عازم اصفهان شد و چون به يزد رسيد نمايندۀ خود را نزد شاه فرستاتد و او را از قصد خود آگاه ساخت که حاضر است در دفاع از اصفهان در برابر يورش محمود افغان ، شاه را يارى رساند. اما اين پيشنهاد او از جانب در باريان فاسد شاه رد شد و به ملک محمود فرمان داده شد که از همان راهى که آمده است پس بر گردد و شاه قادر است که حمله محمود افغان راعقب زند. اما لکهارت مينويسد که، چون خبر مساعدت ملک محمود براى نجات اصفهان بگوش شاه محمود رسيد، او برآن شد تا ازخونريزى بيشتر اجتناب جسته، درعين حال نگذارد ملک محمود وى را از افتخارى که عملاْ درچنگش قرار دارد محروم سازد. بنابراين او نصراﷲ کورسلطان زردشتى، يکى ازسرداران خود را که همچون ملک محمود اهل سيستان بود مامورکرد تا با او به مذاکره و مصالحه بپردازد. نصراﷲ در گلناباد با ملک محمود ملاقات کرد و پس ازآنکه هداياى گرانبها به وى تسليم نمود، درمقام توضيح برآمد که اصفهان درشرف تسليم و سلسلۀ صفويه درحال سقوط است. او ازاين روى دربرابرملک محمود پافشارى کرد تا وى ازهرگونه انديشه ئى براى نجات شهرجشم بپوشد و مصراْ از اوخواست تا با غلجائى ها ملحق گرديده به کمک آنان درخراسان بطور مطلق العنان حکمروايى کند. ملک محمود طورى تحت تاثير سخنان نصراﷲ زردشتى قرارگرفت که بيدرنگ به خراسان بازگشت واصفهان و سلسله صفويه را بسرنوشت محتوم شان سپرد. لکهارت تعداد لشکريان ملک محمود را که ميخواست در دفاع از اصفهان شرکت کنند، ١٠٠٠٠ نفر برشمرده است. لکهارت درمورد تاريخ ورود ملک محمود به مشهد مى نويسد که، ملک محمود بعد از بازگشت از اصفهان، در تاريخ ١٦ جمادى الثانى ١١٣٥ ق (١٤ مارس ١٧٢٢ م) مظفرانه وارد مشهد شد و اسماعيل خان سردار مغرور و نادان صفوى رابه سهولت از مشهد راند و پس از اندک زمانى قدرت خويش را به نيشاپور بسط داد. بگفته لارودى، ملک محمود پس از آنکه رقباى حاکميت خود را در مشهد از بين برداشت ، براى فتح شهر هاى ديگر خراسان به سوى نيشاپور پيشروى نمود بعد ازين مرحله است که «روئساى ايالات خراسان از راه ضعف نفس و قوت و هم به طوق خدمت او گردن نهادند و در اطاعت برويش گشودند.» ملک محمود وقتى شهر هاى نيشاپور و پيرامون آنرا فتح کرد، خود را پادشاه مستقل خراسان ناميد و مشهد را پاى تخت خويش قرار داد. ارتش منظمى مرکب از سواره نظام و پياده نظام با توپخانه قوى تشکيل داد. ملک محمود پس از سرکوبی مخالفان در مشهد تاجگذارى نمود. و «جيغه بر سر و سکه سلطنت به سيم و زر زد و چون خود را منسوب به کيانيان ميدانست، کلاه کيانى براى خود ترتيب داد.» وتاجی برسم کيانيان ۳۰ قرن قبل از خود برسرگذاشت. ملک محمود از 1722 تا 1727 در خراسان حکومت کرد ولی دراخیر براثر شورش نادرافشار دراتحاد با طهماسب میرزای صفوی سقوط داده شد و بگفته مؤلف تاريخ نادرشاهى، در اول به ملک محمود اجازه داده شد که در يک حجره حرم روضه مسکن گزيند ولى بعد ها نادر اورا به اين اتهام که مرکز يک سلسله توطئه ها بر ضد او شده با ٢٢ تن از اعضاى خانواده اش که«هريکى از اخوانش تهمتنى بود درميدان شجاعت»قتل عام کرد و پير محمد در ازاء خيانتى که به نفع نادر انجام داده بود حاکم جام مقرر گرديد. به عقيده جى.پى. تيت، بدينقرار اين هر سه نفر( يعنى ملک محمود و ملک اسحق و ملک محمد على) که براى حکومت کردن و بسرداشتن تاج شاهى سزاوار بودند، بحکم تقدير بعد از شش سال حکمرانى که بيشتر آن در زد و خورد با نادرو شورش هاى قبايل افشار، کرد ، ترکمن، و تاتار سپرى شد، از هستى ساقط شدند. ملک اسداﷲ پسرعموى ملک محمودکیانی وقتى ازمرگ ملک محمود و شکست قيام قاين مطلع شد ،از سیستان به مشهد شتافت و با اظهار اطاعت از طهماسب ميرزا دوباره بحکومت سيستان ابقا گشت و اولاده ملک محمود را نيزبا خود به سيستان برد.
با تشکر از استاد محمد اعظم سیستانی